|
ساعت یک و نیم آن روز |
باران رحمت خداست. باران هنگامهی استجابت دعاست. باران برای بعضیها مایهی شاد باش و امید و برای برخی مایهی عذاب و توبیخ است. باران نعمتی آسمانی است که به سوی زمین نازل میشود و جسم بیجانش را روح و زندگی میبخشد. بدین وسیله، استعدادهای نهفتهی زمین میروید و بارور میگردد.
باران، آبی طاهر و مطهر است. آبی پاک که نفس آلودهی زمین را میشوید و هوایی پاکیزه را به رد پا میگذارد. باران یک آیت است. آیة الله. کلمه است. کلمة الله. آری! باران، مخلوق و نشانی از خدای ماست. باران فرصتی برای حضور و ظهور دارد. برای هنر نمایی. یا شاید برای انجام یک رسالت. باران فرصتی است برای جلوهگری گلها. باران ناجی است. منجی است. نور است. عشق است.
ای لبخند ملیح خدا بر من! تو بارانی، اما نه یک باران کامل. نه مصداق کامل و حقیقی باران. درصدی از بارانی. چند درصدی نمیدانم. خدا به حالت آگاهتر است. هر کس به باران شباهت بیشتری داشته باشد، بیشتر خلق و خوی بارانی میگیرد. باران، مهدی است و بارانیترین فصلها، فصل ظهور اوست. هر کس به ولایت او نزدیکتر باشد، درصد بارانیاش بیشتر میشود. یکی بوی باران میدهد. یکی نمزدهی باران است. یکی قطره و یکی قطرههایی از باران است. ابراهیم خلیل هم باران است. خود خدا در قرآن میفرماید که او یک امت است. امت مجموعهای از افراد و باران مجموعهای از قطرههاست.
[ جمعه 29/2/91 ] [ 11:46 عصر ] [ سیده فاطمه ]
از دوشنبه امتحانای بچه ها شروع میشه و دیگه طفلکی ها باید برن تو اتاقو بیرون نیان!!!!!! برای همین امروز بچه ها رو برداشتیم بردیم اردوی قبل از امتحانات! درِ خونه پشت به دیوار باز بود، هنوز خانوم ندافی دست نذاشته بود روی زنگ که صدای مهربون خانوم فضلی با هزار شوق گفت بفرمایید بفرمایید و زودتر از خودش آغوش مهربون و لبخند پر از مهرش به استقبالمون اومد. _ خانوم فضلی برامون از برادراتون بگید. محمود و ابوالقاسم دو برادر کوچیکتر خانوم فضلی بودن که به دلیل فوت مادرشون خانوم فضلی براشون مادری کرده بود. محمود تو پونزده سالگی و ابوالقاسم تو هجده سالگی به فاصله یک سال از هم به شهادت رسیدند. ابوالقاسم سال63 و محمود سال64. خانوم فضلی اینجور شروع کرد: خیلی بچه های خوبی بودن خیلی. خیلی دوسشون داشتم حتی از بچه های خودم بیشتر. این دو بچه حتی یه بارم با هم دعوا نکردن. خیلی خوب بودن خیلی. شوخ بودن هر دوشون. بعد هم برامون چند تا از خاطره های خنده دار بچه ها رو تعریف کرد که هممون حسابی از ته دل خندیدیم. بچه ها با یک عالمه انرژی رفتن تا واسه شاگرد اول شدن آماده بشن... پینوشت: این بهترین اردویی بود که تا حالا بچه های کلاسمو برده بودم. [ جمعه 29/2/91 ] [ 9:40 عصر ] [ ملیحه سادات ]
در جرگه مسلمانان نیست آنکه صدای یا للمسلمین برادرش را بشنود و به فریادش نرسد. هرگز زیر بار ظلم نرفت، هرگز حتی به اندازه گرفتن پر جویی از دهان موری به کسی ظلم نکرد... «کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا »یش حتی در بستر شهادت هم قضا نشد... حسنم حسینم و تمام کسانیکه این وصیت به آنها می رسد! برای ظالم دشمن و برای مظلوم یاور باشید. (نهج البلاغه نامه 47) من شیعه ی این علی ام... در بحرین چه می گذرد؟؟ یکه تاز تمام میدانهای نبرد، پهلوان خیبرگشا، اسدالله الغالب، یل پیغمبر ص، حیدر کرار، علی مرتضی...نگاهش به یتیمی که می افتاد پاهایش می لرزید، اشک آرام از گوشه چشمش می بارید... حرارت ِ « الله الله فی الایتام » َش بیشتر از حرارت ضرب ذوالفقار اگر نبود کمتر هم نبود... من شیعه ام... شیعه ی این علی ع من مجنون حسینم... من دارم می بینم توی بحرین چه می گذرد... من منتظر مهدی فاطمه ام... من و تماشای ظلم؟! من سرباز خمینیم... من صدای انقلاب بحرین را می شنوم... نائب بر حق صاحب این انقلاب است... می گوید هرگز زیر بار ظلم نمی رویم، می گوید ما در شرایط بدر و خیبریم... می گوید برای اسلام تا آخرین نفس ایستاده ایم... من فدائی خامنه ایم... من می بینم بحرین را... گفته اند بیایید بیرون تا تمام دنیا ببیند شما پشت ملت بحرین ایستاده اید... من تا آخرین نفس برای اسلام می جنگم... وعده ی ما امروز بعد از نماز جمعه راهپیمایی سراسری حمایت از مردم مظلوم بحرین... یادت نرود هر نفر از ما تیری است به قلب دشمن حضور تو دشمن شکن است... وعده امروز یادت نرود. الله اکبر... نصر من الله و فتح قریب... [ جمعه 29/2/91 ] [ 10:35 صبح ] [ ملیحه سادات ]
یک بار می خوانم، دوباره، سه باره... باز هم می خوانمش. نه! انگار عجیب به دلم نشست، دائم توی ذهنم تکرار می شود این حدیث قدسی: «هرکس عاشق من شود، عاشقش می شوم...» [ پنج شنبه 28/2/91 ] [ 2:14 عصر ] [ ملیحه سادات ]
دوست عزیزی نوشته بود: سلام متن زیر پاسخ منه به نامه این خواهر گلم: دوست پاک و مهربانم سلام [ پنج شنبه 28/2/91 ] [ 1:29 عصر ] [ ملیحه سادات ]
ایرادی ندارد! بیچاره ها همیشه همینطورند! البته چرا! برای ما هم فرق می کند! خیلی وقت بود گریه پای گنبد برایم عادت شده بود! خیلی وقت بود تکان خوردنهای دلم به پای رقص پرچم آرام و منظم شده بود! بی تلاطم و بی غوغا! خیلی وقت بود رفاقت من و کبوترها پشت دلم جا مانده بود! خیلی وقت بود یادم رفته بود چقدر امام رضائیم!... اما نحسی ِ تو عادت گریه هایم را برد! دلم دوباره غوغا شد! دلم دوباره هم پرواز کبوترها شد! تازه یادم افتاد که من چقدر امام رضائیم... دیدی بدبخت! باز هم باختی... تنها بهره توی از این بازی کثیف همان باختن همیشگیت بود! اما ما دوباره بازی را بردیم! حالا همه مان غیرتی شده ایم! هر گوری هستی همانجا بمیر! وای به روزت اگر دستمان به نحسی ِ وجودت برسد! حالا از دل و زبان و قلم و نگاه همه مان دارد عشق بیرون می زند! ما انگار تازه عاشق شده باشیم! عاشقی هایمان دوباره جوان شده است و بغض هایمان دوباره تازه! غبار عادت کنار رفت! روزمرگی ها تکان خورد! یادمان افتاد چقدر امام رضایی، چقدر حضرت زهرائی ایم! حالا از دل و زبان و قلم و نگاه همه مان دارد عشق بیرون می زند! این یک سنت الهی است! خدای ما – همان که تو اصلا نمی دانی کیست!_ خودش وعده داده هر وقت امثال تویی دست درازی کنند تنها ثمرش پاشیدن نور خدا در همه جاست « یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون.»[1] دهن کثیفت را ببند! فوت نکن! هرم جهنم نمی تواند نور خدا را خاموش کند « یُریدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ. »[2] حالا از دل و زبان و قلم و نگاه همه مان دارد عشق بیرون می زند! شاهین! دهن کثیفت را ببند! فوت نکن! هرم جهنم نمی تواند نور خدا را خاموش کند! [ چهارشنبه 27/2/91 ] [ 12:8 عصر ] [ ملیحه سادات ]
روزهاست که هی دارم این قلم را روی کاغذ فشار می دهم، روزهاست که هی دارم با این واژه ها کلنجار می روم! روزهاست که هی دارم با مخ نداشته ام وَر می روم! کلی با خودم و تمام متعلقاتم - یعنی همین دل و همین قلم - کلنجار می روم و آخر سر هم دوباره به همان نتیجه همیشگیم می رسم: « هر گاه نسیم محبت ما اهل بیت در دلتان وزیدن گرفت برای مادرتان بسیار دعا کنید. (حضرت امام صادق ع) » اعتراف می کنم که من هر چه از عشق دارم از این خانه دارم! از تو و از پدر... اعتراف می کنم که من تمام عاشقی هایم را از تو و از پدر به ارث برده ام... اعتراف می کنم که باید پاهایت را ببوسم... نتیجه تازه ای هم انگار گرفته ام: « الزم رجلها فان الجنة تحت اقدامها (حضرت فاطمه زهرا س) » باید به جای اینهمه قلم زدن فقط یک لحظه بیایم پیش پایت و بیفتم روی آن بهشتی که زیر آن قدم هاست... اعتراف می کنم که فقط باید پایت را ببوسم... قلم دلم را آرام نمی کند فقط باید پایت را ببوسم... [ سه شنبه 26/2/91 ] [ 11:57 صبح ] [ ملیحه سادات ]
روی خاکریزهای طلاییه راه میروم. میروم جلوتر و در مرز میان دو هور قرار میگیرم. هوری که پر از آب است و در مشت سیم خاردار گرفتار و در کنارش ستونهایی با پرچم سرخ به نشانهی قد قامت و هوری که بیآب مانده در کنار مسجدی با گنبدی پرتو افشان.
باز منطقه زبان به روایت میگشاید. میگوید و میگوید. سه راه شهادت از آن طرف. هور از این طرف و تانکهای به جا مانده از طرفی دیگر. نگاهم در پهنه دشت سعی میکند و قلبم مبهوت فریاد گونه میپرسد: چرا "من" خوانده شدم؟ این بار انگار صدای شهیدی میآید که میآید که میگوید: به هور نگاه کن! پر از مانع است. بسترش گلی است و پا در آن فرو میرود. عمق آب خیلی کم است. نه میشود با قایق از آن عبور کنیم و نه با پای پیاده از آن بگذریم. در این فرصت کم نمیشود مینها را خنثی کنیم و حتی نمیتوانیم سیم خاردارها را قطع سازیم. چه کنیم؟ داوطلب چند نفر به قد بخوابند و معبر دیگران بشوند. بچهها سریعتر! منوری روشن شده و شب را به روز مبدل ساخته است. من اینگونه جنگیدم و آنچه را وظیفهام بود انجام دادم. تو چگونه میجنگی؟ آیا وقتی برگشتی تغییری در رفتارت حاصل میشود؟ [ سه شنبه 26/2/91 ] [ 11:50 صبح ] [ سیده فاطمه ]
تقدیم به آن مادر جاویدالاثری که شب میلاد بی بی س به آسمان پر کشید... آن آخرین باری که پیشانیت را بوسیدم، تو فقط آرام گفتی: برو پسرم به سلامت... و نگاهت را دوختی به آسمان تا مبادا آنهمه مهری که توی آن چشمها موج می زد، پای رفتنم را سست کند، می دانم به دلت الهام شده بود، می دانم بوی شهادت می دادم! اما تو مرا نذر حسین ع کرده بودی، می دانم دلت مرا می خواست اما تو مرا برای خدا می خواستی نه برای دل خودت.... پینوشت: [ دوشنبه 25/2/91 ] [ 3:53 عصر ] [ ملیحه سادات ]
چهل شب است که چشم های آسمانیش جز به روی خدا لبخند نزده اند...چهل روز است که قلب پاک و مهربانش جز برای خدا نتپیده است...... [ یکشنبه 24/2/91 ] [ 12:9 عصر ] [ ملیحه سادات ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |