سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ساعت یک و نیم آن روز

کیف پولش را باز می کند و عکس حضرت آقا را بیرون می کشد: ببینید میخوام عکسها در این قطع باشه!

نگاه عکس آقا می کنم دلم هری می ریزد!

ادامه می دهد: حدود شصت تا عکسه شهیده

دلم قنج می رود...

برای بسیج می خوام!

تیر خلاص را می زند...

 

می پرسم: بسیج دانشجویی؟

جواب می دهد: نه بسیج دانش آموزی....

فوری می گویم چشم و نگاهم را از چشم های نجیبش می دزدم...

می خواهم اشکی را که دور چشمم حلقه زده نبیند...

 

 

هنوز هم نمی توانم دست و پایم را مقابل اسم آقا و اسم بسیج جمع کنم!

زود خودم را لو می دهم!

شاید همین که اینهمه هویدایم کار دستم داد...

 

تقریبا همه می دانند نقطه ضعف من همین چیزهایی است ک تمام عمر برایشان نفس زده ام: حضرت آقا، بسیج، انقلاب، شهدا...

اینها واژه های اصیل زندگی منند...

 

الحمدلله رب العالمین

 



نوشته شده در دوشنبه 96 تیر 19ساعت ساعت 10:41 صبح توسط ملیحه سادات| نظر بدهید

بسم الله...

اصلا من گوش‌هایم نسبت به بعضی کلمات حساسند!

مثلا اگر در یک همهمه‌ی ملیونی

یک نفر

آرام، زیر لب، زمزمه کند

نجف‍‍ـــــــــــــــــ...

یکدفعه تمام حواس من می رود سمتش!

یعنی دارد چه می‌گوید؟

.

.

اصلا من حواسم به آنها نبود

 آن طرف‌تر در عوالم خودم سیر می‌کردم

 نمی‌دانم چه شد که شنیدم یکی‌شان گفت

«ایشون فردا شب نجفند!»

حرفش تمام نشده بود که یک لحظه خودم را دیدم

که در آغوشش رها شده‌ام

و صدایم بلند است به های‌های گریه کردن!

بی آنکه برایم مهم باشد که تا بحال هرگز ندیده‌امش

و بعد از این نیز شاید هرگز نبینمش!

غریبه بود

اما در آن ساعت برای من از هر آشنایی آشناتر

هیچ چیز مهم نبود

مهم این بود که او

مسافر نجف بود...

.

.

دیگر ادعای عاشقی نمی‌کنم!

اما هنوز هم

زانوهایم خم می‌شود

هنوز هم به زمین می‌افتم

هنوز هم با صدای بلند گریه می‌کنم

اگر کسی پیش چشم‌های من

برود

نجفـــــــــــــــــــــ...

.

.

خدا را چه دیدی؟

شاید یک روز قید دنیا را زدم

آمدم نجف

همانجا

پیش چشم‌های خودت

جان دادم...

.

.



نوشته شده در چهارشنبه 95 مهر 28ساعت ساعت 10:7 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسم الله...
.


اول غروب
دمدمه‌های اذان
درست همان دمِ افطار!
.
زانوهایم شل شد
همانجا
یک گوشه از حریمت
افتادم روی زمین
و با تمام وجود
های و های
شروع کردم به گریه!
.

حالا من آمده‌ام
درست همان لحظه‌های نزول هل أتی
درست دمِ خانه شما
.
آمده‌ام
شاید از آمد و شد جبرئیل
چیزی هم به جان من بگیرد!
شاید در هلهله ملائک
در آن شور ملکوت
در آن تبارک‌های بی‌امان
شاید در آن شلوغیِ عرش!
خدا را چه دیدی!
من هم به اشتباه قاطیِ شما شدم!
.
.

تند و بی‌وقفه می‌خوانم
إنما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکورا

الحمدلله که شما عطا می‌کنید
بی آنکه از من چیزی بخواهید

و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا
الحمدلله که شما عطا می‌کنید
بی‌آنکه از من بپرسید آیا تو از ما هستی؟!

.
چقدر خوب شد که هل أتی نازل شد!
اگر هل أتی نبود...

نه!
نمی‌شود که هل أتی نباشد!
.
تا شما هستید
هر روز
بی‌وقفه
بی‌امان
هل أتی
می‌بارد از آسمان
.

این منم که باید
خودم را برسانم
زیر این بارش‌های بی‌امان
و ببندم چتر سیاه گناهم را
تا زیر رحمت شما
خیس شوم
آنقدر خیس
که چادرم روی سرم سنگینی کند
کفش‌هایم سر بخورد
و نتوانم قدم از قدم بردارم!

آن وقت
شمـــــــــــــــــــا
تبسم کنید
و بگویید
حالا کجا می‌خواهی بروی!
همین‌جا
پیش ما
بمــــــــــــــــــــــــــان!
.
.

من شما را
و هل أتی را
عجیب دوست می‌دارم...



نوشته شده در چهارشنبه 95 مهر 7ساعت ساعت 8:19 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسم الله
.
برای شمر بودن لزومی ندارد سر از تن امام جدا کنی!
خدا هر کس را به وسعت امکانات خودش اجر و عقاب می‌دهد!
.
.
.
برای حمالة الحطب بودن نیازی نیست روی سر پیامبر خاکستر بریزی!
در محدوده خودت آتش بیفروز
فتنه کن
هر کجا دستت می‌رسد آشوب بپا کن
مرحبا!
اینگونه تو و أبی لهبت هر روز نزول تبت یدی را تازه می‌کنید!
.
راستش ام جمیل هم پیغمبر را می‌خواست!
یعنی بس که می‌خواستش تحمل نداشت محمد، فرزند دیگری باشد!
آنهمه زیبایی
آنهمه مهربانی
آنهمه محبوبیت
باید در فرزند ام جمیل می‌بود نه در کودک آمنه!
.
راستش ام جمیل آتش حسادتش را به جان خرید!
.
.
تو هم شبیه همو باش
بگذار شعله‌های حسادتت به دامان خودت بگیرد!
أبی لهب بیچاره‌ات را هم در آتش خشم و کین خود بسوزان!
.
.
آن شب آن شبی که خودت می‌دانی چه کردی!
من شیطان را دیدم که در منظر تو هبوط کرده بود
نعره می‌زد، دست تکان می‌داد و جهنمش را بر روی تو تف می کرد!

حرفهایت برای من ارزنی نمی‌ارزد!
لیک یک حرفت بر دلم داغ می‌زند!
« ما مورد تأیید حضرت زهراییم! »

راستش دلم برایت می‌سوزد وقتی اینهمه از خودت مطمئنی!
.

از ما که گذشت!
تو اما حواست به حضرت زهرایت هست؟!
.
.
مخاطب خاص من!
کاری که تو میکنی بنده هم اگر ببخشد
خدا نمی‌بخشد
شک نکن!
.



نوشته شده در دوشنبه 95 مهر 5ساعت ساعت 8:18 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسم الله...
.
همین‌ها را اگر یک سال هم تمرین بدهی تا یک بیت شعر هماهنگ بخوانند؛ عمرا که بتوانند!
اگر بخواهی از این‌ها یک گروه سرود دربیاوری سرت را هم بگذاری نمی‌شود که نمی‌شود!
اصلا صداهاشان مگر با هم جور می‌شود؟!
اصلا مگر هماهنگشان می‌شود کرد؟!
.
.
حالا همین‌ها بدون هیچ تمرین قبلی اینطور هماهنگ دارند نوحه می‌خوانند و سینه می‌زنند!
همین هیئتی‌هایی  را می‌گویم که آهنگ صدایشان دلت را می‌لرزاند!
.
.
عشق است دیگر! چه می‌ود کرد؟!



نوشته شده در دوشنبه 95 مرداد 11ساعت ساعت 4:30 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله


قرآن را باز کرده بود و از کلمات - بقول خودش فارغ از اعراب!- آن‌چه را می‌خواست برداشته بود!

تازه کلی هم حال کرده بود و در خلوتش اشک ریخته بود!

خوش بحالش!

بعضی وقتها فکر میکنم دانسته‌ها چقد وبالند!

العلم هوالحجاب الاکبر!

گاهی وقتها دوست دارم اصلا آیه را نفهمم!

مفهومش را، موضوعش را، قصه‌اش را

اصلا حتی درست خواندنش را!

من هم با همان ندانستن بخوانم و با ظاهر کلمات قصه بسازم و همه چیز را به فال نیک بگیرم!

نه مثل الان که انگار تمامِ آیه‌ها بد می‌آیند!

هزار تفسیر و شأن نزول پشت هر کلمه می‌بندم و با هزار تفصیل آخرشم هم نمیفهمم چه به چه شد!!

دانستن خوب است

منتهی دانستنی که بال شود نه وبال!

بعضی دانسته‌ها فقط نگاه را تند می‌کنند!

مثل دانستن ِ دروغهایی که مداح‌ها تحویل مردم می‌دهند!

آن وقت وسط روضه تو فقط حرص میخوری که دارد چرند می‌گوید، حالا ملت دارند با همین چرندیات زار می‌زنند!

بعضی وقتها خوب است آدم نفهمد مداح روضه‌ی بی سند می‌خواند

بعضی وقتها خوب است حرفهای نامعقول مداح را باورکنی و بنشینی وسط جمعیت و های های گریه کنی!

بعضی وقتها خوب است یک آیه بخوانی و کلماتش را به زبان خودت و برای خودت ترجمه کنی!

.

فکر میکنم دانسته‎‌هایم مرا به یک منتقد بزرگ تبدیل کرده است که برای همه چیز دنبال سند می‌گردم و به هیچ چیز با دل نظر نمی‌کنم و از همه‌ی مداح‌ها و منبری‌ها گله‌مندم و از برداشتهای عوامانه به خشم می‌آیم!!

.

راستی که چقدر آن‌ها که نمی‌دانند از من بهترند...

.




نوشته شده در یکشنبه 94 خرداد 3ساعت ساعت 10:29 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله

.

سال‌ها پیش

با شهادت دروغین مجنونی،

محکوم به اعدام شدم!

اما

چون عدد سال‌های عمرم

کمتر از آن بود که بتوانند بر دارم بیاوزند

برایم حبس ابد بریده شد!

.

و من اینک

سال‌هاست

در ابدیتِ این حبس؛ جان می‌کنم

و جان، نمی‎‌دهم!

و صدای قاقاه آن مجنون

تنها صدایی است که در این سیاه‌چال به گوشم می‌رسد!

.

مجنونی،

سال‌هاست

زنجیر بر سر و گردنم انداخته

و با حکمی مجعول مرا،

محروم کرده است،

از نـــــــــــــــور

از رحمتـــــــــــ

از مغفــــــــــــــرت

و از خـــــــــــــــــــــدایی

که بیرون از این سیاه‌چاله است!

.

 

من،

سال‌هاست

در دادگاهِ نفس

محکوم شده‌ام

به حبسی ابدی!

و خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

سال‌هاست

بر در این سیاه‌چاله

به امیدِ نجات من

نور می‌پاشد...

.


نبأ عبادی إنی أنا الْغفــور الرحـــیم/ 49 حجر

با بندگانم بگو

که من بخشنده و مهربانم....

.

رحمت




نوشته شده در چهارشنبه 93 آذر 12ساعت ساعت 1:12 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

.
نهنگی پیامبری را بلعید.

پیامبر در درون نهنگ به تسبیح و استغفار مشغول شد.

نوای محزون پیامبر، هر روز در بطن نهنگ می‌پیچید و نهنگ از درون می‌لرزید.

انگار تسبیحِ پیامبر در رگ و ریشه‌اش جریان می‌یافت و بر تار‌و‌پودش می‌نشست!

پیامبرِ درونِ نهنگ شب و روز با خدا راز و نیاز می‌کرد و انگار هر روز بندِ تسبیحش پاره می‌شد و دانه‌های تسبیح غلت می‌خورد و از چشم نهنگ روی دریا می‌افتاد!

دانه‌های تسبیح به دریا نرسیده دریا را به‌هم می‌ریخت، طوفان می‌شد و موج می‌زد و دریا احساسِ تازه‌ای می‌یافت!

هر ذکرِپیامبر در جانِ نهنگ شوری تازه به‌پا می‌کرد، نهنگ با تسبیحِ پیامبر جان می‌گرفت، شور می‌گرفت، خیز برمی‌داشت و بر دریا ضربه می‌زد!

نهنگ از درون حس عجیبی داشت! آرام نبود، مثلِ همیشه نبود! خودش این را می‌فهمید!

 نهنگ، عاشق شده بود!

نهنگ شب و روزش را با تسبیحِ پیامبر سر‌می‌کرد، تا اینکه یک روز خدا به نهنگ فرمان داد پیامبر را به ساحل برساند...

حالا سال‌هاست که دریا بر ساحل مشت می‌زند و دنبال پیامبری می‌گردد که با ذکرش جانِ تازه‌ای به دریا بدهد!

حکایتِ آوازِ نهنگ‌ها هم همین است؛ از سرِ دلتنگی برای تسبیحِ پیامبری که اهالی دریا را عاشق می‌کرد...

.



نوشته شده در شنبه 93 خرداد 24ساعت ساعت 9:30 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

.

دعای کمیل که تمام شد اعلام کردند ساعت دوی بامداد حاج سعید حدادیان مناجات خوانی دارد.

و حالا کو تا دوی بامداد!

واویلا یعنی از الان که سرشب است تا ساعت دو، حرم جان دیگر هیچ برنامه‌ای ندارد!!

حالا باید بالاخره یکجوری سرمان را گرم کنیم تا ساعت دو شود به وقت حرم!

حساب کتاب می‌کنم که تا دوی بامداد چکنم؛ نه اینکه برای گذران وقت، برای اینکه مثلا وقتمان تلف نشود لابد!!

مثلا دو رکعت نمازی بخوانیم خب این می‌شود دو دقیقه!

چارتا زیارت بخوانیم نهایت نهایتش خیلی فاز بدهد نیم ساعت!

برای استراحت چارتا پیامی بدهیم به دوستان و رفقا که مثلا ما حرمیم

تجدید وضویی داشته باشیم

حالی دست داد توسلی

ای بابا هر کار کنم تا ساعت دو خیلی راه مانده است!

خلاصه به هر طریقی بود به ساعت دو رسیدیم و خوشحال بدو سمت رواق امام!

از ساعت دو تا اذان هم دو ساعت بیشتر می‌شد؛ حالا آدم خیلی عابد هم باشد دو ساعت مناجات سختش می‌آید بالاخره!

دمدمه‌های اذان حس می‌کردم در ان لحظه از لیله الرغائب، رغائب تمام آدم‌های دور و برم این است که برای یک لحظه هم شده خدام حرم بگذارند سر به زمین بگذارند و لااقل در حد یک چرت حال کنند! شخص شخیص خودم در ان لحظه غایت آمالم این بود که هر چه زودتر ساعت شش شود و با دو بروم و بپرم توی اولین اتوبوسی که استارت بزند و دربست بروم تا خانه

بنظرم می‌رسید آن‌ها که تا ساعتی قبل به غلط کردم از گناهان مشغول بودند حالا به غلط کردم از شب‌بیداری مشغولند!

پیرزنی خادم‌های حرم را نفرین می‌کرد که بیدارش کرده بودند می‌گفت اینها خادم یزیدند!

البته می‌شد درک کرد حال بنده‌خدا را !

خلاصه بالاخره اذان شد و نماز شد و سخنرانی قبل دعای ندبه شد و نهایتا ساعت شش!

و من آنقدر دچار نشاط و فرح شدم که هر که مرا می‌دید گمان می‌کرد لابد رغائبم را گرفته‌ام.

گازم را گرفتم سمت ایستگاه اتوبوس و در آن لحظه فرح بخش نفهمیدم از امام رضا تشکری خداحافظی‌ای دست شمادردنکندی کردم یا نه فقط یک لحظه با ترمز اتوبوس از خواب پریدم و دیدم ای داد بیداد خوابم برده و نفهمیدم کی از ایستگاه رد شده و حالا هاج و واج پیاده شدم تا ایستگاه رد شده را پیاده برگردم سمت خانه!

در آن خنکای صبح چشمهایم به شدت می‌سوخت البته نه از شدت خواب‌زدگی از شدت عبادت شب!!

خلاصه اینکه پیاده‌روی تا خانه هم حال‌گیری خدا بود برای من که لحظه‌شماری می‌کردم برای رسیدن سرم به روی بالشت!

و حالا که حساب می‌کنم می‌بینم با خواب عمیق روز بعد تقریبا با خدا بی‌حساب شده‌ام! چون رغبت دیگری یادم نیست که آن شب از خدا خواسته باشم!

.

 



نوشته شده در دوشنبه 93 اردیبهشت 15ساعت ساعت 11:40 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله....

.

بابای من توی جیب‌هایش نقل دارد و نبات

نور دارد و صفا

به خانه که می‌آید نقل و نبات‌ها را می‌ریزد توی مشت ما

و همیشه دعوا می‌شود سر ِ شکلات ِ بهترش!

بابا همیشه توی جیبش آدامس هم دارد!

دعوا سر ِ آدامس هم زیاد است!

اما بهتر از نقل و نبات و آدامس

نور ِ باباست

بابا توی جیب‌هایش نور دارد و ایمان

رنگین کمان دارد و باران!

همیشه توی جیب‌هایش حکایتی هست که برای ما بگوید

همیشه توی دست‌هایش روایتی هست که برای ما بخواند

بابا، مفاتیح ِ خانه است!

فضیلت ماه‌ها و ثواب اعمال، نماز و ادعیه‌ی وارده!

بابای من خودش کلید ِ بهشت است!

بابای خوبی که قرآن، خوب، بلد است!

معنی‌اش را خوب‌تر، تفسیرش را خوب‌ترتر!

بابای دانشمندم، برای ما استاد است

استاد ِ خوبی‌ها

استاد ِ قرآن

استاد ِ زیبایی‌ها

.

بابایی

.

حلول ماه رجب رو تبریک میگم.

من عاشق ماه رجبم و این عشق رو پدرم در من بوجود آورده و این بهونه‌ای شد برای نوشتن این مطلب!

.



نوشته شده در چهارشنبه 93 اردیبهشت 10ساعت ساعت 10:55 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin