سفارش تبلیغ
صبا

ساعت یک و نیم آن روز

همیشه فصل انگور که می شود حسی غریب دائم توی دلم می چرخد...
نگاه دانه های زمردین انگور که می کنم یک خاطر ِ شریف توی دلم زنده می شود...
حتی خطوط کتابم را یادم هست، عکس ساده و بی آلایشش را الان جلوی نگاهم دارم می بینم. چقدر تا عمق وجودم رفت، داستانی که توی کتاب تعلیمات دینی سوم ابتدائی ام نوشته بود. در همان عوالم کودکانه ام چقدر غصه دار شده بودم برای «پیامبر»... برای پاهای خونینش، برای تن ِ زخمی اش... چقدر به خشم آمده بودم از مردمی که پیامبر را با سنگ زدن از شهرشان بیرون کرده بودند.
و چقدر شیرین نوشته بود گفت و گوی عداس و پیامبر را...
محبت پیامبر در دل عداس افتاد... دلش به حال پیامبر سوخت، او را به سایه دیوار باغ برد و برایش طبقی انگور آورد...
پیامبر با یک دنیا محبت و لطف از عداس تشکر کرد، بسم الله الرحمن الرحیم گفت و دانه های شفاف انگور را آرام در دهانش گذاشت...  
- نامت چیست؟  - عداس...
- اهل کجایی؟  - یمن...
- یمن، سرزمین برادر من بنیامین...
– تو مگر بنیامین را می شناسی؟!...
عداس از دین و آیین او پرسید و پیامبر با او از اسلام گفت...  و آخر  عداس شیفته ی پیامبر شد و  همانجا اسلام آورد و پیامبر خوشحال از مأموریتی که در آن توانسته بود یک نفر را مسلمان کند به مدینه بازگشت...
داستان ِ عداس برای من از آن داستان های ماندگار بود، از آن داستان هایی که برای همیشه برایم ماند، از همان سالی که خواندمش تا نگاهم به انگور می افتد یاد ِ پیامبر می افتم و داستان عداس!
نگاه ِ دانه های شفاف و لعل گونه ی انگور که می کنم انگار لابه لای سبزی ِ دانه های انگور کسی نشسته و برایم قصه ی عداس می خواند...
.
.
.
می دانم پاهایت مجروح است و تنت خسته... مجروح شده ای از سنگ گناهان ِ ما، خسته ای از بدی های روز و شب ما...
می دانم خسته ای و مجروح...
محبتت به دلم افتاده...
یک طبق انگور گرفته ام روی دستهایم و نشسته ام زیر سایه ی دیوار ِ سنگی دلم!...
می شود از کنار ِ من گذر کنی؟! آن وقت من تو را میهمان کنم!
بیایی و کنار ِ من بنشینی و قصه ی عداس تکرار شود؟!
من طبق انگور را می گذارم پیش ِ تو...
بسم الله بگو و با نگاهت دانه های انگور را غرق نور کن...
آن وقت تبسم کن تا قصه آغاز شود...
- نامت چیست؟ - ملیحه...
- اهل کجایی؟   - ایران...
- ایران، سرزمین ِ یاور ِ من سلمان...
- شما مگر سلمان را می شناسی؟!...
بگذار از دین و آیینت بپرسم... بگذار شیفته ات شوم... بگذار به دست تو مسلمان شوم...
آن وقت تو خشنود از کنارم بلند شو... نه! آخر قصه را یک جور دیگر می خواهم تمام کنم! از کنارم بلند نشو، می شود برنگردی مدینه؟ می شود همیشه همینجا کنارم بمانی؟!
اصلا آخر قصه را تو تمام کن، هر جور خودت می خواهی، الان اما فقط بیا تا شروعش کنیم...
فقط تبسم کن تا قصه آغاز شود...
.
.
.
کنارم بنشین تا به دست ِ تو مسلمان شوم...

باغ انگور

پ.ن: فکر کنم خودم خیلی شیرینتر از کتابم داستان عداس رو گفتم:دی... باید برم تو کار تدوین کتب درسی!!



نوشته شده در شنبه 91 تیر 17ساعت ساعت 7:31 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

انتظار یک عمل است. بی عملی نیست.

انتظار و امید به انسان جرات اقدام ، حرکت و نیرو می بخشد .

"انتظار داریم " یعنی هرچه عمل خوب انجام دادیم و به وجود آمده ، کم و غیر کافی است و منتظریم ظرفیت نیکی عالم پر شود. انتظار به معنای آن است که ظلم ، چشمه امید را از دل های منتظران نمی زداید. اگر دنیا را خورشیدی روشن خواهد کرد به این معنی نیست که ما تا آمدن آن خورشید نورانی در تاریکی بنشینیم.

حقیقت به خدا نیست جز این ما غایب و او منتظر آمدن ماست.

در انتظار دیدنت همه دل ها بی قرارند... ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان مگذار! 

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

 

پ.ن: از نوشته های بروشوری تبلیغی این چند روز



نوشته شده در پنج شنبه 91 تیر 15ساعت ساعت 5:58 عصر توسط سیده فاطمه| نظر

بلا بزرگ شده است و پرده ی مصیبت بر ما سایه افکنده...
پرده ها دریده و امیدها قطع گشته...
زمین با تمام بزرگیش بر ما تنگ آمده است و آسمان بر ما بخیل گشته...
.
.
.
چند نفرمان این را درک می کنیم؟! چند نفرمان حقیقتا می فهمیم؟!
قصه این است تا ما نفهمیم بلازده ایم، تسکینی برای مصیبت هایمان نخواهد آمد...
تا امید ما از غیر قطع نشود، تا ما دل در پی یاری ناچیز این و آن داشته باشیم، امید حقیقی نخواهد آمد...
تا ما نفهمیم زمین و آسمان بی او نه خیری دارد و نه سخاوت، مایه ی برکت زمین و زمان نخواهد آمد...
حرف تازه ای نزدم، همان «الهی عظم البلا»یی بود که هر روز می خوانیم... اما حیف که فقط می خوانیم...
این دعا هر روز تازیانه ی بیداری بر ما می زند...
هر روز سر بر دیوار سنگی دل ما می کوبد و فریاد می زند دنیا بی او یعنی مصیبت عظمی...
هر روز با هزار درد و آه بر امیدهای واهی ِ ما افسوس می خورد...
هر روز با ما از بخل زمین و آسمان می گوید و بانگ می زند بی چارگی مان را...
هر روز در گوش مان می خواند قصه نافرمانی مان را و تکرار می کند «فرضت علینا طاعتهم» را شاید بفهمیم تا مطیع نفسیم و سرکش ِ مولا فرجی نخواهد شد...
هر روز با ما می گوید نفهمیدن هایمان را...
نمی فهمیم پاسخ ِبی چاره گی هایمان فقط اوست: الغوث الغوث الغوث...
نمی فهمیم نجات تمام درماندگی هایمان فقط اوست: ادرکنی ادرکنی ادرکنی...
که اگر می فهمیدیم همان آن و ساعت به فریادمان می رسید: الساعة الساعة الساعة... العجل العجل العجل...
کاش بفهمیم که دنیا بی او یعنی مصیبت عظمی...
کاش بفهمیم...

که اگر بفهمیم او خواهد آمد...

اللهی عظم البلا

 


 




نوشته شده در پنج شنبه 91 تیر 15ساعت ساعت 11:16 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

گله دارم... گله دارم... چرا؟ چ... ر... ا...؟!
بچه که بودم همه گفتند کودک است بگذارید خوش باشد... خوش بودم، همه ی بچگیم را خوش بودم...
 چرا در زمین خوردن های کودکانه ام کسی نگفت « یا مهدی » بگو و بلند شو؟! چرا در الفبا آموختنم کسی نگفت الفبای زندگیم تویی؟! چرا در شادی های بچه گانه ام کسی تو را شریک من نکرد؟! چرا در پاسخ کنجکاوی هایم کسی تو را جواب من نکرد؟!
چرا ابتدائی و راهنمائی ام فضای بی تو بودن بود؟ چرا هشت سال رفتم و آمدم و فقط آموختم که تو دوازدهمین هستی... همان دوازدهمینی که هر وقت شمردم نبود! که هر وقت حضور و غیاب کردم غیبت خورد؟!
چرا همه گفتند نوجوان است بگذارید مستقل باشد؟! چرا به من نیاموختند که استقلال من به زیر پرچم بندگی توست؟!
چرا دبیر جغرافیم همیشه از تبت گفت و از دماوند، از آفریقا و آسیا و هرگزم نیاموخت موقعیت جغرافیایی ذی طوی؟ هرگزم نگفت از جزیره ی خضراء و هرگز نگفت از بیابان ها و صحراهایی که ما تو را آواره آن ها کرده ایم؟!
چرا دوره ی دبیرستان، نبودنت بیشتر شد؟!  چرا وقتی کتاب شیمی ام را ورق می زدم همه جا نوشته بود الکترون ها دور هسته می چرخند؟! چرا کسی نگفت تمام کائنات گرد تو می چرخند؟! چرا کسی نگفت مرکز آفرینش تویی؟!
چرا وقتی دبیر فیزیکم با هیجان برایم قانون جاذبه می گفت به من نگفت بهانه ی همه جاذبه ها تویی؟!
چرا در هیچ کدام از استدلال های هندسه نتوانستم تو را بیابم؟! چرا هرگز نتوانستم جذر بگیرم نبودنت را؟! چرا وقتی برای کنکور می خواندم کسی نگفت باید تست های عاشقی را صد بزنم؟! چرا وقتی برگه ی انتخاب رشته توی دستهایم بود کسی نگفت رشته ی عشق در دانشگاه تو را برگزینم؟!
چرا هیچ استادی با من از تو نگفت؟! چرا هیچ واحدی از تو ارائه نشد؟! چرا هیچ درسی برای تو پاس نشد؟!
چرا دانشگاه، دانشگاه ِ بی تو بودن بود؟!
چرا مدرکم مُهر تو نخورد؟! چرا زندگیم بی تو سر شد؟!
چرا؟!... چرا؟!... چرا؟!...
من نه از معلمم، نه از دوستانم، نه از مردم... من از هیچ کس گله ندارم... من از خودم گله دارم... از خودم...
چرا هیچ وقت برای تو نبودم؟!... چرا هیچ وقت دنبال تو نبودم؟!
چرا؟! چرا؟!
گله دارم... گله دارم... من از خودم گله دارم... چرا؟!

گله دارم...

پ.ن:هیچ وقت دنبالت نگشتم که حالا ادعا کنم پیدایت نکردم... هیچ وقت برای تو نبودم...
پ.ن:اللهم عجل لولیک الفرج...



نوشته شده در چهارشنبه 91 تیر 14ساعت ساعت 9:41 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

سفره دلم را که برای سال تحویل پیش پای آمدنش انداخته بودم... حالا برای میلادش دوباره چیده امش... سال تحویل ِ ما شب میلاد ِ صاحبمان است...

یک سال دیگر هم تمام شد و تو نیامدی...

هفت سین
امسال را نذر آمدن تو کردم
آینه را شکستم شاید خودبینی ام کمتر شود شاید به انتظار نزدیکتر شوم
 ماهی را به دریا سپردم شاید رهایی او یکی از هزاران زندانی ما آدم ها را از بند غرورمان آزاد سازد جای سنبل گلدان ها را پرازنرگس کردم
 جای شمعدان های آینه را با شاخه های یاس عوض کردم
با سین اول به تو سلام دادم:"سلام علی آل یاسین "
سین دوم:سجاده!  سجاده ام را بازکردم طنین ِ " ایاک نعبدوایاک نستعین" صد مرتبه در قامت نمازم پیچید، شاید دست توسلم به دامان تو رسد...
 ساعت را روی سفره گذاشتم تا ساعت های نیامدنت را شماره کنم تا ساعت آمدنت را ثانیه به ثانیه انتظارکشم
برای سین چهارم خواستم سبدی بگذارم پر از لحظه هایی که انتظارت را کشیده ام پر از لحظه هایی که به یادت بوده ام پر از لحظه هایی که برای تو بوده ام اما شرمنده ام که سبد را باید خالی بر سر سفره بگذارم که اگر در این سبد لحظه ای تنها یک لحظه می بود ...

                                                               تو تا حالا آمده بودی!

 سین پنجم :سرودآمدنت
سین ششم:سبزی بیرق تو
سین هفتم؟؟!!
سلام
سجاده
ساعت
سبد
سرود
سبزبیرق
سین هفتم؟؟
سین هفتم؟!
سین هفتم؟!

سین هفتم، سیمای تو...
آری سیمای تو هفتمین سین سفره هفت سین ماست

بیا که بی تو هفت سین هم معنا ندارد...

آمدنت را منتظرم



نوشته شده در سه شنبه 91 تیر 13ساعت ساعت 7:2 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

کتابی می خواندم که در آن هرکسی از ظن خود شده بود هم صحبت آقا.پیر,جوان,باغبان,نوعروس, روحانی و حتی دزد....
دردش را گفته بود ,غمش را,عشقش را...
ناگهان دلم را دیدم که پرید,قلم برداشت و شروع کرد به نوشتن,او هم هوایی آقا شده لابد.من هم فقط ایستادم و نگاهش کردم....

صلی الله علیک یا حجة بن الحسن(عج)
سنگین شده ام آقا,به اندازه ی همه ی این روزها و شبهای زندگی اش سنگین این بار سنگین گناه شده ام..
گاه گاهی کمی اش را می برد بیرون و گاه گاهی دو برابرش را می آورد این بی انصاف! میدانم آقا که کمر شما را خم کرده این سنگینی گناهانش.
خودش هم البت خم شده آقا,به گمانم کور است که نه کمر شکسته ی خودش را می بیند نه دل غصه دار شما را.
حالا که می نویسم خودش کمی آن طرف تر ایستاده,نگاهم می کند,سرش را پایین انداخته,آرام می پرسد چرا به رسم همه ی نامه ها,خودت سلام نکردی؟,جوابش را نمی دهم.جوابش را می داند,می داند که رویم نشد,میداند که قلب  سیاهی چون من,روی سلام کردن به شما را ندارد و برای همین درود خدا را برشما میفرستد نه درود بی ارزش خودش را.
[حالا کمی جلو تر آمده زیر زیرکی دارد نوشته ام را می خواند.]
هوایی ات شده ام آقا,خیلی تنهایم,البت اینجا همه چیز هست,ولی چه سود که هیچ کدامش تنهایی ام را پر نمی کند.
این بی انصاف هم که خیلی وقتها مرا به کل فراموش میکند,انگار نه انگار که امانت خدایم به دستش.خودش را عمدا به فراموشی می زندها,آخر می داند اینجا چه گلی کاشته!...
بعضی وقت های دیکر هم که گذرش این طرف ها می افتد,نزدیک است پس بیفتد از این همه سیاهی و چرک,زندگی اش را مرور می کند,مرا مرور می کند,زیر و رو می کند بلکه چیزی بیابد که آرامش کند,گاه گاهی هم چیز هایی پیدا می کند آقا,مثل آن شب قدر که قرآن به سر گرفته بود و خدا را به شما قسم می داد,مثل آن روز که به دیوار حرم تکیه کرده بود و اشک می ریخت.
آه که چقدر سبک می شدم آن وقتها و خودش هم هی قد راست می کرد.
اما پیدا کردن این چیزها هم آرامش نمی کند,آخر یاد آوری شکستن آن همه عهد و این همه بیوفایی سخت است.بعد دیگر اشک ها امانش را می برند و گلویش انگار می خواهد از غصه  بترکد.آن وقت ها معمولا خیلی به دوستانش فکر می کند,به قلب های عاشق و پاک و بی ریایشان,بعد مرا نگاه می کند و حسابی دلش برایم می سوزد.
اما همین آدم آقا,گاهی می رود  که می رود,انگار نه انگار!
می گوید خسته شده.هر بار که می آید مرا اینطوری می بیند,می گوید خسته شده.خسته شدم آقا از بس گفت خسته شده و باز ادامه داد این راه بی شما بودن را!
گاهی که  اصلا انگار نمی شناسمش,گیج می شوم که نمی فهمم کدام یکی خودش است و کدام بدلش؟آنکه دستش بر پنجره ی بقیع گره خورده بود و یرای مظلومیت زهرا(س) می گریست خودش است یا آنکه با این یکی عملش نیشتر به دل شما زد؟اصلا چرا دو تاست؟چرا اصل و بدل دارد؟
راستی آقا جان,گهگاهی چیزهایی اینجا می آورد شبیه عشق یا شاید خود عشق! البت اینجا خیلی دوام نمی آورد آن یک ذره ی بیچاره,می گندد میان این همه چرک!
حالا مثل اینکه دوستانش قصد قم و جمکران دارند,باز کمی غمگین شده بود این عصری.می دانست که نه دو قطعه چشم منتظر دارد, نه کپی تمام صفحات پاک و بی ریای مرا(همان که ملیحه سادات گفته بود شرط آمدن پیش شماست.)می دانست که وصله ی ناجور است بین این دوستان آسمانی اش.
راستی آقا,آن وقت ها که شناسنامه ی بعضی ها برای آمدن به جبهه و عشق بازیشان با خدا,به جای 16,14سال را نشان میداد,واقعا کسی نمی فهمید؟یا می فهمید و به روی خودش نمی آورد؟
میدانی آقا جان,عشق را خیلی دوست دارم,وقتی می آید با خودش نور می آورد اینجا.
کاش می دانست عشق را کجا میتوان یافت ؟کاش برایم عشق می آورد.اما نه یک ذره بلکه به قدر بیرون کردن همه ی این سیاهی ها ,به قدر روشن شدن تمام اینجا...
هنوز همانجا ایستاده,همه اش را تا بدین جا خوانده,اشک هایش سرازیر شده, روحانی کاروان سفر مکه ی چند سال قبلش می گفت:هر وقت به کعبه نگاه کردی اشکت در آمد,آنجاست که خدا دارد نگاهت می کند.
آرام می آید قلم را از من می گیرد,فقط  نگاهش میکنم.

سلام آقا.
اگر اجازه بدی آقا... اگر اجازه بدی آقا .... اگر به روی خودت نیاوری آقا...
می خواهم بیایم که عشق بیاورم از آنجا,به قدر بیرون کردن همه ی این سیاهی ها,به قدر آمدن فقط شما اینجا ,که دلم خانه ی شما باشد تنها.....



نوشته شده در شنبه 91 خرداد 20ساعت ساعت 9:59 عصر توسط پونه| نظر

 

گم شدم توی کوچه های این شهر
نشانیت را گم کردم، توی دستم بود، اما نفهمیدم کی از دستم افتاد! توی شلوغی این کوچه و خیابان هم که نمی شود حتی آدم ها را پیدا کرد چه رسد به یک نشانی!
نشانیت را گم کردم، توی دستم بود، اما نفهمیدم کی از دستم افتاد! مادرم برایم نوشته بود، خیلی قبل ترها! آن وقتها که بچه بودم! خوب یادم هست وقتی نشانی را داد توی دستم گفت بگذارش توی جیب پیراهنت، همان جیبی که روی قلبت است، گذاشتمش همانجا و یادم رفت! حتی یادم رفت که مادرم گفته باید جایی بروم!
تا اینکه چند سال قبل یکهو یادم افتاد از آن نشانی و از آنجایی که مادر گفته بود باید بروم، با نگرانی دست کردم توی جیبم، همان جیب روی قلبم و دیدم هنوز هست!
اما کاش از جیبم بیرون نمیاوردمش، کاش توی این شهر شلوغ حواسم پرت نمی شد، نفهمیدم کجا از دستم افتاد، همانطور نگران آمدم توی کوچه و خیابان زیر دست و پای آدم ها به دنبال نشانی، آنقدر نگاهم روی زمین بود که اصلا نفهمیدم از کجا می روم، حتی نکردم گاهی نگاه آسمان کنم، تا لااقل روز و شب را بفهمم!
 حالا بعد از اینهمه سال سرم را بالا گرفته ام، نور آسمان چشم هایم را می زند، آخر بس که نگاهم به زمین بوده اصلا با نور میانه ای ندارد!!
حالا بعد از اینهمه سال سرم را بالا گرفته ام، تازه فهمیده ام چقدر بوی زمین گرفته ام، هنوز نشانی را هم پیدا نکرده ام!!
نشانی بماند! حسابی گم شده ام!! حتی راه خانه را هم بلد نیستم! تا لااقل برگردم و یک بار دیگر از مادر بپرسم نشانی تو را!!
حالا بعد از اینهمه سال سرم را بالا گرفته ام و می بینم گم شده ام آقا، گم!
حالا من مانده ام و تنها چیزی که از بچگیم یادم مانده! فکر میکنم این را مادر روی همان نشانی نوشته بود: هل إلیک یابن أحمد سبیل فتلقی...



نوشته شده در یکشنبه 90 اسفند 21ساعت ساعت 12:25 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

روی خاکهای کوچه جای پایی آشنا می بیند و مشتاقانه در پی صاحبش می دود، درست حدس زده بود؛ جای پای علی ع بود، نگاهش به سلمان که افتاد با تعجب گفت اما در مسیر فقط یک رد پا روی خاکها مانده بود! تو از کدام راه آمده ای؟
- از همان راه که علی ع آمد!
پس رد پا؟!
سلمان لبخند می زند و مرد تازه می فهمد سلمان حتی قدمهایش را هم روی جای پای علی می گذارد!!  سلمان لبخند می زند و مرد تازه می فهمد «سلمان از ماست» یعنی چه...
دوباره مسیر آمده را برمی گردم، روی زمین آنقدر جای پا هست که نمی شود بین آنها جای پای علی ع را پیدا کرد!! رد پاهایی به هر سمت و سو!!
یک لحظه شک می کنم، اصلا آیا علی ع از این مسیر رفته است؟!
دوباره مسیر را بر می گردم، کمی آن طرفتر یک رد پا تنها و غریب مسیر دیگری را رفته است!!
جای پا را دنبال می کنم و می رسم به نخلستان!!
صدای ناله مردی می آید، خوبتر که گوش می دهم می شنوم انگار صدا می گوید: شیعتی إنی غریب...

یا اباصالح



نوشته شده در شنبه 90 اسفند 20ساعت ساعت 11:52 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

دیروز برام پیام اومد: نمایشگاه سفره های هفت سین
امروز دیدم یکی کنار خیابون سمنو میفروشه
انگار دوباره داره عید میشه!
راستی چرا ما عید نوروزو جشن می گیریم؟
واسه اینکه یه سال دیگه از عمرمون تموم شده؟ یا اینکه دوباره یه سال دیگه شروع شده تا تمومش کنیم!!
آدم خنده اش می گیره! جشن تولد گرفتن هم به همین اندازه خنده داره! آدما دور هم جمع میشن و کلی جیغ و دست و هورا و هدیه و کادو واسه اینکه باز یه سال از عمرشون تموم شده شایدم بشه گفت واسه اینکه یه قدم به مرگ نزدیکتر شدن! یاد آیه اول سوره انبیا میفتم که میگه «إقترب للناس حسابهم و هم فی غفلة معرضون» قصه این آیه ماییم و جشن تولد گرفتنامون!!
البته چون از آموزه های دینمون دور شدیم کارامون اینهمه خنده دار شده!
توی مفاتیح یه بابی هست تحت عنوان اعمال نوروز! آره همین عید نوروز خودمون! اونجا حدیثی از حضرت امام صادق هست که اینطور شروع میشه: «چون نوروز شود غسل کن و پاکیزه ترین جامه های خود را بپوش و به بهترین بوهای خوش خود را خوشبو گردان و...» پس معلومه عید نوروز ما هم مثل خیلی دیگه از کارامون اصل و نسب داره و ما خودمون بی خبریم! مثلا شما تا حالا می دونستید که چهارشنبه آخر سال روز قیام مختاره؟! چهارشنبه سوری ما در واقع جشن بزرگداشت قیامیه که به خونخواهی اربابمون شکل گرفته! ولی الان چهارشنبه سوری واسه ما شده...!
حدیثی از حضرت امام صادق دیدم که فرموده بودند: «هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما در آن انتظار قیام قائم را میکشیم.» و حدیث دیگه ای هم باز با همین مضمون دیدم که نوروز رو روزی دونسته بود که انتظار ظهور در اون بیشتره یعنی همون انتظاری که از جمعه داریم:«و هذا یوم الجمعه و هو یومک المتوقع فیه ظهورک...»
اینجوری عید گرفتن معنی میده؛ اینجوری میشه فهمید چرا نوروز عیده، به همون دلیلی که جمعه ها عیدند...
اینجوری لباس نو خریدنو خونه تکونی کردن معنی پیدا میکنه!
ما خونه تکونی میکنیم واسه اینکه احتمال میدیم مهمونی که سالهاست منتظرشیم بیاد، ما بهترین لباسامونو میپوشیم واسه اینکه خودمونو واسه استقبال از یه عزیز سفرکرده ای آماده میکنیم.
 اینجوری میشه فهمید چرا ما عید نوروزو جشن میگیریم،
 تازه میفهمم که عید فقط همون چیزیه که به ظهور میرسه. وقتی حضرت امیر عید رو اینطور تعریف میکنند:«عید روزی است که در آن مرتکب گناه نشوی» یعنی هر روز که تو یک قدم به ظهور نزدیک بشی اون روز عیده، نوروزم عیده واسه اینکه شاید روز ظهور باشه، واسه اینکه شاید ما یک قدم به ظهور نزدیک بشیم.
وقتی کنار هر کدوم از کارهای زندگیت یک مفهوم به اسم امام زمان تعریف شده باشه اونوقت هر روز تو عیده و تو همه مناسبتهای زندگیتو باید جشن بگیری نه فقط تولد و نوروز و چهارشنبه سوری و...
راستی یادت نره نوروز روزیه که شاید صاحبمون برگرده، پس نورزتو واسه این جشن بگیر، پس نوروزت پیشاپیش مبارک...



نوشته شده در یکشنبه 90 اسفند 7ساعت ساعت 6:47 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin