سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

ساعت یک و نیم آن روز

 

در هر رابطة متقابلی باید به این سؤال پاسخ داد که اول چه کسی باید برای اصلاح رابطه قدم بردارد؟

درست است که رابطه، متقابل و پلکانی است (یک پله تو، یک پله او) ولی اگر به این سؤال جواب ندهیم نمی‌توانیم برنامه‌ریزی کنیم و فقط دور پیش می‌آید.

رابطة جامعه و حاکمیت نیز یک رابطة متقابل است. اما برای اصلاح جامعه و حاکمیت کدام‌یک ابتدا باید به خود بیاید؟

جواب این سؤال را در این چند عبارت جستجو می‌کنیم:

ü     پیامبر9: کما تَکونوا یُوَلَی عَلَیکُم (کنز العمال/ حدیث 1497): هرطور که باشید بر شما حکومت می‌شود.

ü     إنّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتَی یُغَیِّروا ما بِأنفُسِهِم (رعد/ 11)

ü     این‌ها قانون‌های الهی هستند و لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلا (احزاب/ 62)

چند مثال از تاریخ اسلام برای اثبات اینکه تغییری در سنت الهی وجود ندارد و پیامبر و غیرپیامبر هم ندارد:

فکر می‌کنید پیامبر9 در حکومت خود چه کسانی را به عنوان کارگزاران و امرای بلاد و زمام‌داران امور برمی‌گزیدند؟ کسانی مانند خالدبن ولید و عمروبن عاص. حتی گاهی اوقات از طرف این امرا ضربه‌های شدیدی به جامعه وارد می‌شد مانند این واقعه: در تاریخ آمده است که پیامبر9، خالد را برای مأموریتی به شهری می‌فرستد اما خالد به جای اینکه دستورات پیامبر را عملی کند آن شهر را غارت می‌کند و بسیاری را می‌کشد وقتی خبر به پیامبر9 می‌رسد امیرالمؤمنین7 را به آن شهر می‌فرستند که به ایشان مأموریت می‌دهند که جبران مافات کنند و دل مردم را به دست بیاورند. اما آیا پیامبر9 نمی‌دانستند که این‌ها صلاحیت ندارند؟ چرا می‌دانستند ولی آیا فرد صالحی بود که او را برگزینند؟ پیامبر9 که نمی‌توانستند از آسمان کسی را بیاورند. ایشان مجبور بودند از بین مردم، ‌امیرها را انتخاب کنند وقتی وضعیت مردم همین است تکلیف امرا هم معلوم می‌شود.

مثال دیگر از امیرالمؤمنین7: ایشان در حکومت خود کسانی را به عنوان امیر برمی‌گزیدند که دیگر صدای مالک اشتر هم درآمده بود. او به امام اعتراض کرد. من فکر می‌کنم وقتی مالک اشتر این برخورد را می‌کند اگر ما مدعی‌های بی‌بصیرت بودیم چه قدر پیامبر9 و امیرالمؤمنین7 را اذیت و آزار می‌کردیم به خاطر این انتخاب‌هایشان!

مسئولین، مظهر تجلی عیبهای مردم هستند. این قانون مانند دومینو عمل می‌کند: یکی که بیفتد همه می‌افتند. همه با هم مرتبط هستند. اصلاً فکر نکنید که حکومت و جامعه، دو مقولة جدای از هم هستند. وقتی بطن جامعه درست شد وقتی تعاملات و تفکرات و همت جامعه اصلاح شد حکومت هم اصلاح می‌شود. پس، اول جامعه، یعنی اگر می‌خواهی حکومت را اصلاح کنی در جامعه کار فرهنگی کن؛ در همان محلة خودت. این‌ها به صورت مستقیم بر احوالات مسئولین تأثیرگذارند. برای اثبات لزوم کار فرهنگی همین بس که گاهی اوقات بعد از سخنرانی‌هایم بچه مذهبی‌ها می‌آیند و می‌گویند عجب حرف‌های کلیدی و جدیدی زدی خیلی به ما کمک کرد و من می‌گویم اگر این حرف کلیدی است پس چرا جدید است؟! اگر این حرف کلیدی است که باید از دوران ابتدایی به شما یاد می‌دادند. و این یعنی فقر فرهنگی جامعه حتی بین بچه مذهبی‌ها.

یک جامعة اسلامی به سه قسمت تقسیم می‌شود:

ü     رهبر یا امام (رأس هرم)

ü     مدیران میانی

ü     مردم

وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالأرْضِ (اعراف/ 96)

این آیه، دو شرط را در نظر گرفته است برای نازل‌شدن همة برکات (سماوات و الأرض) بر جامعه

و آن دوشرط:

ü     ایمان

ü     تقوی

چیزی که ما امروز شاهد آن هستیم این است که اصل حکومت‌مان،‌ صحیح و درست است و اگر درست است به خاطر قانون «کما تکونوا یُوَلَّی علیکم» می‌باشد یعنی اینکه چون اصل ایمان جامعه درست است اصل حکومت و رهبری آن نیز درست است.

و اما تقوی: ما هر روز شاهد هستیم که تقوای جامعه در حد پایینی است در تعاملات و ارتباطات و این مستقیماً تأثیر می‌گذارد بر مدیران میانی حکومت

پس اگر ما همة برکات را می‌خواهیم باید ایمان و تقوی را در کنار هم تقویت کنیم.

تقوی ابعاد مختلفی دارد یکی از ابعاد آن، بُعد سخن گفتن است که حکم آن این است:

یا أیها الذین ءامنوا إتقوا الله و قولوا قولاً سدیداً (احزاب/ 70)

آیا در جامعة ما واقعاً سخن‌ها محکم و بی‌درز است که توقع داشته باشیم مدیران جامعه قول سدید داشته باشند؟

خلاصه اینکه اصلاح مدیریت میانی بیشتر از اینکه به رأس هرم قدرت وابسته باشد به فرهنگ عموم جامعه وابسته است.

و برای اصلاح فرهنگ عموم جامعه و افزایش تقوی و بصیرت و ایمان و درنتیجه ریزش مسئولین بی کفایت، دو راهکار می‌دهم:

ü     کار فرهنگی هرچند به ظاهر کوچک (براساس سفارش اباعبدالله به حضرت زینب: خواص جامعه که آدم نشدند. بعد از من آن ها را رها کن و به سراغ مردم برو. جان تو و جان مردم)

ü     ارتباط و راز و نیاز هر فرد با مولا امام زمان7

 

 

نقل به مضمون سخنرانی حاج آقا پناهیان، در تاریخ جمعه: 91/7/14

 



نوشته شده در یکشنبه 91 دی 10ساعت ساعت 6:15 عصر توسط فاطمه اسلامی| نظر

نزدیک شدن به نه دی و روز بصیرت، دل آدم رو می‌بره خرداد 88 یادش بخیر واقعا عجب جمعه ماندگاری بود:

چهره ات نورانی تر از همیشه بود انگار بغض گلویت به جای اشک نور می ریخت روی صورتت. چشم های بی رمقمان فقط به شوق تماشای تو باز مانده بود، هر چه توان داشتیم خرج راهی کرده بودیم که تو نشانمان داده بودی و حالا برای ادامه راه آمده بودیم تا باز راهنمای ما باشی.
شروع که کردی آن هم با این آیه: «هو الّذى انزل السّکینة فى قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و للَّه جنود السّماوات و الأرض و کان اللَّه علیما حکیما» آرامش بود که از آهنگ کلامت بر ما می بارید.
خسته نبودی این را می شد از طنین صدایت فهمید، گر چه فتنه لجن پوش همه توانش را خرج کرده بود تا تو را از پای بنشاند چون خوب می دانست که ما با تکیه به تو ایستاده ایم امّا فقط خودش از پای در آمده بود و تو مردتر از همیشه مثل کوه ایستاده بودی تا ما در دامنه ات آرام بگیریم.
دل های ما که دست تو بود پس خاطرمان جمع بود که حرف دل ما را خواهی زد.
 از همان شروع حرف هایت می خواستی به ما مژده پیروزی دهی، می خواستی با مقایسه شرایط ما و زمان پیامبر به ما بفهمانی فتنه کوچک تر از آن است که جمع نشود گفتی: «این آیه‏‌اى که من تلاوت کردم، به مؤمنان بشارت میدهد و نزول سکینه ‏ى الهى را یادآورى میکند. سکینه یعنى آرامش در مقابل تلاطمهاى گوناگون  روحی و اجتماعى.»
خشم ما فقط رخصت تو را می خواست تا دنیا را زیر و رو کند اما تو اصرار داشتی که طوفان درون ما را آرام کنی. برایمان سوره عصر را خواندی تا یادمان نرود خط کش ایمان حق است: «و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر»

جانم فدای رهبر


  خطبه دوم که شروع شد دیگر قلب ها داشت از سینه ها بیرون می زد، طوفانهای آرام گرفته دوباره متلاطم شده بود و ما باز منتظر اشارت تو، تا در خروش موجمان فتنه را ببلعیم امّا تو باز هم آراممان کردی.
وقتی روی سخنت با ما بود نه فقط من، که همه مردم گریه می کردند، تو با یک دنیا تجلیل و تعظیم ما را خطاب می کردی و ما با اشکمان می خواستیم بگوییم ما هر چه داریم از برکت تو داریم تو می گفتی و ما با اشک می شنیدیم: «خطاب به شما مردم عزیز حرف من عبارت است از یک دنیا تجلیل و تعظیم و تشکر. بنده دوست ندارم در سخنرانیها و خطابه‏‌ها نسبت به مخاطبان خودم با مبالغه حرف بزنم یا تملق آنها را بگویم؛ اما در این قضیه‏‌ى انتخابات، خطاب به شما مردم عزیز عرض میکنم که هر چه با مبالغه صحبت بکنم، زیاد نیست؛ حتّى اگر بوى تملق هم بدهد، ایرادى ندارد. کار بزرگى کردید. انتخابات 22 خرداد یک نمایش عظیمى بود از احساس مسئولیت ملت ما براى سرنوشت کشور؛ نمایش عظیمى بود از روح مشارکت‏ جوى مردم در اداره‌‏ى کشورشان؛ نمایش عظیمى بود از دلبستگى مردم به نظامشان. حقیقتاً مشابه این حرکتى که در کشور انجام گرفت، من امروز در دنیا و در این دموکراسی‌‏هاى گوناگون - چه دموکراسی‌هاى ظاهرى و دروغین و چه دموکراسی‌هائى که واقعاً به آراء مردم مراجعه میکنند - نظیرش را سراغ ندارم. در جمهورى اسلامى هم جز در همه‏‌پرسى سال 58 - فروردین 58 - هیچ نظیرى دیگر براى این انتخاباتى که در جمعه‌‏ى گذشته شما انجام دادید، وجود ندارد؛ مشارکت حدود 85 درصد؛ چهل میلیون جمعیت. انسان دست مبارک ولیعصر را پشت سر حوادثى با این عظمت می‌‏بیند. این نشانه‌‏ى توجه خداست. لازم میدانم از اعماق دل نسبت به شما مردم عزیز در سراسر کشور ابراز ادب و ابراز تواضع کنم که واقعاً جا دارد.»
باز هم مثل همیشه نسل جوان را خاص کردی و این از اعتماد تو به من و هم سالانم است، اعتمادی که مایه دلگرمی و حرکت و جوشش ماست: «نسل جوان ما بخصوص نشان داد که همان شور سیاسى، همان شعور سیاسى، همان تعهد سیاسى را که ما در نسل اول انقلاب سراغ داشتیم، دارد؛ با این تفاوت که در دوران انقلاب، کوره‏‌ی داغ انقلاب دلها را به هیجان می‌‏آورد، بعد هم در دوره‏‌ى جنگ به نحو دیگرى؛ اما امروز اینها هم نیست، در عین حال این تعهد، این احساس مسئولیت، این شور و شعور در نسل کنونى ما وجود دارد؛ اینها چیز کمى نیست.»
همه غم هایمان را با شیرینی کلامت از دلمان پاک کردی: «این انتخابات، عزیزان من! براى دشمنان شما یک زلزله‌‏ى سیاسى بود؛ براى دوستان شما در اکناف عالم یک جشن واقعى بود؛ یک جشن تاریخى بود. در سى سالگى انقلاب این جور مردم بیایند نسبت به این نظام و این انقلاب و آن امام بزرگوار اظهار وفادارى کنند! این یک جنبش عمومى و مردمى بود براى تجدید پیمان با امام و با شهدا؛ و براى نظام جمهورى اسلامى یک نَفَس تازه کردن، یک حرکت از نو، یک فرصت بزرگ. این انتخابات، مردم سالارى دینى را به رخ همه‏‌ى مردم عالم کشید. همه‏‌ى کسانى که بدخواه نظام جمهورى اسلامى هستند، دیدند مردم سالارى دینى یعنى چه. در مقابل دیکتاتوری‌‏ها و نظامهاى مستبد از یک طرف، و دموکراسی‌هاى دور از معنویت و دین از یک طرف دیگر، این مردم‌سالارى دینى است؛ این است که دلهاى مردم را مجذوب میکند و آنها را به وسط صحنه میکشاند. این، امتحان خودش را داد.»
همیشه حرف هایت امید می 
  دهد و شور، آرامش می دهد و حس غرور، آن جمعه ماندگار هم همین طور بود: «انتخابات 22 خرداد نشان داد که مردم، با اعتماد و با امید و با شادابى ملى در این کشور زندگى می‌کنند. این جواب خیلى از حرفهائى است که دشمنان شما در تبلیغات مغرضانه‏‌ى خودشان بر زبان می‌آورند. اگر مردم در کشور به آینده امیدوار نباشند، در انتخابات شرکت نمیکنند؛ اگر به نظام خودشان اعتماد نداشته باشند، در انتخابات شرکت نمی‌کنند؛ اگر احساس آزادى نکنند، به انتخابات روى خوش نشان نمی‌دهند. اعتماد به نظام جمهورى اسلامى در این انتخابات آشکار شد. و من بعد عرض خواهم کرد که دشمنان همین اعتماد مردم را هدف گرفته‏‌اند؛ دشمنان ملت ایران میخواهند همین اعتماد را در هم بشکنند. این اعتماد بزرگترین سرمایه‏‌ى جمهورى اسلامى است، میخواهند این را از جمهورى اسلامى بگیرند؛ میخواهند ایجاد شک کنند، ایجاد تردید کنند درباره‏‌ى این انتخابات و این اعتمادى را که مردم کردند، تا این اعتماد را متزلزل کنند.
 دشمنان ملت ایران می‌دانند که وقتى اعتماد وجود نداشت، مشارکت ضعیف خواهد شد؛ وقتى مشارکت و حضور در صحنه ضعیف شد، مشروعیت نظام دچار تزلزل خواهد شد؛ آنها این را می‌خواهند؛ هدف دشمن این است. می‌خواهند اعتماد را بگیرند تا مشارکت را بگیرند، تا مشروعیت را از جمهورى اسلامى بگیرند. این، ضررش بمراتب از آتش زدن بانک و سوزاندن اتوبوس بیشتر است. این، آن چیزى است که با هیچ خسارت دیگرى قابل مقایسه نیست. مردم بیایند در یک چنین حرکت عظیمى اینجور مشتاقانه حضور پیدا کنند، بعد به مردم گفته بشود که شما اشتباه کردید به نظام اعتماد کردید؛ نظام قابل اعتماد نبود. دشمن این را میخواهد.
»
وقتی گفتی: «نظام کشور اندرونى و بیرونى ندارد.» دلم می خواست کف بزنم! حس تعلق خاطرم به کشورم بیش از پیش گل کرده بود!  
ابراز رضایتت از حضور ما در انتخابات در جای جای کلامت نمود داشت و این به ما حسی پر از غرور می داد: «عزیزان من! ملت ایران! 22 خرداد یک حماسه بود. این حماسه، تاریخى شد، جهانى شد. اگرچه بعضى از دشمنان ما در اطراف دنیا خواستند این پیروزى مطلق نظام را، این پیروزى حتمى را، به یک پیروزى مشکوک و قابل تردید تبدیل کنند. حتّى بعضى خواستند این را به یک شکست ملى تبدیل کنند! خواستند کام شما را تلخ کنند و نگذارند بالاترین نصاب مشارکت جهانى را دنیا به نام شما ثبت کند. خواستند این کارها را بکنند؛ اما به نام شما ثبت شد. نمی‌شود آن را دستکارى کرد. رقابتها تمام شد. همه‏‌ى کسانى که به این چهار نامزد رأى دادند، مأجورند؛ ان‏شاءاللَّه اجر الهى دارند. همه‏‌شان در درون جبهه‏‌ى انقلابند، متعلق به نظامند؛ اگر با قصد قربت رأى داده باشند، عبادت هم کرده‌‏اند. خط انقلاب، چهل میلیون رأى دارد؛ نه بیست و چهار و نیم میلیون که رأى به رئیس جمهور منتخب است. چهل میلیون به خط انقلاب رأى دادند.»
ترس سران استکبار یا همان ریشه های فتنه را خیلی شیرین برایمان گفتی دوباره لبخند روی لب‌هایمان نقش بست خدا تو را برای ما نگه دارد واقعا همه دل‌خوشی ما تویی آقا: « قبل از شروع انتخابات جهتگیرى رسانه‏‌هایشان، دولتمردانشان، این بود که در اصلِ انتخابات ایجاد تردید کنند، شاید شرکت مردم کم بشود. البته همین نتائجى که از این انتخابات حاصل شد، همین نتائج را آنها هم - هم اروپائی‌ها، هم آمریکایی‌‏ها - حدس میزدند؛ اما این حرکت عظیم مردم را انتظار نداشتند؛ این کارِ 85 درصدى؛ چهل میلیونى را باور نمی‌کردند. بعد از آنکه این حضور عظیم دیده شد، اینها شوکه شدند؛ فهمیدند چه اتفاق بزرگى در ایران افتاد؛ فهمیدند که باید خودشان را با این شرائط جدید وفق بدهند؛ هم در امور بین الملل، هم در امور خاورمیانه و جهان اسلام، هم در مسئله‏‌ى هسته‏‌اى. در مسائل ایران شوکه شدند؛ فهمیدند که سرفصل جدیدى در مسائل مربوط به جمهورى اسلامى پیدا شد، که مجبورند این را بپذیرند.»
اما تمام خطبه یک طرف غوغای آخرش یک طرف:

«یک خطاب آخرى هم عرض کنم به مولامان و صاحبمان، حضرت بقیةاللَّه (ارواحنا فداه): اى سید ما! اى مولاى ما! ما آنچه باید بکنیم، انجام میدهیم؛ آنچه باید هم گفت، هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلى دارم، جسم ناقصى دارم، اندک آبروئى هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید؛ همه‌ى اینها را من کف دست گرفتم، در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد؛ اینها هم نثار شما باشد. سید ما، مولاى ما، دعا کن براى ما؛ صاحب ما توئى؛ صاحب این کشور توئى؛ صاحب این انقلاب توئى؛ پشتیبان ما شما هستید؛ ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد؛ در این راه ما را با دعاى خود، با حمایت خود، با توجه خود، پشتیبانى بفرما.»

حرف‌هایت را هم با سوره نصر تمام کردی تا دوباره تأکید کنی که ما پیروزیم: اذا جاء نصر اللَّه و الفتح...
رهبرم! شیرینی آن روز هنوز از دل ها نرفته، آن جمعه برای همیشه در تقویم دلمان ثبت شد.

متن کامل سخنان رهبری



نوشته شده در چهارشنبه 91 دی 6ساعت ساعت 10:15 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

در بحث بصیرت دوست بزرگوار جناب آقاجانی  مطلبی را عنوان کردند و فرمودند که بصیرت و ولایت مداری دو بحث جدا هستند و نباید این دو با هم خلط شود. به همین دلیل سعی کردم تا کمی بیشتر مطالعه کنم و حقیقت این دو را پیدا کنم.

وقتی پست های جناب آقاجانی را خوندم به نظرم رسید مضمون کلام ایشان این است که ولایت مدار اگر بصیرت نداشته باشد آخر از ولایت جدا می شود.

اولین چیزی که به ذهنم رسید داستان زبیر بود.

برای تفکیک یا عدم تفکیک بصیرت و ولایت مداری در داستان زبیر دقیق شدم تا ببینم آیا واقعا زبیر ولایتمدار بود و بی بصیرتی سبب جدا شدن وی شد یا کلا ولایت مداری و بصیرت یک مفهوم است و زبیر از ابتدا ولایتمدار نبود.

اگر ولایتمداری را طبق آنچه آقای آقاجانی گفتند جدای از بصیرت بدانیم در نگاه اول زبیر ولایتمدار به نظر می رسد.

 زبیر جزء معدود نفراتی است که در خانه ی حضرت فاطمه زهرا برای دفاع از امیرالمومنین تحصن کردند. یکی از دوازده نفری است که در مسجد از حق حضرت امیر دفاع کرد. یکی از شمشیر به دستانی است که فقط اشارت امیرالمومنین لازم بود تا سر از تن غاصبان جدا کند... خلاصه اینکه زبیر در وقایع بعد از رحلت حضرت رسول خوش درخشید و همراه امیرالمومنین ماند ولی بعد می بینیم که علیه امیرالمومنین جنگ جمل راه می اندازد!!

در همین جنگ جمل وقتی زبیر به قتل رسید و شمشیرش را برای امیرالمومنین آوردند حضرت فرمودند این شمشیر چه غم ها که از دل پیامبر زدود. اما هم صاحب شمشیر و هم قاتل وی به جهنم می روند.

خیلی حرف بزرگی است که کسی غم از دل پیغمبر بردارد و آخر کارش برسد به جهنم!!

تعبیر دیگری هم امیرالمومنین دارند که می فرمایند زبیر همواره از ما اهل بیت بود تا وقتی که فرزند شومش عبدالله به دنیا آمد.

امیرالمومنین دقیقا همان تعبیری را برای زبیر به کار می برند که پیامبر اکرم برای سلمان فارسی به کار بردند.

به نظر بنده ولایت مداری و بصیرت یک حقیقتند نه مفاهیمی جدا از هم. زبیر از همان ابتدا ولایتمدار نبود که نهایتا کارش رسید به اینجا!

در نهج البلاغه مباحث جنگ جمل را بررسی کردم تا بتوانم تحلیل درستی از چرایی عاقبت زبیر پیدا کنم حضرت امیر خود دلیل خروج زبیر را حسادت وی بیان می کنند و می فرمایند: «آنها از روی حسادت بر کسی که خداوند حکومت را به او بخشیده است، به طلب دنیا برخاسته اند.[1]»

پس حضرت چیزی تحت عنوان بی بصیرتی را دلیل عهدشکنی اصحاب جمل نمی دانند تا قرار باشد ادعا کنیم ایشان ولایتمدار بی بصیرت بودند!

زبیر از همان ابتدا ولایتمدار نبود بلکه محب بود. امیرالمومنین را دوست داشت اما فقط دوست داشت! دوست داشتنی که در آن حسادت هم راه یافت.

داریم که عده ای به دیدار امام رضا آمدند و به خادم ایشان گفتند ما عده ایی از شیعیان حضرت هستیم لطفا بگویید آقا به ما وقت ملاقاتی بدهند امام رضا هم فرموده بودند چرا دروغ می گویید شما شیعه ما نیستید شما محب مایید!

در اینجا امام رضا بحث ولایتمداری و محبت را کاملا تبیین می فرمایند یعنی کسی که فقط دوستدار ماست در زمره شیعیان ما نیست بلکه فقط محب است. شیعه بودن شرایطی می طلبد.

به نظر بنده این محبت وقتی با شناخت و اطاعت آمیخته شود حاصلش می شود بصیرت یا همان ولایت مداری یا همان اطاعت محض!

منظور من از نیاوردن چرا در کار ولی این نیست که دنبال یافتن پاسخ شبهه های خود نباشد خیر اتفاقا باید شبهه ها را پرسید و دنبال پاسخش بود چون تلنبار شدن شبهه ها روی هم آخر یک جا کار دست انسان می دهد! آیه صریح قرآن می فرماید فاسئلوا اهل الذکر یعنی ندانسته جلو نروید با آگاهی پیش بروید امام یار جاهل نمی خواهد باید فهمید و مطیع بود.

مقصود بنده از چرا آوردن چرا آوردن هایی است که در پی آن فهمی نیست بلکه چراهایی است که مقصود آن نه آوردن است! نه آوردن در فرمان ولی.

به نظر بنده نمی شود بصیرت و ولایت مداری را تفکیک کرد هیچ جای تاریخ نمی شود ولایتمداری پیدا کرد که از خط امام جدا شده باشد آنها که جدا شدند هیچ وقت ولایتمدار نبودند.

این محب است که ممکن است راه عوض کند چون شاید محبتش عوض شود چون محبت کم و زیاد شدنی است تمام شدنی است حتی می شود که محبت تغییر مسیر دهد از جانبی به جانب دیگر گسیل کند. اما وقتی چیزی مدار شد یعنی زندگی حول آن می چرخد وقتی ولایت شد مدار انسان آن وقت آن مسیر عوض شدنی نیست چون چرخ زندگی روی آن مدار می چرخد اصلا محور ولایت است...

ولایتمداری یعنی محور حرکت باید ولی باشد و این یعنی همان اطاعت و انسان وقتی مطیع کسی می شود که وی را ببیند بشناسد شایسته اطاعت بداند محبش شود و مطیع و این همان بصیرت است یعنی شما چون یقین به حقانیت ولی داری وقتی امری فرمود اطاعت می کنی حتی اگر حکمت فرمانش رانفهمی...

 



[1]  . خطبه169



نوشته شده در چهارشنبه 91 شهریور 8ساعت ساعت 4:30 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

لطفا این پست رو با تامل بخونید!

پست قبل که تعریفی از بصیرت ارائه دادم بعد از خوندن نظرات دوستان به نظرم رسید مطلب رو خوب بیان نکردم و نتونستم مقصودم رو برسونم پس اینجا سعی می کنم کمی روشنتر مطلب رو بیان کنم.

در جنگ صفین مردم وقتی نگاه می کردند می دیدند یک طرف علی است و طرف دیگر خال المومنین معاویه!!!!

یک طرف عمار است طرف دیگر کاتب وحی عمروعاص!!

هر دو طرف قرآن می خوانند و نمازشبشان به راه است!!

جنگ صفین حقیقتا جنگ بصیرت بود! فضا به شدت غبار آلود و مبهم!

اینجا بود که شهادت جناب عمار شد ملاک حق!

پیامبر گرامی از قبل به عمار بشارت داده بود که تو به دست گروهی یاغی به شهادت می رسی...

عمار که بر زمین افتاد هلهله به پا شد عمار کشته شد...

پس گروه یاغی رسوا شدند!

و باز مکر عمرعاص!

کسی که عمار را به جنگ آورده قاتل اوست! علی عمار را به جنگ آورده و موجب شده او کشته شود!!

با ابن حساب فئه ی باغیه ای که پیامبر فرموده بود شد سپاه علی!!!

 جایی که علی هست تو دنبال چه می گردی؟!

 تو منتظری ببینی عمار را چه کسی می کشد؟!

علی مع الحق و الحق مع علی... خط کش و ملاک و معیار حق علی است!

بصیرت یعنی این که بفهمی حرفی که علی می زند عین حق است حتی اگر تو حکمت حرفش را نفهمی!

در همین جنگ صفین مالک اشتر به نزدیک خیمه گاه معاویه می رسد طوری که خودش می گوید به اندازه ی یک ضرب شمشیر با کشتن معاویه فاصله داشتم!

ولی باز و باز مکر عمروعاص و ماجرای حکمیت...

امیرالمومنین فرمان داد مالک برگردد. مالک هم برگشت! مالکی که به اندازه یک ضرب شمشیر با معاویه فاصله داشت!

بصیرت یعنی این! هر کدام از ما اگر بودیم می گفتیم بگذار بکشم این ملعون را تا فتنه بخوابد! ولی مالک گفت چشم! نگفت چرا! نگفت بگذار بکشمش! اگر علی فرموده برگردم چشم برمی گردم حتی اگر حکمت این فرمانش را نمی فهمم!

داستان امام صادق ع و آن مردی که به فرمان آقا رفت و نشست میان تنور داغ را حتما شنیده اید! نگفت می سوزم! نگفت لااقل بگویید چرا باید بروم توی تنور! نگفت دلیلش چیست! فقط گفت چشم چون شما می گویید چشم حتی اگر من نفهمم یعنی چه این دستور عجیب! حتی اگر بسوزم چشم.

و امام فرموده بود ما اگر به تعداد انگشتان دست یارانی مثل این داشتیم قیام می کردیم!

بصیرت یعنی این!

یعنی در امر مولایت چرا نیاوری. حتی اگر نمی فهمی چه می گوید! حتی اگر به نظرت حرف تو درست تر است! حتی اگر فکر می کنی دارد اشتباه می کند حتی اگر به نظرت راه بهتر از این هم هست! حتی ... حتی.... بصیرت یعنی تو یقین پیدا کنی امام ملاک حق است چیزی جز حق نمی گوید و نمی کند  و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی...

وقتی یقین کردی آن وقت است که فقط می گویی چشم...

آن وقت است که می شوی عباس...

برای امامت می شوی پشت محکم... الان انکسرت ظهری...

آن وقت است که امام صادق روضه ی عمو می خواند و می گوید عموی ما عباس نافذالبصیره بود...

نافذالبصیره یعنی عباس هرگز جز دو زانو جور دیگری مقابل حسین ننشست...

نافذالبصیره یعنی عباس هرگز قدمی پیشتر از حسین برنداشت...

نافذالبصیره یعنی عباس اذن میدان می خواست و ارباب نمی داد و عباس فقط می گفت چشم

نافذالبصیره یعنی عباس حتی یک بار نگفت چرا؟! فقط گفت چشم...

بصیرت که داشته باشی می شوی السلمان منا اهل البیت...

در کوچه ای که سلمان و امیرالمومنین از آن گذر می کردند فقط یک جای پا بود!

یعنی سلمان حتی قدم هایش را روی جای قدم های علی می گذاشت. یعنی سلمان فقط می گفت چشم..

بصیرت یعنی چشم مولای من... حتی اگر من نفهمم...

پ.ن: بصیرت یعنی چَشم نه چِشم!!!

  



نوشته شده در سه شنبه 91 شهریور 7ساعت ساعت 2:0 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

گاهی وقتا واسه اینکه یه چیزی یا یه کسی رو بشناسی اگه به نقطه مقابلش نگاه کنی بهتر میتونی بفهمی قضیه از چه قراره!
حضرت امیر تو خطبه148 نهج البلاغه می فرمایند: هیچ گاه حق را نخواهید شناخت مگر آنکه ترک کننده آن را بشناسید.
این روزا حرف از بصیرت زیاد می شنویم ولی شاید خیلی هامون هنوز تعریف درستی واسه بصیرت نداشته باشیم!
میگن بصیرت از ریشه بصره یعنی چشم و گوشتو حسابی واکن تا بفهمی دو رو برت چه خبره و چی کار باید کنی. بصیرت، دیدن، فهمیدن...
اما من با این تعریفا قانع نمیشم!
واسه پیدا کردن معنی بصیرت رفتم تو نخ آدمای بی بصیرت!! همون که مولا میگه، رفتم ببینم بی بصرتای تاریخ کی بودن و چه کردن تا اینجوری بفهمم بصیرت چیه و چه شکلیه و چه رنگیه!!
تو تاریخ آدمای بی بصیرت همیشه یا دیر می رسن مثل مختار و سلیمان و یا اصلا نمی رسن مثل عبدالله جعفر! و یا حتی راهشون کلا عوض میشه مثل زبیر!
چی میشه که اینطور میشه؟
مگه عبدالله جعفر عاشق اباعبدالله نبود؟! پس چرا نیومد کربلا؟!! مگه مختار عاشق علی و اولاد علی نبود؟ پس چرا دست رد به سینه امام حسن زد؟!! مگه زبیر واسه علی جون نمی داد؟ پس چرا جنگ جمل راه انداخت؟
عبدالله و مختار و آدمایی از این قبیل که تو تاریخ کم هم نیستن واقعا عاشق بودن، امام رو امام خودشون می دونستن، اما تو بینش سیاسی و یا گه گاهی اموری جزئی با امام مخالفت هایی داشتند و همین مخالفت ها که شاید زیاد هم به چشم نیاد آخر کارشون رو کشوند به یه حسرت همیشگی.
تو سیره و عاقبت هر کدوم از بی بصیرت ها هم که نگاه کردم به همین نتیجه رسیدم.
طلحه، زبیر، اسامه، حسان و... این ها عاشق بودن اما گاهی می شد که نطر امام رو به صلاح نمی دیدن و یا نمی پسندیدن! همین! فقط همین!!

 البته این ماییم که میگیم فقط همین، و این چیزا رو خیلی ساده می بینیم!
بابا بنده خدا فقط گاهی با بعضی از نظرات امام موافق نیست خب این چه مشکلی داره؟ تازه مخالفت یا موافقتش چه فرقی می کنه؟ امام که آخرش کار خودشو میکنه!!
نه! به این سادگی ها هم که ما فکر می کنیم نیست! اگه اینطور بود که این آدما عقب نمی موندن و یا اینکه راهشون عوض نمی شد!

وقتی نگاه این آدما کردم تازه فهمیدم بصیرت یعنی چی.


بصیرت یعنی:


چشم هایت را ببندی!


گوشهایت را هم!


بصیرت یعنی چشم و گوش بستن!!


بصیرت یعنی چشم و گوش بسته فقط بگویی چشم!                


بصیرت یعنی بی چون و چرا فقط بگویی چشم!                     


بصیرت یعنی چشم و گوش بسته و بی چون و چرا فقط بگویی چشم!


بصیرت یعنی هرچه امامت گفت تو فقط بگویی چشم.


 یک کلام: بصیرت یعنی سر سپردگی محض.



نوشته شده در دوشنبه 91 شهریور 6ساعت ساعت 8:58 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

فرستنده ایران پلاک13

دلم برایت زود، زود تنگ می شود، برای تو و حرف هایت، برای تو و کارهایت.
دلم می خواهد همیشه پای صحبت هایت بنشینم و از ته دل بخندم، دلم می خواهد همیشه تماشایت کنم، دلم می خواهد همیشه ببینم آخر حرفهایت و کارهایت چه می شود؟! کارها و حرف هایت همیشه برایم جالب و شنیدنی است همیشه هم خنده را روی لبهایم می کارد.
تصمیم گرفتن ها و برنامه هایت که دیگر حرفش را هم نزن، من عاشق آن تصمیمات بدون فکر و آن برنامه های نشدنیت هستم!
دلم می خواهد همیشه تماشایت کنم و صدایم به خنده بلند شود، آن هم از نوع قاه قاهش!!
دلم برای تو وحماقت هایت، برای تو و به غلط کردم افتادن هایت، برای تو و دست پاچه شدن هایت، برای تو و بزدلی هایت، برای تو و کله پوکت، برای تو و آن حرفها و کارهای احمقانه ات زود زود تنگ می شود.
اوباما جان! دلم برایت زود زود تنگ می شود! بگو تلویزیون همیشه تو را نشان بدهد آن هم در حال نطق، آن هم از آن نطق هایی که علیه ما می کنی، آن وقت من می توانم همیشه تو را ببینم و از ته دل بخندم، آنقدر بخندم که اشک از چشمهایم بریزد!
اوباما جان، می خواستم از تو خواهشی کنم، لطفا اگر می شود همیشه سعی کن ما را بترسانی، آخر نمی دانی چقدر قیافه ات دیدنی می شود وقتی هر چه پخ می کنی ما حتی محلت هم نمی دهیم!
دروغ گفته است هر که گفته ما تو را دوست نداریم، باور کن من خودم تو را حتی از دلقک سیرک هم بیشتر دوست دارم، خدا تو را بکشد، ما را خوب می خندانی.
خلاصه سرت را درد نیاورم، مواظب خودت باش، نکند یک موقع به درک واصل شوی آن وقت ما دیگر کسی را نخواهیم داشت که بخنداندمان.
خدانگه دار به امید روزی که سر به تنت نباشد.
                                                               گیرنده: امریکا- اوباما  

فرستنده ایران پلاک13

پ.ن: به پیشنهاد یکی از بزرگواران قرار شد ما این نامه رو به انگلیسی برگردونیم و بفرستیم واسه صاحابش! دوستان کسی میتونه کمک کنه ببینیم چطور میشه این کارو کرد؟! هیچ کدومتون احیانا آدرس مادرسی ندارید؟؟!!



نوشته شده در جمعه 91 تیر 9ساعت ساعت 9:52 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

پاسداری یعنی چه؟ یعنی نگهبانی ازمرزهای یک محدوده. حال ما چند نوع پاسدار و نگهبان داریم؟ بستگی به مرزها دارد که از چه جنسی باشند. مرزهای معنوی مثل مرزهای دینمان اسلام و مرزهای جغرافیایی که اگر حفظ شود امنیت ما تامین می شود. وقتی امنیت تامین شد فرهنگ رشد می کند. به خصوص فرهنگ دینی و اسلامی.

پس ما دو نوع پاسدار داریم: 1- پاسدار مرزهای دین مثل روحانیون، معلمان، مبلغان و محققان، می شود همان اوالوالالباب و اهل علم قرآن که در قبال جامعه وظیفه دارند. 2- پاسدار مرزهای جغرافیایی مثل ارتشی ها و سپاهیان.

حالا امام حسین(ع) جزء کدام نوع هستند؟ پاسدار مرزهای دین بودند.اسلام با "نه" ایشان نفس گرفت. چرا؟ چون وقتی زمامدار مسلمین بی دین به ظاهر مسلمان باشد جامعه را به گند بی قیدی می کشاند. امام حسین(ع) هم یک "نام" دارند. یک معروفیت: ابن رسول الله. چه زیباست "نام" فدای اسلام شود. وسیله ای برای نجات حق باشد. در جامعه ای که عده ای یزید را امام زمان خود می دانند و حرکت ایشان را خروج بر امام زمان.

حالا جالب است که در هر دو نوع پاسداری خون داده می شود. پاسداری از مرزهای جغرافیایی زیر مجموعه پاسداری از دین است و گرنه آن پاسدار باید فراری باشد چون ایدئولوژی و علتی برای کارش ندارد.

پس یک پاسدار در درجه اول باید پاسدار مرزهای قلبش باشد. مبادا بیگانه وارد شود. اگر این فرد در مسیر پاسداری اش کشته شود شهید است.

پاسدار مثل زین الدین



نوشته شده در شنبه 91 تیر 3ساعت ساعت 7:39 عصر توسط سیده فاطمه| نظر

مجلس

تو خونه اعلام ساکت باش کردیمو و با شش دنگ حواسمون نشستیم پای تلویزیون واسه دیدن افتتاحیه مجلس نهم.
بعد از پخش سرود ملی مراسم با نفس بهشتی کریم منصوری شروع شد.
آیات 36 تا 43 سوره مبارکه شوری...
قرائت قرآن که تموم شد با خودم گفتم اینا واسه چی نشستن؟! دیگه چی میخوان؟! تموم شد!! همه حرفا که زده شد!! منشور مجلس ترسیم شد!! پاشن برن کارشونو شروع کنن!! هزار و صد سخنران و اندیشمند و مغز متفکرم که بخوان بیان اینجا واسه نماینده های مجلس حرف بزنن نمیتونن به این قشنگی وظایف منتخبین یک ملت رو ترسیم کنن!!
مرحبا به سلیقه ای که این آیات رو برای افتتاحیه مجلس انتخاب کرده بود.

وقتی استاد منصوری قرآن می خوند اینا به ذهنم رسید:

نمایندگان محترم! به هوش باشید! این پست و سمت کالایی بیش نیست! مبادا پست و جاه و مقام شما رو فریب بده: فَما أُوتیتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَمَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا

فریب نخورید بلکه این پست رو وسیله ای کنید برای رسیدن به پست هایی بالاتر! پست هایی پیش خدا! وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقى‏

ایمان و توکل دو عنصر اصلی یک نماینده متعهد و مردمیه این دو عنصرو تو وجودتون قوی کنید، تا هم خدا و هم خلق خدا از شما راضی باشن: لِلَّذینَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ.

 نماینده محترم باید حواسش باشه تو جایگاهی نشسته که خطای کوچیک توش معنی نمیده!! کمترین اشتباه یعنی حق الناس اونم حق هفتاد ملیون ناس!!  وَ الَّذینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ

مجلس جای داد و بیداد نیست!! کارها رو با آرامش انجام بدید، نقدپذیر باشید، زود جوش نیارید! اگرم جوش آوردید آروم باشید!! وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ.

حرف اول و آخر حرف خداست! رئیس مجلس خود خداست! (مثل مدیر وبلاگ ما که خود آقاست!!) تو همه مصوبات و کارها باید خدا رو در نظر بگیرید: وَ الَّذینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ

مجلس جای تک روی و خودرأیی نیست! همیشه چند فکر بهتر از یک فکر عمل میکنه پس لطفا: وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَیْنَهُمْ

 نماینده نباید به فکر مال اندوزی باشه! یه ذره از اون دریافتهای نجومی! که نمی دونم چندتا صفر داره رو هم میتونید اختصاص بدید به فقرا!! وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ.

 پشت همو داشته باشید، ملت هم پشت شما رو داره، آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند: وَ الَّذینَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ

نماینده باید اهل عدل و عدالت باشه: وَ جَزاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُها

باید اهل عفو و اصلاح باشه: فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ

باید بدونه خداوند هیچ کار خالصانشو بی اجر نمی ذاره: فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ

دوباره تاکید روی اینکه نماینده باید عادل باشه، حواسش به حق و حقوق مردم باشه: إِنَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمینَ.

حق کشورتونو بگیرید! هیچ کس نمیتونه به شما اشکال بگیره! اصلا آقا انرژی هسته ای حق مسلم ماست: وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبیلٍ.

در واقع این گزافه گویی های دشمناست که باید سرزنش بشه نه حق طلبی این ملت: إِنَّمَا السَّبیلُ عَلَى الَّذینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ

حساب اونا با خود خدا: أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ

 صبر و عفو رو سرلوحه خودتون قرار بدید که اینا نشون دهنده عزم و اراده شما واسه خدمت به مردمه، کار با صبر پیش می ره و با عفو و اصلاح اشتباهات شیرین میشه: وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ.

بعد از قرائت قرآن هم یه نفر یه متنی خوند!! که نه گوش دادم و نه فهمیدم کی بود!! (چون رفتم سراغ قابلمه رو گازم!!) فقط اول صحبتشو که گوش دادم خیلی خوب اومد: آغاز به کار مجلس در ماه جب که مه امیرالمومنینه باید سبب بشه ما از عدالت ورزی امیرالمومنین الگو بگیریم. (نقل به مضمون شد!!)

پیام حضرت آقا هم که مثل همیشه پر از حکمت و حرف حساب بود. بعد از قرائت پیام آقا مراسم تحلیف برگزار شد. خوندن مجری و تکرار دسته جمعی نماینده ها، خیلی زیبا و با شکوه. فقط خدا کنه نماینده هامون پای قسمی که به قرآن خوردن بمونن!!

سرود مجلس هم خداییش بدجور چسبید! خدا حفظ کنه آقای علی معلم رو خیلی حال کردم، حتی یه جاهاییش از بس حس غرور ملیم گل کرده بود اشکم در اومد یه جاهاییش رو هم همون موقع حفظ کردم که الان میبینم به دلیل آلزایمر زودرس یادم نمیاد!!
بعد از سرودم که دوباره رفتم دنبال کارام و بقیه افتتاحیه رو ندیدم ولی تا اینجایی که من دیدم خیلی خوب بود.
 انشاالله به حق ماه رجب مجلس نهم همینطور که اینقدر زیبا شروع کرد تا آخرش هم همینطور زیبا پیش بره و بتونه در مسیر ظهور حرکت کنه.

پینوشت:
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی عج از نهضت خمینی محافظت بفرما خامنه ای رهبر به لطف خود نگه دار رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما دیدار روی مهدی عج نصیب ما بگردان آمین یا رب العالمین.
دعا برای کشورمون، رهبرمون و مردممون یادتون نره.

تذکر: از این متن کاندیداهای دبیری هم میتونن واسه آینده کاریشون بهره ببرن!!

 



نوشته شده در یکشنبه 91 خرداد 7ساعت ساعت 5:48 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

گفت اگر بتوانی علی بن محمد را مضحکه ی جمع نمایی هزار دینار زر ناب پاداش تو خواهد بود.
شعبده باز هندی لبخندی شیطانی زد و در جواب متوکل سر اطاعت خم کرد.
.
.
.
مجلسی به پا کردند، در و دیوار را برای مهمانی زینت دادند، پرده بزرگی آویختند که روی آن نقش شیری جلوه گری می کرد، سفره ای عظیم پهن کردند و همه چیز برای یک مهمانی مجلل آماده شد...
 مهمان ها همه بر سفره حاضر شدند و متوکل با پوزخندی کثیف و با نگاهی نحس منتظر ِ شاهکار غلام هندیش...
.
.
تا امام ع خواست از مرغ روی سفره بردارد شعبده باز اشاره ای کرد و مرغ به پرواز درآمد و آن طرف سفره نشست، یک بار دیگر هم همین صحنه تکرار شد... حالا دیگر همه مهمان ها می خندیدند و متوکل خوشنود و راضی قهقهه ی جهنمی اش بلندتر از همه...
.
.
حالا وقت معجزه است... معجزه ای در پاسخ شعبده ی مردک هندی... امام ع اشاره ای نمود، شیر از پرده بیرون جست و شعبده باز بدبخت را بلعید... خنده ها روی لبها خشک شد و لرزه بر نحسی ِ وجود متوکل افتاد.
امام با همان هیبت علویش بلند شد تا مجلس را ترک نماید؛ متوکل با صدایی پر از ترس و وحشت گفت: شعبده باز را دوباره زنده کن.
-  به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می کنی؟!
امام ع این را فرمود و مجلس نحس متوکل را ترک گفت...
.
.
.
شاهین! به خدا تو حتی ارزش کشته شدن را نداری! و گرنه پرده ها آویخته است و شیرها منتظر اشارت پسر فاطمه س...
شاهین! به خدا تو حتی پست تر از آنی که برای بلعیدنت قرار باشد شیری از پرده بیرون آید...
شاهین! به خدا تو حتی کمتر از آنی که برای رسوا شدنت قرار باشد معجزه ای رخ دهد...
شاهین! به خدا تو حتی بدبخت تر از آنی که برای لرزاندنت صولتی نمایان شود...
شاهین! به خدا تو و اربابانت حتی کوچکتر از آنید که برای خشکاندن نیشخند نحستان هیبتی هویدا شود...
شاهین! به خدا سوگند دیگر آرامشی نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می کنی؟!

کرکس! نیشخند بزن! قهقه ات را بلند کن! من قهقه ای بلندتر از این هم می شناسم...
« هل من مزید » می گوید و از سر خشم قهقه می زند... شیرها از پرده بیرون نیامدند... ماندند تا او تو را ببلعد!
« هل من مزید » می گوید و از سر خشم قهقه می زند... او تو را می بلعد...

پینوشت:

 اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین
 
تذکر: این روایت رو از کتاب سیره عملی اهل بیت نوشته سید کاظم ارفع استخراج کردم و با قلم خودم نوشتم.



نوشته شده در جمعه 91 خرداد 5ساعت ساعت 5:5 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

سه روزه ایران را فتح می کنیم. این را صدام گفته بود!
حساب همه چیز را کرده بودند. همه چیز حتی تعداد نفس های سربازهایشان! از تمام دنیا لشکر آورده بودند و تسلیحات نظامی.
قویترین فکرهای نظامی ِ دنیا ماه ها نقشه کشیده بودند، همه چیز حساب شده بود، طبق همان حساب سه روزه! حساب همه چیز را کرده بودند، همه چیز حتی تعداد نفس های سربازهایشان!! این وسط فقط حساب یک چیز را نکرده بودند......!!
.
.
.
به یکباره همان یک چیزی که حسابش را نکرده بودند همه معادلات را به هم می ریزد!!

خرمشهر را خدا آزاد کرد. این را هم امام فرموده بود!

پینوشت: و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین



نوشته شده در چهارشنبه 91 خرداد 3ساعت ساعت 10:6 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin