سفارش تبلیغ
صبا

ساعت یک و نیم آن روز

یا رسول الله...

چشم هایت را باز کن این رایحه خوش نبی است که به مشام می رسد، این صوت زیبای علی است که به گوش می رسد، و این مظلومیت زهراست که به چشم می خورد، و اینجا مدینه است در این شهر آرام و با وقار گام بردار که هر جا قدم گذاری جای پای فاطمه س است.
خدای من چه زیباست به آغوش کشیدن بهشت و در باور هیچ یکمان نمی گنجد چشم دوختن به قبة الخضرای رسول...
چشم ها جاری است، اتوبوس آرام آرام حرکت می کند، چشم هایمان از گنبد زیبای حرم برداشته نمی شود، گویی چشم ها بهتر از هر کس دیگر حظّ این دیدار را حس می کنند. دلم نوحه سرایی می کند، بابی انت و امی بر زیانها جاری است. اتوبوس گرد حرم طواف می کند و صدای گریه کاروان به عرش می رسد....
اتوبوس کم کم از حرم دور می شود و جلوی ساختمانی چند طبقه می ایستد نگاهی به قد و بالایش می اندازم، نام رتاج بر دل ساختمان خودنمایی می کند همگی وارد هتل می شویم و بعد از استراحتی سخت و طاقت فرسا(سخت و طاقت فرسا به جهت انتظار دیدار با نبی ص) به سمت حرم راه می افتیم. بالاخره بعد از عبور از پیچ و خم خیابانها می رسیم به خیابانی که منتهی می شود به حرم، چشم هایم به حرم دوخته می شود، قلبم از تپش باز می ایستد و اینجا باز اشک است که به یاریم می شتابد، دیگر هیچ نمی بینم جز حرم را و هیچ نمی شنوم جز صدای پیغمبر را که می گوید خوش آمدی...
کاروان می گرید، اتوبوس می ایستد همگی پیاده می شویم وارد بین الحرمین می شویم و دیگر دل می رود ز دستم... السلام علیک ایها النبی و غرق میشوم در رسول، چه خوش است این لحظه....
کفش هایم را از پا میکنم و چه لذتی می برم از قدم گذاشتن در مدینة النبی...
مردی زیارتنامه می خواند و ما می گرییم، عربی قوی هیکل از دور به سمت ما می آید و سعی می کند ما را از بین الحرمین بیرون کند! به اجبار از بین الحرمین دورمان می کند، و ما از باب رقم29 باب علی ع وارد حرم می شویم.
وارد حرم می شوم؛ دیگر تمام وجودم غرق در پیغمبر است و حس می کند فاطمه را و علی را...
نگاهی به ستون های بی شمار حرم می اندازم، اشک هایم جاری می شود و دفتر دلم پر می شود از سرمشق عشق...
هر کس به گوشه ای می رود و شروع می کند به نجوای با پیامبر ص....
چه صفایی دارد حرم و چه با صفاتر از آن است نمازهای حرم، اذان ظهر را می گویند، همه به نماز می ایستیم، صوت زیبای امام جماعت مسجد را پر می کند، چه لذتی دارد این نماز خواندن در حریم پیغمبر...
بعد از نماز از حرم دل می کنیم و به هتل می رویم. بعد از صرف ناهار و استراحتی کوتاه کلاس توجیهی در راهروی تنگ و باریک طبقه چهارم درست جلوی اتاق ما(اتاق474) برگزار می شود. بعد از کلاس برای اقامه نماز مغرب و عشا بار دیگر راهی حرم می شویم.
... مدینه را باید شب به تماشا نشست که عجب صفایی دارد شب مدینه! بوی بهشت را به خوبی می توان حس کرد، گلدسته های حرم با عشوه و ناز دلت را مست خود می سازند و تا ساحل وجود پیامبر پیش می برند. به راستی که بهشت همین جاست و جنة النعیم سر به آستان قبة الخضرا می ساید. آسمان حرم زیباست، زیباتر از هر چه گمان کنی؛ آن گنبد کبودی که سال ها زیر آن قصه های کودکیم آغاز می شد همین جاست؛ گنبدی که با تمام زیباییش غربتی عجیب دارد! غربتی کبود، غربتی از جنس سیلی، غربتی به رنگ روزهای فاطمه س...
بعد از اقامه نماز همگی جلوی حرم جمع می شویم و بار دیگر به طرف هتل به راه می افتیم و با حریم نبوی تا سحرگاهان روز بعد خداحافظی می کنیم....

...... این مطلب خاطره اولین روز مدینه سفر حج ماست، همان روزهای تشرف نوشته ام، دلم نمی آید اصلاحش کنم، ایرادهای آن را به بزرگواری خود ببخشید.......



نوشته شده در چهارشنبه 91 فروردین 30ساعت ساعت 11:12 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

  *به عنوان پدر امت به ما وعده ای بدهید که با آن دلمان روشن شود و به آینده امیدوار شویم؟!
با انجام واجبات، حقوق الهی را ادا کنید؛ که وظایف شما را آشکارا بیان کرده و من گواه اعمال شما بوده و در روز قیامت از شما دفاع می کنم و به سود شما گواهی می دهم.
[1]
پدر نازنین امت از حضور شما در این وبلاگ بسیار سپاسگذارم. انشاالله که همه ما توفیق داشته باشیم تا در رکاب فرزندتان حاضر شویم. به عنوان حرف آخرم پیام مردمم را به شما می رسانم؛ آقا جان، مولای ما، مردم ایران عاشق شما و فرزندان نازنینتان هستند، اگر خدای ناکرده ما گاهی راه به خطا می رویم هرگز از روی مخالفت با شما نیست فقط گاهی فریب نفس را می خوریم. پدر جان برای هدایت همه ما دعا بفرمایید. در پایان فقط این یک جمله را از عمق وجودم به محضرتان عرض می کنم: مولایم جان ناقابل من فدایت آقای من...

.... دوستان عزیز این مصاحبه بر اساس نهج البلاغه ترجمه مرحوم دشتی تنظیم شده است عزیزان در صورت مراجعه به نهج البلاغه دقت داشته باشند که در نسخه های مختلف نهج البلاغه تفاوتهایی جزئی در شماره خطبه ها و نامه ها و حکمت ها دیده می شود.
                                                      یاعلی التماس دعا



[1] . خطبه176



نوشته شده در چهارشنبه 91 فروردین 30ساعت ساعت 11:2 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

  *لطفا چیزی بگویید تا تکانی بخوریم و غبار غفلت دلمان، اندکی هم که شده برداشته شود.
ای بندگان خدا هم اکنون عمل کنید؛ که زبان ها آزاد و بدن ها سالم و اعضا و جوارح آماده اند و راه بازگشت فراهم و فرصت زیاد است، پیش از آن که وقت از دست برود و مرگ فرا رسد. پس فرارسیدن مرگ را حتمی بشمارید و در انتظار آمدنش بسر نبرید.[1]

*رابطه شما با دنیا در یک جمله؟
من دنیا را با رو، بر زمین کوبیده و چهره اش را به خاک مالیده ام و بیش از آنچه ارزش دارد، بهایش نداده ام و دیده ای که سزاوار است به آن ننگریسته ام.[2]

*لطفا کمی از مالک بگویید. این یار وفادار شما چگونه بود؟
مالک، چه مالکی؟! به خدا اگر کوه بود در سرافرازی، کوهی بود یگانه و اگر سنگ بود، سخت و محکم بود، که هیچ رونده ای به اوج قله او نمی رسید و هیچ پرنده ای بر فراز آن پرواز نمی کرد![3] 

*همیشه نصایح شما بر دل و جان می نشیند با اینکه گاهی شنیده می شود که جوانان با نصیحت، میانه ای ندارند؛ اما به عنوان یک جوان، مشتاقانه می گویم که مرا نصیحت کنید؟
اطاعت خدا را پوشش جان، نه پوشش ظاهری قرار دهید و با جان، نه با تن، فرمانبردار باشید؛ تا با اعضا و جوارحتان در هم آمیزد و آن را بر همه امورتان حاکم گردانید. اطاعت خدا را راه ورود به آب حیات، شفیع گرفتن خواسته ها، پناهگاه روز اضطراب، چراغ روشنگر قبرها، آرامش وحشت های طولانی دوران برزخ و راه نجات لحظات سخت زندگی قرار دهید.[4]

*و اما حرف آخر؟
همانا بهایی برای جان شما جز بهشت نیست؛ پس به کمتر از آن نفروشید.[5]                                    



[1]  . خطبه196

[2]  . خطبه128

[3]   حکمت443

[4] . خطبه198

[5]. حکمت456



نوشته شده در چهارشنبه 91 فروردین 30ساعت ساعت 11:1 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسیجی واقعی...
تقدیم به دوست خوب و مهربانم عطریاس، او که یک بسیجی نمونه است:

علی را که می شناسی؟! نامش به دل چه آشناست و به جان چه می نشیند. چه صمیمیتی است بین نگاه تو و نام «علی»...
علیِ مرهب کش، علیِ خیبرگشا، علیِ عمرو افکن، علیِ یکه تاز، علی...علی..علی.... قهرمان بدر و حنین و خیبر....
علیِ عاشق، علیِ رئوف، علیِ مهربان،همان علی که نگاهش خیس می شود در تماشای یتیم، علیِ فاتح ِ دلها...
علی ع جمع بین تضادهاست، جمع عقل و عشق! کجای دنیا پهلوانی را چنین عاشق سراغ داری؟؟
اسدالله الغالب را می دانی یعنی چه؟ حیدر کرار را چطور؟
کرار به کسی می گویند که مکررا کاری را انجام دهد و علی را خدایش از آن جهت کرار نامید که مکررا به کفار حمله می برد؛ حالا همین حیدر کرار را پیغمبر ص ابوتراب می نامد! دانستی چه می خواهم بگویم؟ آری قهرمانِ میدان های نبرد چنان ساده بین مردم آمد و شد دارد و چنان متواضعانه کوزه آب پیرزنان را به دوش می کشد و پای صحبت بیوه زنان می نشیند و چنان صمیمی بازی یتیمکان را شریک می شود که اصلا گویی این امیر این مردم نیست!!!! آری خدای تواضع را جز بوتراب نشاید که نامید...
همین پهلوان، روزهای گرم چفیه عربی به سر می بندد و نخل می کارد و چاه می کند و آن گاه همه را می دهد برای نیازمندان...!
کسی چه می داند؟! شاید چفیه انداختن بسیجیان از همین چفیه انداختن علی ع نشات می گیرد! شاید بسیجیان چفیه می اندازند تا یادشان نرود باید مثل علی باشند... مثل علی قهرمان، مثل علی متواضع، مثل علی عاشق و مثل علی «مرد»...
شاید چفیه نماد علی ع باشد، علی فرمانده فاتح اسلام...
چه پیوندی است بین علی و بسیجی؟! آیا جوابی بهتر از جمله رهبر می توان یافت؟! « بسیجی واقعی امیرالمومنین است که تمام وجودش وقف اسلام بود.»بسیجی واقعی...
راست گفته رهبرم، «علی ع» قله است بسیجی باید به قله بنگرد و بالا رود...
خوش به حالت بسیجی که فرمانده ات «علی ع » است....



نوشته شده در سه شنبه 91 فروردین 29ساعت ساعت 7:48 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

*در تاریخ آمده است که شما به ایرانیان بسیار علاقمند بوده اید و این مایه افتخار ماست. بر همین اساس تصمیم گرفتیم چند سؤالی درباره کشورعزیزمان، کشوری که ان شاءالله پایگاه حکومت فرزند نازنینتان خواهد بود بپرسیم.

لطفاً نظرتان را راجع به نحوه انتخاب رهبری جمهوری اسلامی ایران بفرمایید؟
اگر شرط انتخاب رهبر، حضور تمامی مردم باشد هرگز راهی برای تحقق آن وجود نخواهد داشت؛ بلکه آگاهان دارای صلاحیت و رأی و اهل حلّ و عقد «خبرگان ملت»، رهبر و خلیفه را انتخاب می کنند؛ که عمل آنها نسبت به دیگر مسلمانان نافذ است. آنگاه نه حاضران بیعت کننده، حق تجدید نظر دارند و نه آنان که در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابی دیگر را خواهند داشت.[1]

*دوست داریم پیش بینی شما راجع به عملیات کربلای 5 را یکبار دیگر بشنویم؟
گویا من او را می بینم که با لشکری بدون غبار و بی سر و صدا و بدون حرکات لگام ها و شیح? اسبان به راه افتاده، زمین را زیر قدم های خود چون گام شترمرغان در می نوردند.
در این هنگام وای بر تو ای بصره! از سیاهی که نشانه خشم و انتقام الهی است. بی گرد و غبار و صدایی به تو حمله خواهند کرد و چه زود ساکنانت به مرگ سرخ و گرسنگی غبار آلود دچار گردند.[2]

*به گواهی تاریخ، هر پادشاه و امیری قیمتی دارد و به هر حال می توان جایی پایش را در مسیر حق لنگ کرد، آیا چنین گمانی درباره امیر مؤمنان هم می توان برد؟
به خدا سوگند! اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمان هاست به من دهند، تا خدا را نافرمانی کنم که پوست جوی را از مورچه ای ناروا بگیرم، چنین نخواهم کرد! و همانا این دنیای آلوده شما نزد من! از برگ جویده شده دهان ملخ، پست تر است! علی را با نعمت های فنا پذیر و لذت های ناپایدار چکار؟! به خدا پناه می بریم از خفتن عقل و زشتی لغزش ها و از او یاری می جوییم.[3]

*گاهی آدمی، از منکران چنان به خشم می آید که دهان به دشنام می گشاید. نظر شما در این باره چیست؟
من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید؛ اما اگر کردار آنان را بازگو می کردید، به سخن راست نزدیک تر و عذرپذیر تر بود. خوب بود به جای دشنام آنان می گفتید: خدایا! خون ما و آنها را حفظ کن، بین ما و آنان اصلاح فرما و آنان را از گمراهی به راه راست هدایت کن؛ تا آنان که جاهلند، حق را بشناسند و آنان که با حق می ستیزند، پشیمان شده به حق بازگردند.[4]
  

*و یک جمله خطاب به شیعیانتان؟
علیکم بالجد و اجتهاد و التأهب و الاستعداد و التزود فی منزل الزاد.[5]



[1]  . خطبه173

[2]  . خطبه128 اشاره به عملیات غواصان رزمنده ایران در حمله به شهر بصره که از زیر آب بدون سر وصدا و گرد و غباری با پاهایی چونان پای شترمرغ پیش می رفتند

[3] . خطبه224

[4]. خطبه206

[5]. خطبه230



نوشته شده در سه شنبه 91 فروردین 29ساعت ساعت 5:33 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

جانم فدایت یا امیرالمومنین

*علل غصب خلافت را چه می دانید؟
پس بدان که آن ظلم و خودکامگی که نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد، در حالی که ما را نسب برتر و پیوند خویشاوندی با رسول خدا   استوارتر بود، جز خودخواهی و انحصارطلبی، چیز دیگری نبود که گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن دست کشیدند  . داور خداست و بازگشت هم? ما به روز قیامت است  .[1]

 *لطفًا روز بیعت مردم با خود را برای ما وصف نمایید؟  
دست مرا برای بیعت می گشودید و من می بستم، شما آن را به سوی خود می کشیدید و من آن را می گرفتم! سپس چونان شتران تشنه که به سوی آبشخور هجوم می آورند، بر من هجوم آوردید، تا آن که بند کفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان، پایمال گردیدند. آنچنان مردم در بیعت با من خشنود بودند، که خردسالان شادمان و پیران برای بیعت کردن، لرزان به راه افتادند و بیماران بر دوش خویشان سوار و دختران جوان، بی نقاب به صحنه آمدند![2]

*اگر قرار باشد تمام دلایل سرکشی ناکثین (کسانی که در روز بیعت، اولین بیعت کنندگان بودند) را در یک جمله، خلاصه نمایید چه می فر مایید؟
آنها از روی حسادت بر کسی که خداوند حکومت را به او بخشیده است، به طلب دنیا برخاسته اند.[3]

*اگر قرار باشد در یک جمله، فاصل? بین خود و دشمنانتان را بگویید چه می فرمایید؟
من بر جاد? حق می روم و دشمنان من بر پرتگاه باطلند.[4]

*رسم بر اینه که ما مصاحبه گران چند سؤال پیشنهاد می دهیم و از خود فرد مصاحبه شونده هم می خواهیم که اگر سؤال خاصی مد نظر دارند و یا پیشنهادی دارند مطرح کنند. آیا شما موضوع خاصی را پیشنهاد می دهید که از محضرتان بپرسیم؟
آن چه می خواهید از من بپرسید؛ که من راه های آسمان را بهتر از راه های زمین می شناسم.[5]

*آیا در عصر اطلاعات، کسی می تواند ادعای استضعاف کند و از پذیرش حق سر باز زند؟
نام مستضعف در دین بر کسی که حجت بر او تمام شد و گوشش آن را شنید و قلبش آن را دریافت، صدق نمی کند.[6]



[1]. خطبه162

[2]. خطبه229

[3]. خطبه169

[4] خطبه197

[5]. خطبه189

[6]. همان



نوشته شده در سه شنبه 91 فروردین 29ساعت ساعت 2:57 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

احساس کردم ناراحت و ملتمسانه دارد نگاهم می کنم!!
خیلی حرف برای گفتن داشت می دانست من حرفهایش را خوب می فهمم برای همین بود که زل زده بود به من و بغض کرده بود تا بنشینم پای حرفهایش!!
نماز که تمام شد به دیوار تکیه زدم و سرم را خوب بردم نزدیکش:خب! بگو می شنوم!!
بغض نمی گذاشت حرف بزند، اما از چشمهای فیروزه ایش خوب می شد حرفهایش را خواند!!
سرم را گرفتم سمت سقف و نگاهم را دوختم به چراغهای قشنگی که روی سقف کار شده:
می دانم از این ها ناراحتی!!
از این چراغهای ظریف و قشنگ، از آین سقف پر زرق و برق، از این آسانسور، از این تسبیح چند منی که انداخته اند توی گردنت و فقط خدا می داند چه هزینه ای شده برایش!!!
می دانم دلت گرفته!! از این مجلسهایی که اینجا می گیرند، از اینهمه گل و بنر و پلاکاردی که می آورند، از اینهمه بانوی زیباروی مشکی پوشی که توی این جلسات می نشینند و نمی دانند حواسشان به آرایش صورتشان باشد یا به تورهای روی سرشان!!!
می دانم دلت دارد منفجر می شود از اینهمه تجملاتی که انداخته اند رو ی سر و گردنت و هر روز باز فکری جدید به سر بی دردشان می زند و من هر بار که می آیم تو بیشتر شبیه قصر شده ای!!
می دانم ناراحتی از اینکه تو مسجدی و پای درت پر است از این بیچاره هایی که حتی نان شبشان را هم ندارند، می دانم تاب دیدنشان را نداری، می دانم دلت به درد می آید از دیدن آن پیرمردی که چسب و باتری همه بساط فروشگاهش است!! همان فروشگاهی که وسعتش به اندزه یک کارتن است که پهن می کند و روی آن نان حلال در می آرود، آن مرد افلیجی که ترازویی گذاشته و دلش خوش است که من مشتری همیشگیش هستم فقط خداکند نفهمد که ترازویش هربار یک چیز نشان می دهد!!! آن پسرکی که با التماس می گفت از این دعاها بخرید، آن مردی که لابد از بس زن و بچه اش گشنگی کشیده اند کفشهای خانه اش را آورده بود و می فروخت چه کسی باور می کند جفتی صدتومن!!!!
می دانم ناراحتی!! دلت می خواهد داد بزنی! آی مردم من مسجدم... می دانید مسجد یعنی چه؟ می دانید پیغمبر شما مسجدش چطور بود؟؟؟ می دانید مسجد پیغمبر شما مأمن بیچاره ها بود؟؟ کجا توی مسجد پیغمبر اینهمه تجمل بود آن هم وقتی که مسلمانان گرسنه بودند؟؟!!
دلت می خواهد داد بزنی جمع کنی مجلس عزای مرده هایتان را!!! به جای اینهمه گل و بنر و تجمل یک پولی بدهید به اینهمه فقیر بیچاره ای که پای در من بساط دارند!!
دلت می خواهد سقفت بیاید پایین وقتی آنهمه عروس مشکی پوش می آیند و به اصطلاح مجلس می گیرند!!!
دلت می خواهد بلند شوی و از اینجا بروی!! بروی توی یک روستای بی آب و علف که مردمش نان شب نداشته باشند اما صفای خدا داشته باشند، بروی توی یک روستا که نیمه شبها کسی بیاید توی تو نماز شب بخواند، ظهرها دیوارت خستگی مردانش را بگیرد و شبها آسمانت پر شود از جیغ و داد بچه های پاک روستا!!!
مسجد حوض لقمان!! می دانم خسته ای از اینهمه تجمل، برای همین است که نمازهایت نمی چسبد!! چون خودت هم خسته ای....
پیوست:
مسجد حوض لقمان از اون دست مسجدهای پولداریه که بیشتر شبیه قصره تا مسجد!! جالبه که پای همین مسجد همیشه پره از فقیر بیچاره ها!!
یکی از پست های من توی همین وبلاگ اسمش مسجد حوض لقمانه حتما اونو بخونید.
تازگی باز یک تسبیح خیلی بزرگ درست کردند و به دیوار بیرونی مسجد آویزون کردن!!!.
خدائیش نمازهاش نمی چسبه!! لااقل به من! بس که تجملاتیه!!! مسجد باید بی ریا باشه! اینجا پر ریای آدم پولداراس!!!
حتمایه مجلس عزاداری یه مرحومی تو این مسجد شرکت کنید تا بدونید چی می گم!!!



نوشته شده در سه شنبه 91 فروردین 29ساعت ساعت 11:40 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

یا اباعبدالله...

اگر دنیا را نیک بنگری می بینی که هنوز عاشورای61است. این حساب انگشتان من و توست که به غلط سال1433را رقم می زند و گرنه دنیا از عاشورای61حتی یک قدم جلوتر نگذاشت؛ عاشورا لحظه درنگ همیشگی تاریخ است.
ظهر هنگامه اوج تابشِ خورشید است، هر وقت به کربلا برسی ظهر است و خورشید حق در اوجِ تابش. خورشید آسمان کربلا هرگز غروب نکرد.
گوش کن! آیا می شنوی؟! این صدای حسین است، صدایی به وسعت حضور انسان بر این کره خاکی!
 گوش کن! آیا می شنوی؟! هنوز صدای زنگ کاروان به گوش می رسد، کاروان آزادگانی که بلندای مسیر حرکتش به پهنای تاریخ بشری است.
گوش کن، بنگر، برخیز و لبیک گویان با کاروان حسینی همراه شو....

...... شاید برداشتی بود از کل یوم عاشورا........



نوشته شده در دوشنبه 91 فروردین 28ساعت ساعت 4:10 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

 جانم فدایت یا امیرالمومنین

*ما از دلاوری ها و پهلوانی های شما بسیار شنیده ایم؛ اما داستان رشادت های شما، از زبان خودتان بسیار شنیدنی تر است، لطفًا برایمان از جنگ آوری هایتان بگویید؟
تا بوده ام مرا از جنگ نترسانده و از ضربت شمشیر نهراسانده اند.
به خدا سوگند! از پای نمی نشینم و قبل از آن که دشمن فرصت یابد، با شمشیر آب دیده چنان ضربه ای بر پیکر او وارد می سازم که ریزه های استخوان سرش، پراکنده شود و بازوها و قدم هایش جدا گردد و از آن پس خدا هر چه خواهد انجام دهد.[1]

*گاهی روبه رو شدن با انسان های بزرگ، برای ما استرس زاست، به عنوان امیر المؤمنان دوست دارید شیعیانتان با شما چگونه  ارتباطی برقرار کنند؟
پس با من چنانکه با پادشاهان سرکش سخن می گویند حرف نزنید و چنانکه از آدم های خشمگین کناره می گیرند، دوری نجویید و با ظاهر سازی با من رفتار نکنید و گمان مبرید اگر حقی به من پیشنهاد دهید بر من گران آید، یا در پی بزرگ نشان دادن خویشم؛ زیرا کسی که شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او مشکل باشد، عمل کردن به آن برای او دشوارتر خواهد بود. پس، از گفتن حق یا مشورت در عدالت خودداری نکنید؛ زیرا خود را برتر از آن که اشتباه نکنم و از آن ایمن باشم نمی دانم؛ مگر آن که خداوند مرا حفظ فرماید. پس همانا من و شما بندگان مملوک پروردگاریم، که جز او پروردگاری نیست[2]

  *لطفا از سوگ پیامبر بگویید؟
رسول خدا در حالی که سرش بر روی سینه ام بود قبض روح گردید و جان او در کف من روان شد. آن را برچهره خویش کشیدم. متصدی غسل پیامبر، من بودم و فرشتگان مرا یاری می کردند، گویا در و دیوار خانه فریاد می زد. گروهی از فرشتگان فرود می آمدند و گروهی دیگر به آسمان پرواز می کردند. گوش من از صدای آهسته آنان که بر آن حضرت نماز می خواندند پر بود؛ تا آنگاه که او را در حجره اش دفن کردیم، چه کسی با آن حضرت در زندگی و لحظات مرگ از من سزاوارتر است؟[3]

*پس از پیامبر گرامی اسلام و حوادث بعد از رحلت آن حضرت، چرا سکوت فرمودید؟
این سکوت که برگزیدم از علوم و حوادث پنهانی آگاهی دارم، که اگر بازگو کنم مضطرب می گردید؛ چون لرزیدن ریسمان در چاه های عمیق. همانا می دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت، من هستم. سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن می نهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین روبه راه باشد و از هم نپاشد و جز من به دیگری ستم نشود. پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زیوری که به دنبال آن حرکت می کنید پرهیز می کنم.[4]  


[1]  . خطبه  174

[2]. خطبه 216
[3]. خطبه197
[4]. خطبه74

 



نوشته شده در دوشنبه 91 فروردین 28ساعت ساعت 12:18 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

جانم فدایت یا امیرالمومنین

از همون بچگی با نام ایشون آشنا بودم، خیلی وقت ها پدر و مادرم درباره زندگی و کارها و فعالیت های ایشون چیزهایی  می گفتند. از دیگران، بزرگتر ها، تلویزیون، منبری ها و... هم درباره ایشون خیلی شنیده بودم و همیشه مشتاق شناخت و آشنایی بیشتر با این انسان بزرگ بودم. کتاب های زیادی هم دربارشون خونده بودم و تمام این خونده ها و شنیده ها اشتیاق منو بیشتر می کرد. وقتی قرار شد با ایشون مصاحبه کنم خیلی نگران بودم از یک فرد بزرگ، از یک انسان معروف و مشهور و محبوب چی باید بپرسم؟ چطور باید بپرسم؟ اما وقتی پای میز مصاحبه نشستیم و سر بحث باز شد، اصلاً نمی تونستم حتی فکرش رو هم بکنم که حرف زدن با بزرگ تربن مرد دنیا، با امیر المؤمنین، این همه ساده و صمیمی باشه.

 *لطفًا ابتدا کمی خودتان را معرفی بفرمائید؟

[من ابالحسن، علی بن ابی طالبم.]
آنگاه که همه از ترس سست شده، کنار کشیده اند من قیام کردم و آن هنگام که همه، خود را پنهان کردند من آشکارا به میدان آمدم و آن زمان که همه لب فرو بستند، من سخن گفتم و آن وقت که همه باز ایستادند، من با راهنمایی نور خدا به راه افتادم. در مقام حرف و شعار، صدایم از همه آهسته تر بود؛ اما در عمل برتر و پیشتاز بودم. زمام امور را به دست گرفتم و جلوتر از همه پرواز کردم و پاداش سبقت در فضیلت ها را بردم، همانند کوهی که تندبادها آن را به حرکت در نمی آورد و طوفان ها آن را از جای بر نمی کند. کسی نمی توانست عیبی در من بیابد و سخن چینی، جای عیب جویی در من نمی یافت. ذلیل ترین افراد، نزد من عزیز است؛ تا حق او را باز گردانم و نیرومند، در نظر من پست و ناتوان است؛ تا حق را از او باز ستانم.[1]

 *دوران کودکی تان چگونه گذشت؟
من در خردسالی، بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان دو قبیله معروف ربیعه و مضر  را در هم شکستم! شما موقعیت مرا نسبت به رسول خدا در خویشاوندی نزدیک و در مقام و منزلت، ویژه می دانید. پیامبر مرا در اتاق خویش می نشاند  . در حالی که کودک بودم، مرا در آغوش خود می گرفت و در بستر مخصوص خود می خوابانید، بدنش را به بدن من می چسباند و بوی پاکیزه او را استشمام می کردم و گاهی غذایی را لقمه لقمه در دهانم می گذارد. هرگز دروغی در گفتار من و اشتباهی در کردارم نیافت. از همان لحظه ای که پیامبر را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشته خود، جبرئیل، را مأمور تربیت پیامبرکرد؛ تا شب و روز او را به راه های بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند و من همواره با پیامبر بودم، چونان فرزند که، همواره با مادر است. پیامبر هر روز نشان? تازه ای از اخلاق نیکو را برایم آشکار می فرمود و به من فرمان می داد که به او اقتدا نمایم. پیامبر چند ماه از سال را در غار حرا می گذراند، تنها من او را مشاهده می کردم و کسی جز من او را نمی دید. در آن روز ها در هیچ خانه ای اسلام راه نیافت؛ جز خانه رسول خدا  که خدیجه هم در آن بود و من سومین آنان بودم. من نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را می بوییدم. من هنگامی که وحی بر پیامبر فرود می آمد، ناله شیطان را شنیدم، گفتم: ای رسول خدا! این ناله کیست؟ گفت: شیطان است، که از پرستش خویش مأیوس گردید و فرمود علی! تو آنچه را من می شنوم، می شنوی و آنچه را که من می بینم، می بینی؛ جز این که تو پیامبر نیستی؛ بلکه وزیر من بوده و به راه خیر می روی.[2]



[1]. . نهج البلاغه، خطبه 37

[2]. . خطبه 192



نوشته شده در دوشنبه 91 فروردین 28ساعت ساعت 12:8 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin