سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ساعت یک و نیم آن روز

بسم الله

میان ِ باغ، میانه ی این قرآن گشوده ی خدا قدم می زنم... انظرو الی آثار رحمة الله...

باغ ِ اردیبهشتی برایم تداعی بهشت است... جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ أَعْنابٍ

به هر طرف که نگاه می کنم آیه ای بر من نازل می شود...

این شاخه های پر برگ و بار و تو در تو: وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً

این میوه های نزدیک دستم: قُطُوفُها دانِیَةٌ

این آب روان: جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهار

هوای مطبوع و پر از عطر گل های بهاری: لا یَرَوْنَ فیها شَمْساً وَ لا زَمْهَریرا

چه چه این بلبل، غوغای این گنجشک ها، پرواز این پرستوها: لا یَسْمَعُونَ فیها لَغْواً إِلاَّ سَلاما

گرمی این آتش، عطر خوش این خاکستر، طعم قشنگ این چای برایم فقط و فقط گرمی دستان ِ خدا را قصه می کند: کَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَة

آسمان، مثل همیشه به من الهام می شود، آسمان برای من فقط تداعی خداست... نگاه ِ آسمان می کنم و این آیه در گوشم تلاوت می شود: ُ ادْعُونی‏ أَسْتَجِبْ لَکُم

من قرآن می خوانم و انگار چه چه بلبل ها « الله الله » ِ تلاوت ِ من است!

حالا وقت دعاست... دعا کنار ِ این آب روان، میان این باغ را خیلی دوست دارم...

دلم می خواهد برای شما هم ارمغانی از این بهشت بیاورم... پس یک عالمه آیه می گذارم روی ِ بال نسیم تا برای اجابت ببرد پیش خدا... کنار ِ آیه ها هم می نویسم: خدایا! اینها برای کیمیای ناب، برای یاس بهشت، برای مجتبی...

رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ

   رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ

رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ

رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ

   رَبَّنا إِنَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النَّارِ

رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدینَ

رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فی‏ أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ

آمین دعاهایم را هم، با پرستوها می خوانم: رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

نسیم می وزد... چه چه بلبل بالا می گیرد...شاخه ها می رقصند...آسمان آمین می گوید... دعاهایم مستجاب می شود...

پنجره ها را باز کنید، همه آیه های خوشبختی را سپرده ام به نسیم، بگذارید نسیم بوزد توی خانه پر مهرتان...

 



نوشته شده در یکشنبه 91 اردیبهشت 31ساعت ساعت 8:48 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

وارد منطقه می‌شوم. انگار ذره‌ای بیگانه با محیطم و فضایی غریب مرا در برگرفته است. مثل بچه‌ای که خطایی از او سر زده است و در مقابل پدر و مادرش ایستاده در حالی که می‌داند از خطای او با خبراند، شرمنده خیره خیره نگاه می‌کنم و منتظر فرمان حرکت راوی‌ام. دقیقاً احساس یک طفیلی (کسی که به خاطر دیگران دعوت شده است).

کفش‌هایی را می‌بینم که منتظر صاحبانشان هستند. کفش‌هایم را در می‌آورم و هم صدا با مداح: رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق

به دنبال راوی و همراه سایر بچه‌ها مسیری را که سالیان پیش، جنگاورانی بی‌ادعا طی کرده بودند، طی می‌کنیم و به پیش می‌رویم.

چرا کفش‌هایم را در آوردم؟ چون ممکن است زیر پای من، گلویی در خاک خفته باشد، درست زیر پای من. شاید زیر پای من دو چشم دفن شده باشد. به زیر پای من. هر جایی که من پا می‌نهم شهیدی به خاک افتاده است.

فخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی

آنقدر در این افکار غرق شدم که از کاروان، عقب افتادم. بالاخره در یک محوطه باز توقف می‌کنند و راوی شروع می‌کند به روایت‌گری و مداح به نوحه‌گری. دوست ندارم اینجا بمانم. از جمع کنده می‌شوم. می‌خواهم جبهه برایم روایت کند. می‌خواهم داستان را از زبان این خاک‌ها بشنوم. چفیه‌ای روی صورتم کشیده‌ام. جایی می‌نشینم. پشت به سیم خاردارهایی که مرزهای صریح نرفتن را نشان می‌دهند. رمل‌های فکه را در دست می‌برم و می‌فشارم: آیا دوباره این‌ها را لمس خواهم کرد؟

انگار صحنه را می‌بینم. انگار می‌بینم که جوان و پیر در حال جنگیدن‌اند. انگار می‌بینم کسی در نزدیکی من مجروح شده و آن طرف‌تر کسی دارد در خون خود می‌غلتد و آب آب می‌گوید. شهیدانی که با لبانی خشکیده بر روی خاک افتاده‌اند. تعدادی از این سنگر به آن سنگر دشمن را نشانه می‌گیرند. آری انگار می‌بینم دست‌های خالی از سلاح را در حصار محاصره و می‌شنوم صدای قلب‌هایی را که می‌گویند: اگر گلوله‌هایم تمام شده، هنوز قلبی در سینه دارم که می‌تپد.

به اطرافم نگاه می‌کنم. اینان کیانند که خود را بر روی خاک افکنده اند؟ یادشان رفته که چه پست و مقامی دارند؟ صدای هق هقشان قلبم را از جا در می‌آورد.

رمل‌ها را دوباره در دست می‌فشارم : آیا دوباره من اینجا خواهم آمد؟

رمل و عشق



نوشته شده در یکشنبه 91 اردیبهشت 31ساعت ساعت 4:21 عصر توسط سیده فاطمه| نظر

 


این روزها قرآن که می خوانم دلم برای حرم تنگ می شود...
نگاه ایوان مسجد که می کنم دلم برای اعتکاف تنگ می شود...
صدای حاج آقا باقری که توی بلندگو میپیچد دلم برای مناجات امیرالمومنین تنگ می شود...
سمت خدا قرآن که می گذارد دلم برای رمضان تنگ می شود...
صدای اذان که می آید دلم برای نماز تنگ می شود...
اصلا این روزها فقط دلتنگم...
می دانی! اینها همه بهانه اند...دل ِ من برای تو تنگ است! برای ِ تو خدا...



نوشته شده در یکشنبه 91 اردیبهشت 31ساعت ساعت 7:25 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

سمانه عزیزم سلام.
خواهر گلم گفته بودی برایت از « پدر » بگویم. راستش آن روز که این را با من گفتی حسابی به حالت غبطه خوردم، این لطف خداست به تو! همینکه خودت را در برابر پدرت مسئول بدانی و از رفتار خودت گر چه توام با احترام و ادب هنوز هم راضی نباشی.
سمانه جان!
راستش من برای پاسخ تو بهتر از دعای بیست و چهار صحیفه سجادیه نیافتم.
من عاشق این دعایم، تار و پودت به پای این دعا ذوب می شود، چون تازه با خواندن این دعاست که تو میفهمی پدر و مادر یعنی چه!
آنجا که امام می فرماید « هیهات ما یستوفیان منی حقهما و لا ادرک ما یجب علی لهما » تازه با خودت میگویی وای بر من! امام دارد می گوید هیهات من حتی نمی توانم درک کنم پدر و مادرم چه حقی بر من دارند چه رسد به اینکه بخواهم حق ایشان را ادا کنم!!
هیهات هیهات روی این « هیهات » روی این « لاادرک » خیلی فکر کن، من حتی نمی توانم درک کنم پدر و مادرم چه حقی بر من دارند چه رسد به اینکه بخواهم حق ایشان را ادا کنم!!
می دانی کجای دعا دیوانه ات می کند؟!
آنجا که امام می فرماید « خدایا اگر پدر و مادرم در حق من کوتاهی کردند من همه را می بخشم.... چرا که اگر نبخشم و بخواهم قصاص کنم آن وقت...
آن وقت پس آن همه روزهایی که در پرورش من سر کرده اند و آن همه سختی که در نگهداری من به جان خریده اند و آن همه رنج که بر خود روا داشتند تا من در آسایش به سر برم چه خواهد شد؟!
تازه آدم یادش می افتد چه رنج ها که پدر و مادر برایش کشیده اند، چه سختی ها، چه زحمت ها...
عزیزم! این دعا را حتما بخوان، روی بند بندش فکر کن ببین امام دارد به من و تو یاد می دهد که با پدر و مادر باید چگونه باشیم. در فرازی از دعا می گوید خدایا هیبت ایشان را چنان در دلم انداز که گویی هیبت سلطانی خودکامه!! یعنی چه؟! یعنی من تا این حد باید مطیع آن دو باشم! همانطور که اگر پادشاهی ستمگر دستوری صادر کند همه چنان می ترسند که فرمانش روی زمین نمی ماند من هم باید اینگونه مطیع ایشان باشم! و باز در ادامه می گوید مرا نسبت به آن دو همچون مادری دلسوز و مهربان قرار ده!! مادر چطور همه چیزش را به پای فرزند می ریزد؟ حالا امام دارد به من می گوید تو با پدر و مادرت تا این حد باید رئوف و مهربان باشی!!
سمانه جان!
بگذار ادای آدم حسابی ها را در بیاورم و برایت مثلا حکیمانه بنویسم و بگویم: « خواهرم! پدر و مادر سکوی پرواز انسانند! »
هر آدمی توی زندگیش دنبال پیش رفتن و جلو افتادن است! حالا برای این پیش رفتن هزار و یک راه داری! یکی پیاده می رود، یکی می پرد، یکی اصلا نمی رود...خلاصه هر کس راهی برای رسیدن دارد! راهی سریعتر از پرواز می شناسی؟! پدر و مادر سکوی پرواز زندگیند! یک احترام کوچک، یک ذره محبت به ایشان چنا زندگی را جلو می اندازد که حتی خودت هم باورت نمی شود.
به نظر من پدر و مادر میانبر زندگیند! برای هر زود رسیدنی بهترین راه میانبرهاست! میانبر تمام موفقیت های زندگی احترام و محبت به پدر و مادر است.
اینها را که می گویم از حرفهای دیگران ندزدیده ام! اینها را خودم درک کرده ام در زندگی خودم بارها و بارها دیده ام که چقدر پدر و مادرم زندگیم را جلو انداخته اند! گر چه من فرزند خوبی نبوده ام اما همان گاهی که سعی کرده ام رعایت کنم به چشم خودم دیده ام چه معجزه ها که برایم رخ می دهد!
سمانه جان! الان که دارم برایت می نویسم تلویزیون روشن است و  حاج آقا حسینی ِسمت خدا دارد می گوید گاهی لازم است کسی به ما تذکر دهد! من هم برای همین برایت می نویسم برای اینکه دانسته هایت را دوباره به خاطرت آورم!
سمانه جان!
 من هم مثل تو جوانم می دانم گاهی واقعا حق با توست! گاهی واقعا پدرت دارد اشتباه می کند، گاهی واقعا کاری که از تو می خواهد برایت سخت است، گاهی..گاهی...
اما اینها همه فقط گاهی هستند، در تمام این گاهی ها به خاطر آن حق همیشگیش، به خاطر آن رنج دائمی که برای تو می کشد، به خاطر وجود پر از مهر و ایثارش، به خاطر پدریش...تو کوتاه بیا! گاهی ها را به همیشگی هایش ببخش!
سمانه جان!
 من هم مثل تو جوانم قبول داری که خیلی وقتها من و تو اشتباه می کنیم؟ قبول داری گاهی همان وقتی که مطمئنیم حق با ماست همان موقع داریم اشتباه می کنیم؟! قبول داری که پدر و مادر  خیلی بهتر از من و تو می فهمند؟! قبول داری که آنها فقط خیر و صلاح ما را می خواهند؟! قبول داری که خیلی وقتها بعد از گذر زمان تازه می فهمیم آن موقع که به اصطلاح ِخودمان داشتیم بهترین کار را می کردیم در واقع داشتیم بزرگترین اشتباه را می کردیم؟!
دوست خوبم بر فرض محال گیرم تمام حق های دنیا با من و تو! همه اشتباه ها هم برای ِ آن دو!! باز هم قصه هیچ فرقی نمی کند احترام و محبت به والدین وظیفه من و توست، وظیفه ای که هیچ چیز سبب برداشته شدن آن از گردن من و تو نمی شود.
 راستش سمانه جان حق پدر خیلی بالاتر از این است که کسی مثل من بخواهد برای تو توی یک نامه چند خطی خلاصه اش کند!
راستش را بخواهی یکی باید برای من نامه بنویسد! یکی باید خودم را تکان دهد! راستش حالا باید تمام سمانه های این نامه را بردارم و به جایش بنویسم « ملیحه سادات »...!
خدا کند به حق ماه رجب دعای بیست و چهار صحیفه در حق همه ما مستجاب شود...آمین.
سمانه ام! قدر بزرگترین نعمت های زندگیت را بدان... پدر...مادر...
دعایم کن رفیق.
                                          دوستدار همیشگیت: ملیحه سادات.

پینوشت: جناب کیمیای ناب باز فردا بچه های مردمو واسه مشاوره نفرستین پیش ما!! شما که کلا به ما لطف دارید!!!! این همینطوری یک نامه دوستانه بود!



نوشته شده در شنبه 91 اردیبهشت 30ساعت ساعت 2:45 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

یادش به خیر انگار همین دیروز بود... ایستادم وسط خوابگاه و بلند گفتم بچه ها امشب اول رجبه برای استهلال ماه بیاین رو پشت بوم! بعد مفاتیح رو برداشتم و دویدم بالای پشت بوم!
ماه خیلی واضحتر از اونیکه فکر می کردم تو آسمون جلوه داشت! با خودم گفتم اینکه بهش نمیاد ماه شب اول باشه!! خندیدم و مفاتیح رو باز کردم و شروع کردم به خوندن دعای استهلال اشک و لبخند، دعای استهلال... حس قشنگی بود.

با خودم گفتم این ماه باید بشه ماه ظهور آقا... دیگه باید آدم شم...دیگه باید مراقب اعمالم باشم...دیگه باید سرباز آقام بشم...دیگه باید فقط برای آقا باشم...باید...باید...باید...هزار و یک باید...

اما حالا که دوباره رسیدم به رجب... میبینم دوباره منم و نیومدن آقام...دوباره منم و آدم نشدن...دوباره منم و فراموشی...فراموشی همه قول و قرارام...دوباره منم و اینهمه گناه...دوباره منم و شکستن دل آقام...دوباره منم و...

می دونی چیه؟! حقیقت اینه که تا من آدم نشم...تا من گناهو به لبخند آقا ترجیح بدم...تا من تو دو راهی ها از راه نفس برم... تا من...تا من...تامن... این رجب و هزار و یک رجب دیگه هم که بگذره آقا نمیاد...

خدایا به حق رجب آدمم کن...



نوشته شده در شنبه 91 اردیبهشت 30ساعت ساعت 7:28 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

باران رحمت خداست. باران هنگامه‌ی استجابت دعاست. باران برای بعضی‌ها مایه‌ی شاد باش و امید و برای برخی مایه‌ی عذاب و توبیخ است. باران نعمتی آسمانی است که به سوی زمین نازل می‌شود و جسم بی‌جانش را روح و زندگی می‌بخشد. بدین وسیله، استعدادهای نهفته‌ی زمین می‌روید و بارور می‌گردد.

طراوت باران

باران، آبی طاهر و مطهر است. آبی پاک که نفس آلوده‌ی زمین را می‌شوید و هوایی پاکیزه را به رد پا می‌گذارد. باران یک آیت است. آیة الله. کلمه است. کلمة الله. آری! باران، مخلوق و نشانی از خدای ماست. باران فرصتی برای حضور و ظهور دارد. برای هنر نمایی. یا شاید برای انجام یک رسالت. باران فرصتی است برای جلوه‌گری گل‌ها. باران ناجی است. منجی است. نور است. عشق است.

باران

 

ای لبخند ملیح خدا بر من! تو بارانی، اما نه یک باران کامل. نه مصداق کامل و حقیقی باران. درصدی از بارانی. چند درصدی نمی‌دانم. خدا به حالت آگاه‌تر است. هر کس به باران شباهت بیشتری داشته باشد، بیشتر خلق و خوی بارانی می‌گیرد.

باران، مهدی است و بارانی‌ترین فصل‌ها، فصل ظهور اوست. هر کس به ولایت او نزدیکتر باشد، درصد بارانی‌اش بیشتر می‌شود. یکی بوی باران می‌دهد. یکی نم‌زده‌ی باران است. یکی قطره و یکی قطره‌هایی از باران است. ابراهیم خلیل هم باران است. خود خدا در قرآن می‌فرماید که او یک امت است. امت مجموعه‌ای از افراد و باران مجموعه‌ای از قطره‌هاست.

 



نوشته شده در جمعه 91 اردیبهشت 29ساعت ساعت 11:46 عصر توسط سیده فاطمه| نظر

 اردوی قبل از امتحانات

از دوشنبه امتحانای بچه ها شروع میشه و دیگه طفلکی ها باید برن تو اتاقو بیرون نیان!!!!!! برای همین امروز بچه ها رو برداشتیم بردیم اردوی قبل از امتحانات!
چند روز بود فکرمون مشغول بود که کجا ببریمشون تا اینکه خانوم محمدزاده پیشنهاد داد بریم دیدار خانوده یک شهید... از فرط خوشحالی چشام برق زد! پیشنهاد فوری تصویب شد و امروز ساعت پنج عصر راه افتادیم سمت خونه خواهر دو شهید بزرگوار محمود و ابوالقاسم فضلی...

در ِخونه پشت به دیوار باز بود، هنوز خانوم ندافی دست نذاشته بود روی زنگ که صدای مهربون خانوم فضلی با هزار شوق گفت بفرمایید بفرمایید و زودتر از خودش آغوش مهربون و لبخند پر از مهرش به استقبالمون اومد.
بعد از گذر از هفت خان روبوسی و سلام احوالپرسی با اونهمه آدمی که ما با خودمون برده بودیم دعوت شدیم به داخل اتاق و نشستیم دور هم .
عکس دو شهید ِ خانواده روی طاقچه اتاق انگار بهمون خوش آمد می گفت، اول مجلس که به سلام احوالپرسی ها و از کجا چه خبرای همیشگی گذشت...تا اینکه رفتیم سر ِ اصل مطلب...

_ خانوم فضلی برامون از برادراتون بگید.

محمود و ابوالقاسم دو برادر کوچیکتر خانوم فضلی بودن که به دلیل فوت مادرشون خانوم فضلی براشون مادری کرده بود. محمود تو پونزده سالگی و ابوالقاسم تو هجده سالگی به فاصله یک سال از هم به شهادت رسیدند. ابوالقاسم سال63 و محمود سال64.

خانوم فضلی اینجور شروع کرد: خیلی بچه های خوبی بودن خیلی. خیلی دوسشون داشتم حتی از بچه های خودم بیشتر. این دو بچه حتی یه بارم با هم دعوا نکردن. خیلی خوب بودن خیلی. شوخ بودن هر دوشون.

بعد هم برامون چند تا از خاطره های خنده دار بچه ها رو تعریف کرد که هممون حسابی از ته دل خندیدیم.
خانوم محمد زاده هم یه خاطره از برادر شهیدش تعریف کرد و یه خنده ی درست و حسابی ازمون گرفت. خلاصه نیم ساعت اول به خاطره های خنده دار گذشت و ما به اندازه کوپن یک سالمون خندیدیم!
اما...
صدای خنده هامون که آروم گرفت خانوم فضلی گفت: ابوالقاسم سه سال مدام رفت جبهه، آخرین باری که رفت... اینجا دیگه صداش لرزید و اشک... راستش دل ما هم حسابی لرزید هنوز ادامه حرفشو نگفته بود که اشکم غلطید و اومد پایین...
ابوالقاسم سه سال مدام رفت جبهه، آخرین باری که رفت، وقتی آب ریختم پشت سرش گفت چرا آب می ریزی؟ گفتم چون بری و زود برگردی... گفت: صدیقه دیدار من و تو اینبار روی صحن اباعبدالله من این دفعه دیگه برنمی گردم...
اینو گفت و رفت، رفت و بیست و سه روز بعد پیکرشو برام آوردن... دیگه همه منقلب شده بودیم، همه ی اون خنده ها اشک شده بود...
گفت سال بعد محمود که می خواست بره گریه می کردم، گفتم نرو! چادرمو گرفت و گفت خواهش میکنم بذار همین یه بارو برم دیگه نمیرم...اینو که گفت دلم آتیش گرفت گفتم برو... رفت و دیگه برنگشت که بخواد دیگه نره... نه سال مفقودالاثر بود و بعد از نه سال استخوناشو برام آوردن...
یه کم که گذشت و همه گریه هاشونو کردن خانوم فضلی با همون روحیه شاد و قشنگش دوباره جو مجلسو گرفت دستش.
خانوم صمدزاده هم که دوربین به دست مثل همیشه شاد و پر خنده: - همه بگن چغندر! یکهو همه زدیم زیر خنده و چیک عکسشو گرفت. حالا دعوا راه افتاد
- ای بابا من بد افتادم.
- خیلی نامردی چرا اینجوری عکس می گیری؟!
- یه بار شد یه عکس آدمیزادی از ما بگیری؟!
.
.
- خیلی خب بابا عکس باید شکار لحظه ها باشه از قبل بگم مصنوعی میشه! خیلی بی مزه اید!!
ما هم دوباره خیلی مصنوعی ژست گرفتیم و به قول خانوم صمدزاده از اون عکسای بی مزه گرفتیم!!
هدیمون رو هم تف به ریا تقدیم کردیم و بعد از پذیرایی با چشم و ابرو به هم اشاره می کردیم که دیگه وقت رفتنه!
 موقع خداحافظی هم دوباره همه ی واحدای ورودی رو پاس کردیم! و دوباره بنده خدا خانوم فضلی با اونهمه آدم روبوسی کرد!!!
چقدر خوش رو و خوش برخورد بود. دائم می گفت اومدن شما جوونم میکنه. و من دائم توی دلم میگفتم چقدر راحت ما از کنار خانواده شهدا میگذریم بی اینکه بدونیم یه سرکشی ِ ما اینهمه خوشحالشون میکنه.
 خلاصه مهمونی خیلی خوبی بود تمام وقتی که اونجا بودیم چشمامون پر اشک بود اول مجلس بس که خندیدیم اشکمون دراومد و  آخرشم که...
فکر می کنم بچه ها حسابی واسه امتحانا انرژی گرفتن، بهشونم قول دادم به شاگرد اولا جایزه ی ویژه بدم! بنده خدا خانوم محمدزاده! من قول جایزه میدم و به ایشون میسپرم تا به قولای من عمل کنند!!!!
بچه ها هم با یک عالمه هورا کشیدن واسه جایزه ازم قول اردو هم گرفتن! منم که جوگیر فوری گفتم حتما! اما دیگه جرات نکردم نگاه خانوم محمدزاده کنم!!
بچه ها رو رسوندیم خونه هاشون و دوباره بچه ها موقع خداحافظی تاکید کردن روی قولهای جوگیرانه خانوم معلم!! و دوباره من با درجه جوگیری بالاتر قول پارک هم بهشون دادم...

بچه ها با یک عالمه انرژی رفتن تا واسه شاگرد اول شدن آماده بشن...

پینوشت: این بهترین اردویی بود که تا حالا بچه های کلاسمو برده بودم.



نوشته شده در جمعه 91 اردیبهشت 29ساعت ساعت 9:40 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

در جرگه مسلمانان نیست آنکه صدای یا للمسلمین برادرش را بشنود و به فریادش نرسد.

هرگز زیر بار ظلم نرفت، هرگز حتی به اندازه گرفتن پر جویی از دهان موری به کسی ظلم نکرد...  «کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا »یش حتی در بستر شهادت هم قضا نشد... حسنم حسینم و تمام کسانیکه این وصیت به آنها می رسد! برای ظالم دشمن و برای مظلوم یاور باشید. (نهج البلاغه نامه 47)

من شیعه ی این علی ام... در بحرین چه می گذرد؟؟

یکه تاز تمام میدانهای نبرد، پهلوان خیبرگشا، اسدالله الغالب، یل پیغمبر ص، حیدر کرار، علی مرتضی...نگاهش به یتیمی که می افتاد پاهایش می لرزید، اشک آرام از گوشه چشمش می بارید... حرارت ِ « الله الله فی الایتام » َش بیشتر از حرارت ضرب ذوالفقار اگر نبود کمتر هم نبود...

من شیعه ام... شیعه ی این علی ع
من دارم می بینم چشم پر اشک یتیمکان بحرین را...
.

تشنگی و یکگی و مظلومیت و بی یاوری و اسارت حرم ، تکه تکه شدن یاران و خاندان... همه را به جان خرید تا زیر بار ظلم نرود... هیهات من الذلة...

من مجنون حسینم... من دارم می بینم توی بحرین چه می گذرد...
.
.

می آید...برای نابودی ظلم... این المعد لقطع دابر الظلمة... این قاصم شوکة المعتدین...این هادم ابنیة الشرک و النفاق...

من منتظر مهدی فاطمه ام... من و تماشای ظلم؟!
.
.
.
پسر شایسته همان علی ع بود، فرزند همان حسین ع ،  از پدرانش به ارث برده بود شجاعت و غیرت را... از پدرانش به ارث برده بود ظلم ستیزی را... می گفت جنگ ما تا نابودی کامل فتنه ادامه دارد...می گفت این انقلاب را به همه دنیا صادر می کنیم... می گفت پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلیش می رسانیم...

من سرباز خمینیم... من صدای انقلاب بحرین را می شنوم...

نائب بر حق صاحب این انقلاب است... می گوید هرگز زیر بار ظلم نمی رویم، می گوید ما در شرایط بدر و خیبریم... می گوید برای اسلام تا آخرین نفس ایستاده ایم...

من فدائی خامنه ایم... من می بینم بحرین را...

گفته اند بیایید بیرون تا تمام دنیا ببیند شما پشت ملت بحرین ایستاده اید...

من تا آخرین نفس برای اسلام می جنگم...

وعده ی ما امروز بعد از نماز جمعه راهپیمایی سراسری حمایت از مردم مظلوم بحرین...

یادت نرود هر نفر از ما تیری است به قلب دشمن حضور تو دشمن شکن است... وعده امروز یادت نرود. 

الله اکبر...

نصر من الله و فتح قریب...  



نوشته شده در جمعه 91 اردیبهشت 29ساعت ساعت 10:35 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

یک بار می خوانم، دوباره، سه باره... باز هم می خوانمش. نه! انگار عجیب به دلم نشست، دائم توی ذهنم تکرار می شود این حدیث قدسی: «هرکس عاشق من شود، عاشقش می شوم...»
یعنی می شود خدا عاشقم باشد؟ یعنی چه طعمی دارد معشوق خدا بودن؟!!
«هرکس عاشقم شود، عاشقش می شوم...» معلوم است که می شود معشوق خدا شد، البته با یک شرط! اول باید من عاشق خدا شوم آن وقت بیشتر از آنکه عاشقش باشم، معشوقش خواهم بود...!
راست گفته بود هر کس گفته بود: « لیلی نام تمام دختران زمین است.»
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است و مجنونشان خودِ خود خدا!! شاهدش را هم که آوردم: همین حدیث قدسی.
لیلی اسم قشنگ توست، و مجنونت خدا! البته با یک شرط!! همان شرطی که گفتم.
در قصه زندگی، لیلی باید عاشق مجنون باشد آن هم از آن عشق های رسوا!! آخر در قصه نظامی لیلی عشقش را پنهان می کرد، شاید همین بود که آخر هم این عشق بی سرانجام ماند!!
اما در قصه زندگی، لیلی باید عاشق مجنون باشد آن هم از آن عشق های هویدا!! یعنی مجنون هر چه گفت لیلی باید بگوید «چشم» آن وقت لیلی هنوز چیزی نگفته مجنون می گوید «چشم».
لیلی جان!
تو اگر بدانی خدا چقدر عاشق توست، هیچ وقت دنبال مجنون دیگری نمی گردی.
لیلی جان!
تو اگر بدانی خدا جواب چشم گفتن هایت را چطور می دهد دیگر هیچ وقت به نفس چشم نمی گویی.
لیلی جان!
نمی دانی چه عطری توی فضا می پیچد وقتی چادرت را سفت می گیری و می گویی: فقط به خاطر مجنون.
نمی دانی وقتی زیبائیت را پشت حریر چادرت پنهان می کنی، مجنون تو را با چه شوقی نشان می دهد به آن همه ملک که گردش به سجودند و قیام.
لیلی جان!
 نمی دانی چقدر زیباتر می شوی، چقدر دوست داشتنی تر، چقدر لیلی تر وقتی چشم های مهربانت مثل ستاره توی سیاهی چادرت برق می زند.
لیلی جان!
کاش بدانی، اینها را که گفتم، کاش قدر خودت را بدانی، کاش بدانی که تو لیلی هستی و مجنونت خود خود خدا...!!



نوشته شده در پنج شنبه 91 اردیبهشت 28ساعت ساعت 2:14 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

دوست عزیزی نوشته بود:

سلام
دختری هستم اصلا اعتقادی به حجاب ندارم. به نظر من حجابی که شما ازش حرف میزنین تو جامعه ی امروزی کاربرد نداره و به قولی حجاب مال قدیماست  .
من میگم حجاب اونقدر که شما بزرگش کردین مهم نیست، فقط یه امر شخصیه که هر کس هر طور بخواد میتونه باهاش برخورد کنه، اصلا حجاب یه سلیقه ی شخصیه مثل غذا خوردن، یکی غذای شور دوست داره و یکی غذای بی نمک .
موفق باشید.

متن زیر پاسخ منه به نامه این خواهر گلم:

دوست پاک و مهربانم سلام
عزیزم خیلی خوب شد که آخر حرف دلت را زدی، آخر تا کی من و تو فقط توی چشم هم نگاه کنیم و نه من بفهمم چرا تو چادر سرت نیست و نه تو بفهمی چرا من چادرم را اینهمه دوست دارم!!!
نوشته بودی دختری هستم... خوب شد این را گفتی! می دانستم دختری، عزیزم، اما این تأکیدِ خودت حواس مرا جمع کرد، حواسم را جمع کرد که من با یک گل طرفم، پس باید واژه واژه کلامم توأم با لطافت و محبت باشد؛ آخر مولای ما فرموده: دختر گل است (نهج البلاغه نامه31)، خوب شد این را گفتی حواسم جمع شد! حواسم جمع شد که با وجودی بلورین طرفم، پس باید حواسم باشد، مبادا با حرفهایم روی این بلور خط بیندازم، یا خدای ناکرده قلب مهربانش را بشکنم،آخر مولای ما فرموده: دختر بلورین است، یعنی زیبا و دوست داشتنی اما شکننده!
گفته بودی اصلا به حجاب اعتقاد ندارم، آفرین عزیزم به حجاب نباید اعتقاد داشت! به حجاب باید عشق ورزید، کدام مروارید را می شناسی که عاشق صدفش نباشد؟! آخر مروارید این را خوب می داند که اگر صدف نباشد یا هیچ وقت مروارید نمی شود یا اگر هم شد به غارت می رود، آخر صدف خوب می داند هزاران چشم پر از طمع برایش کمین گرفته اند!
آفرین عزیزم به حجاب نباید اعتقاد داشت! به حجاب باید عشق ورزید، آخر کدام مشک خوشبویی است که عاشق مشکدان نباشد؟! آخر مشک این را خوب می داند که اگر مشکدان نباشد دیگر مشکی نخواهد بود.
آفرین عزیزم به حجاب نباید اعتقاد داشت! به حجاب باید عشق ورزید، آخر کدام گل بلورین را می شناسی که نخواهد همیشه همانطور بماند؟ همانطور زیبا و دوست داشتنی؟! کدام دختر را می شناسی که بداند کیست و چیست و عاشق چادرش نباشد؟!
گفته بودی: « به نظر من حجابی که شما ازش حرف میزنین تو جامعه ی امروزی کاربرد نداره و به قولی حجاب مال قدیماست» عزیزم! چرا باید حجاب مال قدیمها باشد؟! نکند صدفها تمام شده اند، یا مشکها روی زمین ریخته اند، یا دیگر گلی نمانده است؟! هر وقت توانستی ثابت کنی که اینها دیگر نیستند میپذیرم که حجاب هم دیگر لازم نیست! اما اگر نتوانستی؛ تو بپذیر که دنیا هر چه هم عوض شود باز هم از ارزش گوهر کم نمی شود، باز هم مشک بدون مشکدان دوام نمی آورد و باز هم گل در معرض باد پرپر می شود.
 و اما این را هم گفته بودی: «من میگم حجاب اونقدر که شما بزرگش کردین مهم نیست.» احسنت! هر وقت دیدی چیزی را ما بزرگ کرده ایم مایی که یکی مثل خودت هستیم، اصلا نپذیر، اتفاقا مقابلش بایست، تسلیم نشو، من چه کاره ام که برای تو چیزی را بزرگ یا کوچک کنم؟!! اما این وسط یک حرف می ماند! به نظرت حجاب را ما بزرگ کرده ایم؟! یا...؟! راستی حجاب را چه کسی بزرگ کرده؟!
همان کسی که تو را بزرگ کرده است! همان خدایی که تو را آنقدر بزرگ کرده که تو شده ای جانشین او روی زمین، حالا همین خدایی که تو را اینهمه عزت و کرامت داده است، تو را اینهمه بزرگ کرده است، همین خدا توی کتابش گفته حتی دوست ندارد من و تو طوری حرف بزنیم که بیماردلی بلغزد، چه رسد به پوششی که هزار و یک طمع را در ما بیندازد!! ببین این خدا چقدر تو را دوست دارد؛ چقدر هوای تو را دارد، چقدر نگران توست که مبادا نگاه کثیفی بر تو بلغزد.
از محبت خدا نسبت به تو تا صبح حرف برای گفتن دارم اما از این مطلب بگذریم، عزیزم در ادامه حرفهایت گفته بودی: « حجاب فقط یه امر شخصیه که هر کس هر طور بخواد میتونه باهاش برخورد کنه، اصلا حجاب یه سلیقه ی شخصیه مثل غذا خوردن، یکی غذای شور دوست داره و یکی غذای بی نمک
.
»
باشد گیرم که حق با تو باشد! حجاب یک امر شخصی است! یک امر سلیقه ای است، عزیزِمن، کدام سلیقه سلیم را می شناسی که برای گلش بهترین گلدان و برای عطرش بهترین مشکدان را نپسندد؟! عزیزدلم تو حتی اگر با این قضیه کاملا شخصی و سلیقه ای هم برخورد کنی، اگر خوش سلیقه باشی باز هم حجاب را انتخاب می کنی، جدای از خدا و پیغمبر و دین و واجب و حرام، خودت با انتخاب خودت حجاب را برمی گزینی.
آخر گلم کدام گل می پسندد که باد پرپرش کند؟! حتی اگر انتخاب با خودت هم باشد، اگر خودت را گل بدانی من مطمئنم که حجاب را انتخاب می کنی جدای از اینکه حجاب نه سلیقه ایست و نه شخصی!
عزیزم ببخش اگر حرفهایم طولانی شد! امیدوارم جوابت را گرفته باشی اما اگر هنوز هم ابهامی برایت ماند من و دوستانم با کمال میل همراهت هستیم.
فقط این یادت باشد که مولای ما فرموده تو گلی...



نوشته شده در پنج شنبه 91 اردیبهشت 28ساعت ساعت 1:29 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin