سفارش تبلیغ
صبا

ساعت یک و نیم آن روز

شب عید غدیر ساعت ده شب،با اصرار من، همه باهم رفتیم بیرون تا به مناسبت عید دور هم باشیم و شام بخوریم.

چند تا از جاهایی که غذاهای خیلی خوبی داشت و من پیشنهاد دادم،بسته بود! و انقدر تو خیابونا چرخیدیم که ساعت یازده شد!

سرانجام خیلی اتفاقی مقابل یک پیتزا فروشی که تا حالا اونجا نرفته بودیم و خوشبختانه باز هم بود،توقف کردیم.

دیگه شام رو خورده بودیم که یه دفعه بابام با اشاره ی چشم و ابرو، توجه ما رو به سمت خانومی که تازه وارد پیتزا فروشی شده بود،جلب کرد.

همه بهش نگاه کردیم و از ظاهر عجیبش یکه خوردیم.

مامان و بابا و برادرم،پوریا،تازه نچ نچ راه انداخته بودند که از جام بلند شدم و گفتم الان میرم یه چیزی بهش میگم.

بابا و همسرم خندیدن و گفتن:مواظب خودت باش!!

پوریا گفت:وایسا ما بریم بیرون،بعد تو برو هرچی دلت میخواد بگو!!

مامان اما نگاهم کرد و با لحنی جدی پرسید:واقعا میتونی بری بگی؟

خیلی آروم گفتم:آره.چرا نتونم؟

اونا که فکر نمیکردن جدی بگم،از رفتن من به سمت اون خانوم کاملا جا خوردن.

رفتم جلو.داشت پیتزا سفارش میداد.خیلی آروم دستشو گرفتم.اما اون به شدت ترسید.وقتی خندیدم خیالش راحت شد و اونم خندید.گفتم ببخشید،نمیخواستم باعث ترستون بشم.خودشو جم و جور کرد و گفت نه.خواهش میکنم.گفتم سلام.عیدتون مبارک.جواب سلامم رو داد و تشکر کرد.پرسیدم:شما مشهدی هستید؟گفت:بله،چطور؟جواب دادم:هیچی میخواستم بدونم مسافرید یا اهل مشهد هستید؟ادامه دادم یه عرض کوچکی داشتم خدمتون.منو کشید کنار و گفت بفرمایید.گفتم خانوم من نمیخوام اینجا بحث عقاید بکنم.اینم میدونم که هرکسی برای خودش عقیده ای داره.کسی چه میدونه.شاید یکی که ظاهر منو و شما رو میبینه فکر کنه که من خ جلوتر از شمام ولی شاید واقعا عشق و اعتقاد شما نسبت به خدا خیلی بیشتر باشه.من نیومدم بگم حجاب کنید یا... من فقط حرفم اینه که شأن شما، ارزش شما خیلی بیشتر از ایناست.خدا خیلی برای شما ارزش قائله و من حس میکنم این پوشش مناسب شأن و شخصیت شما نیست.همین.

با لبخند و نگاهی مهربون نگاهم کرد و گفت:نمیدونم! لابد شما یه چیزایی میدونید که اینو میگید دیگه...چشم...ممنونم از لطفتون.

از اینکه وقتش رو در اختیارم قرار داده بود تشکر کردم و ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

وقتی اومدم بیرون همه خیلی ذوق زده شده بودن.

پوریا می پرسید:چی میگفتی بهش که دختره همش می خندید؟

مامانم خیلی ذوق میکرد.مدام میگفت آفرین دخترم.شیرم حلالت.به بابام پز میداد که ببین چه دختری تربیت کردم!

برگشتم و از پشت شیشه نگاهش کردم.باورکردنی نبود اما شالش رو کشیده بود جلو.

تو ماشین که نشستیم همه برام کف زدن.

شب که اومدیم خونه  هم همسرم بهم گفت:وقتی رفتی که باهاش صحبت کنی با خودم گفتم نباید بره.ولی وقتی اومدی و گفتی که بهش چی گفتی واقعا بهت افتخار کردم.خدا رو شکر میکنم که همسری دارم که در عین  اینکه خودش حجاب داره،نسبت به بقیه هم بی تفاوت و بی اعتنا نیست.

خلاصه اینکه اون شب از بس همه ازم تعریف کردن دیگه کم مونده بود ذوق مرگ بشم.

خدایا شکرت...


 

پ.ن:معتقدم هرکسی برای اولین بار که با ظاهری عجیب و نامناسب در جامعه رو برو میشه باید تذکر بده.البته شاید در اعتقاد اصلی طرف مقابل تغییری ایجاد نشه اما اون فرد دیگه براحتی نمیتونه هر طور که دلش میخواد در جامعه ظاهر بشه.چون میدونه که مسلمونا نسبت به اعتقاداتشون حساسند.

پ.ن: معتقدم جواب های هویه! وقتی تو های نکنی طرف مقابل هوی نمیکنه! وقتی تو درست و منطقی و زیبا باهاش حرف بزنی.اونم با احترام جوابتو میده.

پ.ن:این بار نذاشتم بین حرفی که زدم و عملم فاصله ای ایجاد بشه.نذاشتم حساب کتاب اینکه بگم یا نگم یا چی میشه و چی نمیشه از انجام این کار منصرفم کنه.

پ.ن:خدایا شکرت...

 



نوشته شده در دوشنبه 91 آبان 15ساعت ساعت 2:4 صبح توسط پونه| نظر

خدایا خسته شدم...

خسته شدم که از نماز خسته شدم!

خدایا نمیدونم چرا این روزا خوندن نماز انقدر برام سخت شده؟!

از صبح تا شب هزار تا کار جور واجور میکنم ولی همینکه میخوام چار رکعت نماز بخونم انگاری قراره جونم بالا بیاد!

ولی وقتی یادم میاد امام حسین"ع" وسط جنگ و تیر و نیزه و خون نماز جماعت به پا کرد.

وقتی یادم میاد امام صادق"ع" لحظه ی آخر عمرش همه ی اهل خونه شو جمع میکنه واسه گفتن یه حرف!

اینکه اگه تو خوندن نماز سستی کردین,وقت سختی و تنگی قیامت، رو کمک ما اهل بیت حساب باز نکنید.

وقتی یادم میاد پیامبرم میگه تنها فرق بین کافر و مسلمون تو خوندنِ نمازه.

وقتی امامم میگه متکبر تر از آدم بی نماز تو کل عالم پیدا نمیشه.

یا وقتایی که نماز صبحم قضا میشه و مامان سر سفره ی صبحونه با افسوس  میگه:امروز روزی نداری...!

خدایا من نمیخوام از شفاعت اهل بیت محروم بشم.خدا من مسلمونم نه کافر!خدا به خودت قسم من دلم نمیخواد مقابل این همه بزرگیت،تکبر کنم.

تو که میدونی...

میدونی که چقدر دوست دارم.

میدونی که برای همه ی چیزایی که دادی و ندادی همیشه ممنونت بودم.

من فقط حرفم این بود که چرا باید نماز بخونم وقتی که خودم میتونم هر جوری دلم خواست و هر وقتی دلم خواست باهات حرف بزنم؟

ولی بعضی وقتا خیلی می ترسم...

می ترسم من بیچاره توفیق انجام برترین عبادتت رو از دست داده باشم ولی خودم نفهمم...

نفهمم و با هزار تا توجیه بی اساس روزامو به شب برسونم بدون اینکه برای همه ی خوبی و مهربونیت ازت تشکر کرده باشم،مقابلت زانو زده باشم و لحظاتی عاشقانه باهات حرف باشم...

اونم همونطوری که خودت میخوای و خودت یادمون دادی...

خدایا شیرینی خوندنِ نماز رو به من بچشون...

خدایا کمکم کن...

خدایا کمک...

 



نوشته شده در چهارشنبه 91 آبان 3ساعت ساعت 8:34 عصر توسط پونه| نظر

 

ماهواره

این روزا دیگه خیلی عادی شده.یه جورایی نداشتنش عیب شده وداشتنش روشنفکری!!

این دایره ی زنگی رو می گم که تو این دوره و زمونه رو پشت بوم خیلیا پیدا میشه.از پشت بوم آدمای بیگانه با دین و ایمون بگیر تا پشت بوم حاج آقا وحاجی خانم تازه از مکه برگشته!هرکسیم واسه خودش یه توجیهی داره:

من فقط برنامه های علمیشو دوست دارم.

اخبارش خیلی خوبه,سانسور خبری نداره,آدم راحت می فهمه تو کل جهان چه خبره.

راز بقاش محشره.

کالاهای خوبی توش تبلیغ می کنه.

سریالاش خ قشنگه.

آره خب نه که همه هم پسر پیغمبرن,هیشکیم که عمرا با سایر برنامه هاش کار نداره ,فقط خلق الله میشینن راز بقا و آشپزی و پیام بازرگانی می بینن.اصلا!

یه بار یه خواستگاری برام اومده بود,برادر آقای داماد افاضه ی کلام می فرمودند که من ماهواره رو فقط واسه دختر کوچیکم گرفتم.نخواستم فکر کنه که پشت این جعبه ی جادویی چی هست و کنجکاو بشه.باید به بچه ها آگاهی داد که حساسیت بچه ها کم بشه و فکر نکنن چیز عجیب غریبیه!!چند وقت پیشم یه استادی توی کلاس ضمن خدمت که واسه معلمای آموزش و پرورش گذاشته بودن,اونم عمرا اگه بتونی حدس بزنی واسه چه درسی ؟! از معلما سؤال کردند:شما ها ماهواره دارین؟و وقتی با پاسخ منفی بعضی رو برو شدن فرمودن:نخیر.هیچ اشکالی هم نداره که داشته باشین اصلا چیز لازمیه و همه باید داشته باشن!حالا بهت می گم که این استاد محترم که یک در میون از خدا و پیغمبر حرف میزد واسه آموزش تدریس درس هدیه های آسمان اومده بود!! گیج شدم

من نه روانشناسم نه جامعه شناس و نه هم تا حالا تو کار آمار گرفتن و داددن آمار و .. بودم  و به اندازه ی کافی آدمایی که کارشون اینه هم حسابی راجع به این مسائل حرف زدن و آمارای عجیبی هم دادن.ولی من فقط اینجا می خوام حرف دلمو بنویسم.میخوام بهت بگم که پدر عزیز و محترم, مادر فداکار و مهربون,منم از همون سن دختر بچه ات یعنی وقتی 10,9 سالم بود اصلا برام مهم نبود توی این جعبه ی جادویی چه اتفاق عجیبی در حال رخ دادنه.اتفاقا همیشه خونه ی بعضی از فامیلا و دوستا و آشناها که میرفتیم من روبروی این به قول شما جعبه ی جادویی می نشستم و مجله می خوندم.گهگاهی فک و فامیل تعجب می کردنو تو خیال خودشون فک می کردن لابد از ترس مامانم نگاه ماهواره نمی کنم.تو به خیالت که من پیغمبر زاده بودم.نخیر.بحث همون بحث آگاهی دادنه.منتها میدونی چیه؟وقتی یه پدر مهربون میخواد به بچه اش درباره ی مواد مخدر آگاهی بده,واسش کوفت و زهرمار جور نمیکنه و بگه:بیا عزیزم,اینا رو بکش, بخور,مصرف کن, معتاد شو تا درباره اش آگاهی پیدا کنی که یه وقت خیال نکنیا که چیز عجیب غریبیه!!آخه تو پدر مهربون ماهواره رو با هزارتا برنامه ی مزخرف که خودت خوب می دونی غیر آشپزی و راز بقاست,میاری تو حریم خونت تا دختر 10 ساله ات و جوون 16 سالت آگاه بشه؟!احسنت  و تبارک الله بر پدری تو!آفرین

ماهواره

راستی عجیبه که انقدر به خودت اطمینان داری.آخه رو چه حسابی خودتو در معرض گناه قرار میدی و بعدش به خیال خودت می تونی خودتو حفظ کنی؟اصلا تو به کنار, جوونت که تو این سن و سال پر از غریزه است,که شخصیتش تازه داره شکل می گیره,چه جوری باید خودشو از گناه حفظ کنه؟

به خدا جنایته.داری در حقش جنایت می کنی.هیچ وقت اونطور که باید و شاید واسه تقویت روحیه ی معنویش وقت نذاشتی حالا برداشتی عین گناهو آوردی تو خونت که بهش آگاهی بدی؟که واسش عادی شه؟که یه جا دید تعجب نکنه؟پس لابد به خیالت مایی که ماهواره جلوی چشمون بود ولی نگاهش نمی کردیم از ترس مامانامون بوده؟یا نه به خیالت ما جوون نیستیم,احساس نداریم,قد سن بابای بابا بزگت سن داریم.شایدم به خیالت که کلا تو باغ نیستیم و از عصر پیشرفت و تکنولوژی و فضای سایبری چیزی حالیمون نمیشه؟که ما روشنفکر نیستیم و تو عزیز من, با اون دایره ی زنگی رو پشت بومت روشنفکر روشنفکرای عالمی!

به خدا جنایته,داری در حقش جنایت می کنی.

 اصلا ببینم میخوای چی رو واسه بچه هات عادی کنی؟ به نظر تو عادی شدن فی حد نفسه چیز خوبیه؟جالبه بدونی عادی شدن چه تو خوبیا چه تو بدیا خوب نیست.خوبیا وقتی واست عادی شه,وقتی بهش عادت کنی,تورو همونجایی که هستی نگه می داره و مجبوری همیشه ی خدا در جا بزنی.اما جالبترش راجع به بدیا اتفاق میفته.گناه که عادی شد میری سراغ گناهترش.چون این دیگه واست حالی نداره.یادت میاد یه روزایی لباس تنگ و کوتاه مد شد؟همه چی غیر عادی بود,همه ی چشا از حدقه در اومده بود, ولی یکی که شد دوتا,دوتا که شد ده تا و ده تا که شد هزارتا دیگه همه چی عادی شد.بعد از قد مانتو,نوبت آستین مانتوها و پاچه ی شلوارا بود که همینطور سانت سانت آب رفت و باز روز از نو.حالا تویی که ماهواره رو میاری تو خونت چی رو میخوای عادی کنی؟نگاه به بدن برهنه ی زنا و مردا رو؟بی احترامی بچه ها به پدر و مادرا رو؟خیانت زن و شوهرا به همدیگرو؟پوشیدن لباسا و آرایشای  غیر آدمیزادی رو؟ و واقعا تو از عادی کردن این چیزا,از ریختن قبحشون واسه دختر معصوم 10 ساله و جوون 16 ساله و زن مهربون و خوشگلت و خودت,چی عایدت میشه؟!

راستی اون برنامه ی آشپزیشو دیدی که آشپز محترم دو تیکه از گوشت دو تا آقای شیک کناریشو,کأنه گوشت تازه ی بره تو روغن مخصوص سرخ کردنی سرخ کرد و هرکدوم از طرفین گوشت اون یکی رو نوش جون کرد؟!طفلک یکیشون معلوم بود حالش داره بهم می خوره و به زور خودشو نگه داشته.میدونی چیه؟! دارن تست میکنن ببینن اگه گوشت آدما هم خوشمزه اس,که کم کم آدم خواریم شروع کنن!راستی بار اول که نشونش داد تو هم مثل من حالت بد شد نه؟ تهوع‌آور اگه بازم نشون بده چی؟یه بارش بشه دو تا, دوبارش بشه ده تا,عادی میشه نه؟خوبه که عادی بشه؟آره خب!!لابد واسه آگاهی بچت لازمه پدر مهربون!!

 د آخه عزیز من چرا خیال می کنی همه با تو دشمنی دارن؟خدا بهت عقل داده خب خودت فک کن.جان من فک کن ببین از وقتی آوردیش تو خونه چه چیزایی تغییر کرده و این تغییرا واقعا به نفع تو بوده؟صدای خدا رو می شنوی؟ خوب گوش کن.این خداست که هر روز و هر شب من و تو رو خطاب میکنه و میگه:أین تذهبون؟به کجا داری میری بنده ی من؟این ندای هر روزه ی خداست که میاد و دنگ,میخوره به دایره ی زنگی و برمی گرده.و من و توبرای ادامه دادن این راه,هزار هزارتا توجیه داریم که یکی از یکی خنده دار تر.خیلی خنده‌دار

راستی حالا خداییش تو با این ماهواره ها فقط راز بقا و اخبار و آشپزی می بینی؟! باید فکر کرد دروغ

تهران بعد از جمع آوری ماهواره ها



نوشته شده در یکشنبه 91 مهر 2ساعت ساعت 9:8 عصر توسط پونه| نظر

مهمانان عزیز وبلاگ ساعت یک و نیم آن روز,سلام.

یکی از دوستان خوب و پاک و مهربون ما رفقای هشتاد و هفتی, خانوم "فاطمه تقوی" , إن شاء الله, چهارم مهر ماه, عازم حج تمتعه.

متن زیر رو  فاطمه برای شما نوشته...

ندیده ام، هنوز ندیده ام...

فقط شنیده و خوانده ام از عظمتش از بزرگی اش از هیبت و شکوهش، از نگاه اول که وصف ناشدنی است؛ از حاجت برآورده شده همان نگاه، از بی نظیر بودن حس و حالت، از پرواز روحت...

نمی دانم...

نمی دانم بار اول که نگاهم به خانه ات خواهد افتاد، زانوانم توان ایستادن خواهند داشت؟ نمی دانم زبانم حرکت خواهد کرد؟ نمی دانم به اشک هایم چگونه بگویم که جاری نشوند که بگذارند تو را یک دل سیر ببینم؟ نمی دانم دلم را چگونه آرام کنم که عمری به شوق دیدنت تپیده است؟ چگونه این لحظه را دریابم؟ لحظه ای که من مخلوق کمترین در مقابل عظمت توی خالق ایستاده ام!؟

چقدر مشتاق رسیدن آن لحظه ام، مشتاق غرق شدن در دریای لطف بی کران تو، دریای بی ریای بندگی ات. شنیده ام آن جا هیچ کس خود را نمیشناسد همه یکرنگ و یکسانند و لباس بندگی تو را بر تن کرده اند. از این همه ریا و دروغ و تزویر خبری نیست، همه آمده اند تا احرام ببندند و خالص شوند برای تو...

نمی دانم چقدر آماده این سفرم ، نمی دانم آنجا چه خواهم کرد نمی دانم، اما این را خوب می دانم آن که آمده تا لباس بندگی تو را برتن کند، آن که آمده تا هفت دور به دور خانه ات  بگردد، آن که آمده تا سعی هاجر را بین مروه و صفا تکرار کند، آنکه در صحرای عرفات به عشق تو سرگردان می شود، آنکه نفسش را برای تو در منا قربانی می کند، آنکه بر پیشانی شیطان سنگ می کوبد و جمرات نفس را رمی می کند، هرچند لایق نباشد دعوت شده توست و تو کریم تر از آنی که دست خالی بازش گردانی...

 خوب می دانم که صحرای عرفاتت تکرار شدنی نیست و غروب نهم ذیحجه تازه آغازسرگردانی است وهرکه از این صحرا راهی شود همچون طفل تازه متولد شده پاک پاک است بدون گناه...

إلهی إن کنت غیر مستأهل لرحمتک فأنت أهل أن تجود علی بفضل سعتک...

خدای مهربانم! می دانم تاکنون آنچنان که شایسته توست بندگی ات را نکرده ام، می دانم کوله بارم پر از سنگینی گناه است اما اگر من شایسته دریافت رحمتت نباشم تو شایسته آنی که مرا مورد رحمت و مغفرتت قرار دهی.

إلهی إن لم أکن أهل أن أبلغ رحمتک فأنت أهل أن تبلغنی و تسعنی لأنها وسعت کل شئ....

دوستان پرمهرم!

مرغ دلم برای پرواز کلید رهایی می خواهد مرا از ره توشه حلالیت بی نصیب نگردانید؛ ملتمس دعای خیرتان هستم.



نوشته شده در شنبه 91 مهر 1ساعت ساعت 5:10 عصر توسط پونه| نظر

ملیحه سادات عزیزم سلام.

با افتخار در جلسه ی دفاعت شرکت کردم.مثل همیشه خوش درخشیدی.چقدر زیبا و با صلابت حرف می زدی.در همون وقت محدود چه خوب و عالی خلاصه ی پژوهشت رو گفتی.

استاد داورت از بس از اولش تعریف کرد که موضوعت چقدر جذاب و نابه,میتونی ازش مقاله ی علمی پژوهشی یا حداقل علمی ترویجی خوبی در بیاری.و حتی میتونی تبدیل به کتابش کنی و ...

و وقتی تنها دو سه اشکال ازت گرفت که مهم ترینش همین کم ارجاع دادن بود و وقتی تو انقدر زیبا از خودت دفاع کردی ...

و وقتی در خلال اون جلسه ی رسمی,کمی هم مزه ریختی و حتی استادها رو هم خندوندی...

بعد از همه ی اینا با خودم گفتم: حتما بهت میدن: بیست و دو!

نمیدونم چی بگم!

تو تمام سالهایی که کنار تو بودم به حال تمام همکلاسی ها یا مسئولینی که تو رو نشناختند تأسف خوردم.

آدمایی که گاهی به عینه به تو حسادت کردن.آدمایی که جلوی اجرای ناب ترین فکرای تو رو گرفتن.آدمایی که نه تنها مانعی رو کنار نزدند که مدام جلوی پات سنگ انداختن.

اما تو همیشه پیروز از تمام این نبردها بیرون اومدی.با رمز یا زهرا بهترین کارها رو به سر انجام رسوندی.حتی با وجود اینکه گاهی دل پاکت رو به شدت رنجوندن و اشک رو به چشمات آوردن.و تنها پناه بی پناهی تو,توی این شهر,کسی جز آقامون علی بن موسی الرضا"ع" نبود.

بنا بر این تعجب نمیکنم از آدمایی که تو همین فضای مجازی هم دست  بر نمیدارن و با کمترین شناخت از تو به خودشون اجازه میدن در موردت قضاوت کنن.

کی این آدما با تو سر یه سفره نشستن؟

کی پای تعریف خاطرات خنده دارت ساعت ها از ته دل خندیدن؟

کی پای بحثای علمیت نشستن و از بلندا و عمق تفکراتت حظ بردن؟

کجا کتابخونه ی پر از کتاب تو رو دیدن؟

کی فهمیدن که این تو بودی که عشق به کتابخونی رو در من به وجود آوردی؟

کجا متانت و وقار و حجاب زیبای تو مقابل نامحرم رو دیدن؟

کی از شوق و شور و انرژی بی نظیرت بهره مند شدن؟

روزا و شبای فاطمیه اینا کجا بودن؟

کی فهمیدن اشک ریختن پای درد و دل پر سوز تو ,تو ایام شهادت حضرت مادر (س) چه حسی داره؟

اما چه باک از وجود آدمهای همیشه بی درک و بی ذوق تاریخ! آدمهایی که مخالف نو آوری و خلاقیتند.آدمهایی که کارشون صبح تا شب و شب تا صبح قضاوت های شتاب زده و به دور از انصاف در مورد دیگرانه!

بی خیال عزیزم! چه باک از وجود این آدم ها وقتی که این خداست که تو رو می بینه.مگه همین بس نیست؟

البته در کنار همه ی این آدمها کسایی هم هستن که تو رو عمیقا دوست دارن.همیشه در حقت دعا میکنن.آرزوشون پیشرفت و موفقیت توست.کسایی که تو رو می فهمن.چون ارزش های واقعی رو میشناسن.

افتخار کن که کسایی مثل عطر یاس,کیمیای ناب,انسان جاری,سیب خیال,برای لیلی، دوستدار علمدار و ...تو این فضا پای ثابت قلم بی نظر تواند.

افتخار کن که کسایی مثل فاطمه, سیده فاطمه,طیبه,نرگس, نجمه و ... همراه همیشه ی تو بودند.

عزیزم,مثل تو برای عدم اعتماد به فکرای ناب و خلاق,متأسفم و با همه ی وجودم برات آرزوی موفقیت میکنم و مطمئنم یه روزی میاد که خیلی ها پای درس و بحث تو میشینن و استفاده ها می برن.ومطمئنم اون روز تو یه استاد فوق العاده برای دانشجویانت خواهی بود.

در ضمن بابت شیرینی دفاعت هم که بستنی بود واقعا خیلی ممنونم.تو اون هوای گرم سر ظهر خیلی چسبید.

خلاصه اینکه:خیلی دوست دارم استاد!



نوشته شده در چهارشنبه 91 شهریور 22ساعت ساعت 9:37 عصر توسط پونه| نظر

سه سال گذشت.سه سال باهم و در کنار هم بودیم.

بعضی ها مثل امینه سادات(با لهجه ی زیبای یزدیش و شیرینی های خوشمزه ای که برامون می آورد) و آسیه(دختر با نمک و با انرژی کلاس) همون اوایل به دلایلی کلا از دانشکده رفتند و از ما جدا شدند.

بعضی مثل سیده فهمیه(که عاشق فلسفه و منطق و حرف های عمیق و پر مغز بود) و مهین(دختر متین و همیشه مؤدب کلاس که سر همه ی کلاسا ما رو از کنفرانس های زیبا و پر محتواش بهره مند می کرد) و فاطمه صدیق(دوست همیشه شاد و شوخ طبعمون که هون اوایل به مقام بلند مادری نایل شد) بعدها به دلایلی از گروه ما جدا شدند و با ورودی های بعدی دانشکده همکلاس شدند.

بقیه اما تا آخرش باهم بودیم.

تا اینکه بعضی مثل ملیحه زارعی(دوست با اخلاق و مهربون مون که همیشه برای من در حکم یک مشاور عالی بود) در کنکور شرکت نکرد و در عوض با افتخار مادر شد.

حالا هم که نتایج کنکور اومده...

 تکتم(دوست با وفا و با احساس و همیشه همراهم) و مریم(دوست کار راه انداز و مشکل گشامون) دانشکده ی خودمون قبول شدند.

فاطمه تقوی(فرمانده ی پر کار و صبور و خستگی ناپذیر و با اخلاق بسیج) و فاطمه اسلامی( دانشجوی همیشه خلاقی که همیشه تو بحثای علمی کلاس فعالانه شرکت می کرد),دانشجوی دانشگاه قم شدند و همجوار بانوی کریمه ی اهل بیت.

و اما طیبه(ی پاک و مهربونم که همیشه دغدغه ی رسیدن به قله های بالاتر رشد و کمال رو داشت),نرگس(دوستی که همیشه به دل پاک و بی آلایشش و این همه اراده و تلاشش در راه کسب علم غبطه میخوردم),سیده فاطمه(دوست بی نظیر شاعر و متفکرم با افکار عمیق و تحلیلهای دقیقش از موضوعات مختلف ما رو بهره مند می کرد),ملیحه سادات(چی بگم ازش؟ که هر چی بگم کمه! ملیحه سادات همون مؤمنی است که به قول رضا امیر خانی,نویسنده ی داستان سیستان, در هیچ چار چوبی نمی گنجد!)و من(هرچی رفقا بگن!) هم در دانشگاه فردوسی قبول شدیم.

دوستان خوبم از اول باهم این راه رو شروع کردیم. از همون روزای اول مهر سال87 که تو یه کلاس کنار هم نشستیم و استاد کبیریان برامون از قوانین دانشکده گفت و تاریخ اسلام درسمون داد.

و اگرچه حالا خیلی هامون باهم نیستیم.

اما...

اما مطمئنم که همه مون میدونیم...

همه مون خوب میدونیم که قلب هامون برای همیشه نزدیک و در کنار همه.و همه باهم برای یک هدف و در یک راه گام بر می داریم.

دوستان خوبم,هر کجا هستید روزگارتان خوش باد و خداوند مهربان همراه همیشگی لحظه لحظه هایتان...



نوشته شده در دوشنبه 91 شهریور 13ساعت ساعت 3:57 عصر توسط پونه| نظر

خدایا بعضی وقتا  انقدر لطفت بزرگ و باور نکردنیه که حتی نمیدونم چطور باید شکرت کنم؟!

خدایا از تو ممنونم که توفیق دوباره ی تحصیل در راه قرآن,در زیر سایه ی آقامون علی بن موسی الرضا علیه  السلام و در کنار بهترین دوستانم رو  به من عطا کردی.

خدایا شکرت که دوستی هامون در راه قرآن ادامه پیدا کرد.

خدایا با همه ی وجودم ازت میخوام بهترین ها رو به همه ی ما عطا کنی و کمکمون کنی تا در این راه بزرگترین قدم ها رو به سمت تو برداریم...

ملیحه سادات عزیزم فقط خداوند میدونه چقدر خوشحالم که میتونم دو سال دیگه از وجود سراسر خیر و برکتت استفاده کنم.

طیبه ی خوبم,فقط خدا میدونه که من قبولیم رو مدیون خیر خواهی و مهربونی و دل پاک تو بودم.چقدر خوشحالم که تو,با همه ی مهربونی و صداقتت بازم کنارم می مونی.

سیده فاطمه ی عزیزم,خدا رو شکر که همنشینی با کسانی مثل تو رو برام مقدر کرد تا بازهم بتونم هر روز رشد کنم.خوشحالم که میتونم از فکر نابت بهره ها ببرم.

نرگس خوبم,خبر موفقیت تو بیش از هر خبری من رو خوشحال کرد.تو یکی از بهترین دوستانم هستی.همیشه از نفس کشیدن کنار یک وجود پاک و بی ریا سرمست میشم.

بچه ها,قبولیمون در دوره ی کارشناسی ارشد,رشته ی علوم قرآن و حدیث,دانشگاه فردوسی مشهد,مبارکمون باشه.

خدایا خوشحالم.خیلی خوشحال.هزاران بار شکر...



نوشته شده در دوشنبه 91 شهریور 13ساعت ساعت 8:16 صبح توسط پونه| نظر

چقدر کوچک است! چقدر گذرا !

و چقدر من و تو این کوچک گذرا را بزرگ و همیشگی فرض کرده ایم!

و باورمان نیست که روزی آن پارچه ی سیاه که بر در خانه ی همسایه نصب است ,بر در خانه ی ما آویخته خواهد شد.

وباورمان نیست که آن قبری که با کنجکاوی نوشته های رویش را می خوانیم روزی خوابگاه ابدی مان خواهد شد.

چقدر کوچک است!چقدر گذرا ! و چقدر من و تو این کوچک گذرا را بزرگ و همیشگی فرض کرده ایم...


 



نوشته شده در چهارشنبه 91 خرداد 24ساعت ساعت 9:7 عصر توسط پونه| نظر

                                  بچه            

بچه که بودیم,با ذوق و شوق سجاده را باز می کردیم و نماز می خواندیم.آن وقت ها خدا را خیلی دوست داشتیم.خدا برایمان بزرگترین و مهربان ترین عالم بود و از همه بیشتر می دانست...

یک سالی می شد که دیگر نماز نمی خواند.روزی از او پرسیدم:چرا نماز نمی خوانی؟جواب داد:تا حاجتم را ندهد دیگر نمی خوانم.گفتم:فکر می کنی به نماز من و تو احتیاج دارد که تهدیدش می کنی؟همینطور که بلند می شد که برود,گفت:ولم کن.سرم از این حرف ها پر است.

دو سال گذشت.دیدم سجاده انداخته و چادر به سرش کرده.با لحنی آمیخته با تعجب و خوشحالی پرسیدم:نماز می خوانی؟با عصبانیت نگاهی به بالا کرد و گفت:بلکه هم خجالت بکشد.با ناراحتی گفتم:کی خجالت بکشد؟خدا؟ از تو؟ از نماز تو؟خجالت بکشد که حاجتت را بدهد؟برای اینکه حرف هایم را ادامه ندهم الله اکبر گفت و نمازش را شروع کرد.نمازی برای خجالت دادن خدا!

چند سال دیگر گذشت.حدود چهار سال.خیلی عوض شده بود.دیگر از آن حرف ها نمی زد.می گفت:وضو می گیرد,نماز می خواند,قرآن می خواند و پای سجاده اش تضرع و زاری می کند.روزی به من گفت حاجتی دارد.خواست که برایش دعا کنم.دعایش کردم و خودش هم خیلی دعا می کرد.یک روز برایم اسمس داد:"هیچ دعایی در حقم قبول نمیشود.به اندازه ی موهای سرم همه برایم دعا کردند.خیلی دلم از خدا شکست." فهمیدم این آدم,همان آدم چهار سال پیش است,همان آدم شش سال پیش,همان آدم هفت سال پیش!

دیدم این بار ارتباطمان اسمسی است و نمی تواند حرفم را قطع کند,فرصت را غنیمت شمردم و گفتم:مشکل از خدا نیست.مشکل تویی.خود خود تو.صد سال دیگرهم اینطوری دعا کنی,پیغمبر خدا هم که برایت دعا کند,هیچ چیزی عوض نمی شود.تا رابطه ات را با خدا درست نکنی چیزی درست نمی شود.خدای تو فقط خدای برآورنده ی حاجات است.تو فقط حاضری این خدا را بپرستی,پس در واقع تو خودت  را می پرستی نه خدا را.باید بفهمی که خدا آدم نیست.دل نباید از او بشکند. او خالق تو است نه خادم تو.باید بدانی که رحیم است ولی در عین رحیم بودن حکیم هم هست.دوست داشتن و دوست نداشتن تو در واقع باهم فرقی ندارد.چون دوست داشتن تو به یک مو بند است.دوست داشتن آن بنده ای ارزش دارد که وقتی خدا می گوید:سر جوانت را برای من ببر بی چون و چرا اطاعت می کند.ابراهیم اول ابراهیم می شود,بعد خداوند ملکوت آسمان ها و زمین را به او نشان میدهد.اول می گوید چشم و تا پای بریدن می رود,بعد چاقو نمی برد و معجزه می شود.اما من و تو برعکسیم عزیزم.ما می خواهیم خدا اول ملکوتش را به ما نشان دهد و برایمان معجزه کند تا بعد تازه به او ایمان بیاوریم.

خیال کردم کلی حرف خوب زده ام و الان است که از این رو به آن رو بشود و یک پیام عرفانی برایم بفرستد و از من تشکر کند که بیدارش کرده ام و به در گاه خدا توبه کند...

با رؤیاهایم در اوج آسمان ها سیر می کردم که صدای پیامک موبایل مرا به خودم آورد:"دعا در حق همه می افتد إلا من!من با همه ی وجودم خدا را صدا زدم.مطمئن بودم قبول می شوم.دیگر هیچ آرزویی ندارم.چون حتی با دعای فرشته هایی مثل تو هم خدا هیچ خیری برایم نمی خواهد."

خدای من یعنی واقعا اسمس مرا خوانده بود یا نخوانده پاکش کرد؟چشم هایم به این جمله ی آخری اش خیره شد:خدا هیچ خیری برایم نمی خواهد.

به یاد یک آیه از قرآن افتادم:

وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون(آیه ی 216 بقره)

چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزى را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا مى‏داند، و شما نمى‏دانید.

ولی دیگر هیچ اسمسی برایش نفرستادم. اشکم جاری شد و زمزمه کردم:

خدایا کاش هنوز هم همان خدای بچه گی هایمان بودی...

                                                         بچه




نوشته شده در دوشنبه 91 خرداد 22ساعت ساعت 2:30 عصر توسط پونه| نظر

چادر سفیدم را سر می کنم.

رو بروی قبله می ایستم.

قبله یعنی کعبه,همان خانه ی خدا.

و این چادر سفید,همان چادر احرام من است که از آن سال ها که به مکه رفته بودم انسی عجیب با آن یافتم.

روبروی قبله می ایستم و دستهایم را بالا می برم تا نیت کنم.دو رکعت نماز می خوانم قربة الی الله....

این کعبه ی روبرویم,این چادر سفید احرام و این قربة الی الله,باز مرا به سال های دور می برد.

به همان روزهایی که با همین چادر سفید احرام دور کعبه چرخیدم و عهد بستم که در تمام راههای زندگی ام دور خدا,بچرخم و از حجر تاحجر,از حقیقت تا حقیقت,گام بردارم.

به خودم می آیم.به زندگی روزمره,به این روزهای عادی و تکراری.

و از خودم می پرسم:من؟همیشه؟دور خدا؟

شرمندگی سرتا پایم را فرا می گیرد....
ن...ی...ت...میکنم...خدایا مرا ببخش و هدایتم کن که بخشش تو بزرگتر از همه ی کوتاهی های من است...قربة ال الله...

الله اکبر...

عکس کعبه

 



نوشته شده در یکشنبه 91 خرداد 21ساعت ساعت 5:17 عصر توسط پونه| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin