سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
ساعت یک و نیم آن روز

ساعت یک و نیم آن روز
   1   2      >


باران رحمت خداست. باران هنگامه‌ی استجابت دعاست. باران برای بعضی‌ها مایه‌ی شاد باش و امید و برای برخی مایه‌ی عذاب و توبیخ است. باران نعمتی آسمانی است که به سوی زمین نازل می‌شود و جسم بی‌جانش را روح و زندگی می‌بخشد. بدین وسیله، استعدادهای نهفته‌ی زمین می‌روید و بارور می‌گردد.


طراوت باران


باران، آبی طاهر و مطهر است. آبی پاک که نفس آلوده‌ی زمین را می‌شوید و هوایی پاکیزه را به رد پا می‌گذارد. باران یک آیت است. آیة الله. کلمه است. کلمة الله. آری! باران، مخلوق و نشانی از خدای ماست. باران فرصتی برای حضور و ظهور دارد. برای هنر نمایی. یا شاید برای انجام یک رسالت. باران فرصتی است برای جلوه‌گری گل‌ها. باران ناجی است. منجی است. نور است. عشق است.


باران


 


ای لبخند ملیح خدا بر من! تو بارانی، اما نه یک باران کامل. نه مصداق کامل و حقیقی باران. درصدی از بارانی. چند درصدی نمی‌دانم. خدا به حالت آگاه‌تر است. هر کس به باران شباهت بیشتری داشته باشد، بیشتر خلق و خوی بارانی می‌گیرد.


باران، مهدی است و بارانی‌ترین فصل‌ها، فصل ظهور اوست. هر کس به ولایت او نزدیکتر باشد، درصد بارانی‌اش بیشتر می‌شود. یکی بوی باران می‌دهد. یکی نم‌زده‌ی باران است. یکی قطره و یکی قطره‌هایی از باران است. ابراهیم خلیل هم باران است. خود خدا در قرآن می‌فرماید که او یک امت است. امت مجموعه‌ای از افراد و باران مجموعه‌ای از قطره‌هاست.


 


[ جمعه 29/2/91 ] [ 11:46 عصر ] [ سیده فاطمه ]

 اردوی قبل از امتحانات


از دوشنبه امتحانای بچه ها شروع میشه و دیگه طفلکی ها باید برن تو اتاقو بیرون نیان!!!!!! برای همین امروز بچه ها رو برداشتیم بردیم اردوی قبل از امتحانات!
چند روز بود فکرمون مشغول بود که کجا ببریمشون تا اینکه خانوم محمدزاده پیشنهاد داد بریم دیدار خانوده یک شهید...برق از چشم پرید! پیشنهاد فوری تصویب شد و امروز ساعت پنج عصر راه افتادیم سمت خونه خواهر دو شهید بزرگوار محمود و ابوالقاسم فضلی...


درِ خونه پشت به دیوار باز بود، هنوز خانوم ندافی دست نذاشته بود روی زنگ که صدای مهربون خانوم فضلی با هزار شوق گفت بفرمایید بفرمایید و زودتر از خودش آغوش مهربون و لبخند پر از مهرش به استقبالمون اومد.
بعد از گذر از هفت خان روبوسی و سلام احوالپرسی با اونهمه آدمی که ما با خودمون برده بودیم دعوت شدیم به داخل اتاق و نشستیم دور هم .
عکس دو شهید ِ خانواده روی طاقچه اتاق انگار بهمون خوش آمد می گفت، اول مجلس که به سلام احوالپرسی ها و از کجا چه خبرای همیشگی گذشت...تا اینکه رفتیم سر ِ اصل مطلب...


_ خانوم فضلی برامون از برادراتون بگید.


محمود و ابوالقاسم دو برادر کوچیکتر خانوم فضلی بودن که به دلیل فوت مادرشون خانوم فضلی براشون مادری کرده بود. محمود تو پونزده سالگی و ابوالقاسم تو هجده سالگی به فاصله یک سال از هم به شهادت رسیدند. ابوالقاسم سال63 و محمود سال64.


خانوم فضلی اینجور شروع کرد: خیلی بچه های خوبی بودن خیلی. خیلی دوسشون داشتم حتی از بچه های خودم بیشتر. این دو بچه حتی یه بارم با هم دعوا نکردن. خیلی خوب بودن خیلی. شوخ بودن هر دوشون.


بعد هم برامون چند تا از خاطره های خنده دار بچه ها رو تعریف کرد که هممون حسابی از ته دل خندیدیم.
خانوم محمد زاده هم یه خاطره از برادر شهیدش تعریف کرد و یه خنده ی درست و حسابی ازمون گرفت. خلاصه نیم ساعت اول به خاطره های خنده دار گذشت و ما به اندازه کوپن یک سالمون خندیدیم!
اما...
صدای خنده هامون که آروم گرفت خانوم فضلی گفت: ابوالقاسم سه سال مدام رفت جبهه، آخرین باری که رفت... اینجا دیگه صداش لرزید و اشک... راستش دل ما هم حسابی لرزید هنوز ادامه حرفشو نگفته بود که اشکم غلطید و اومد پایین...
ابوالقاسم سه سال مدام رفت جبهه، آخرین باری که رفت، وقتی آب ریختم پشت سرش گفت چرا آب می ریزی؟ گفتم چون بری و زود برگردی... گفت: صدیقه دیدار من و تو اینبار روی صحن اباعبدالله من این دفعه دیگه برنمی گردم...
اینو گفت و رفت، رفت و بیست و سه روز بعد پیکرشو برام آوردن... دیگه همه منقلب شده بودیم، همه ی اون خنده ها اشک شده بود...
گفت سال بعد محمود که می خواست بره گریه می کردم، گفتم نرو! چادرمو گرفت و گفت خواهش میکنم بذار همین یه بارو برم دیگه نمیرم...اینو که گفت دلم آتیش گرفت گفتم برو... رفت و دیگه برنگشت که بخواد دیگه نره... نه سال مفقودالاثر بود و بعد از نه سال استخوناشو برام آوردن...
یه کم که گذشت و همه گریه هاشونو کردن خانوم فضلی با همون روحیه شاد و قشنگش دوباره جو مجلسو گرفت دستش.
خانوم صمدزاده هم که دوربین به دست مثل همیشه شاد و پر خنده: - همه بگن چغندر! یکهو همه زدیم زیر خنده و چیک عکسشو گرفت. حالا دعوا راه افتاد
- ای بابا من بد افتادم.
- خیلی نامردی چرا اینجوری عکس می گیری؟!
- یه بار شد یه عکس آدمیزادی از ما بگیری؟!
.
.
- خیلی خب بابا عکس باید شکار لحظه ها باشه از قبل بگم مصنوعی میشه! خیلی بی مزه اید!!
ما هم دوباره خیلی مصنوعی ژست گرفتیم و به قول خانوم صمدزاده از اون عکسای بی مزه گرفتیم!!
هدیمون رو هم تف به ریا تقدیم کردیم و بعد از پذیرایی با چشم و ابرو به هم اشاره می کردیم که دیگه وقت رفتنه!
 موقع خداحافظی هم دوباره همه ی واحدای ورودی رو پاس کردیم! و دوباره بنده خدا خانوم فضلی با اونهمه آدم روبوسی کرد!!!
چقدر خوش رو و خوش برخورد بود. دائم می گفت اومدن شما جوونم میکنه. و من دائم توی دلم میگفتم چقدر راحت ما از کنار خانواده شهدا میگذریم بی اینکه بدونیم یه سرکشی ِ ما اینهمه خوشحالشون میکنه.
 خلاصه مهمونی خیلی خوبی بود تمام وقتی که اونجا بودیم چشمامون پر اشک بود اول مجلس بس که خندیدیم اشکمون دراومد و  آخرشم که...
فکر می کنم بچه ها حسابی واسه امتحانا انرژی گرفتن، بهشونم قول دادم به شاگرد اولا جایزه ی ویژه بدم! بنده خدا خانوم محمدزاده! من قول جایزه میدم و به ایشون میسپرم تا به قولای من عمل کنند!!!!
بچه ها هم با یک عالمه هورا کشیدن واسه جایزه ازم قول اردو هم گرفتن! منم که جوگیر فوری گفتم حتما! اما دیگه جرات نکردم نگاه خانوم محمدزاده کنم!!
بچه ها رو رسوندیم خونه هاشون و دوباره بچه ها موقع خداحافظی تاکید کردن روی قولهای جوگیرانه خانوم معلم!! و دوباره من با درجه جوگیری بالاتر قول پارک هم بهشون دادم...


بچه ها با یک عالمه انرژی رفتن تا واسه شاگرد اول شدن آماده بشن...


پینوشت: این بهترین اردویی بود که تا حالا بچه های کلاسمو برده بودم.


[ جمعه 29/2/91 ] [ 9:40 عصر ] [ ملیحه سادات ]

در جرگه مسلمانان نیست آنکه صدای یا للمسلمین برادرش را بشنود و به فریادش نرسد.


هرگز زیر بار ظلم نرفت، هرگز حتی به اندازه گرفتن پر جویی از دهان موری به کسی ظلم نکرد...  «کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا »یش حتی در بستر شهادت هم قضا نشد... حسنم حسینم و تمام کسانیکه این وصیت به آنها می رسد! برای ظالم دشمن و برای مظلوم یاور باشید. (نهج البلاغه نامه 47)


من شیعه ی این علی ام... در بحرین چه می گذرد؟؟


یکه تاز تمام میدانهای نبرد، پهلوان خیبرگشا، اسدالله الغالب، یل پیغمبر ص، حیدر کرار، علی مرتضی...نگاهش به یتیمی که می افتاد پاهایش می لرزید، اشک آرام از گوشه چشمش می بارید... حرارت ِ « الله الله فی الایتام » َش بیشتر از حرارت ضرب ذوالفقار اگر نبود کمتر هم نبود...


من شیعه ام... شیعه ی این علی ع
من دارم می بینم چشم پر اشک یتیمکان بحرین را...
.

تشنگی و یکگی و مظلومیت و بی یاوری و اسارت حرم ، تکه تکه شدن یاران و خاندان... همه را به جان خرید تا زیر بار ظلم نرود... هیهات من الذلة...


من مجنون حسینم... من دارم می بینم توی بحرین چه می گذرد...
.
.

می آید...برای نابودی ظلم... این المعد لقطع دابر الظلمة... این قاصم شوکة المعتدین...این هادم ابنیة الشرک و النفاق...


من منتظر مهدی فاطمه ام... من و تماشای ظلم؟!
.
.
.
پسر شایسته همان علی ع بود، فرزند همان حسین ع ،  از پدرانش به ارث برده بود شجاعت و غیرت را... از پدرانش به ارث برده بود ظلم ستیزی را... می گفت جنگ ما تا نابودی کامل فتنه ادامه دارد...می گفت این انقلاب را به همه دنیا صادر می کنیم... می گفت پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلیش می رسانیم...


من سرباز خمینیم... من صدای انقلاب بحرین را می شنوم...


نائب بر حق صاحب این انقلاب است... می گوید هرگز زیر بار ظلم نمی رویم، می گوید ما در شرایط بدر و خیبریم... می گوید برای اسلام تا آخرین نفس ایستاده ایم...


من فدائی خامنه ایم... من می بینم بحرین را...


گفته اند بیایید بیرون تا تمام دنیا ببیند شما پشت ملت بحرین ایستاده اید...


من تا آخرین نفس برای اسلام می جنگم...


وعده ی ما امروز بعد از نماز جمعه راهپیمایی سراسری حمایت از مردم مظلوم بحرین...


یادت نرود هر نفر از ما تیری است به قلب دشمن حضور تو دشمن شکن است... وعده امروز یادت نرود. 


الله اکبر...


نصر من الله و فتح قریب...  


[ جمعه 29/2/91 ] [ 10:35 صبح ] [ ملیحه سادات ]

یک بار می خوانم، دوباره، سه باره... باز هم می خوانمش. نه! انگار عجیب به دلم نشست، دائم توی ذهنم تکرار می شود این حدیث قدسی: «هرکس عاشق من شود، عاشقش می شوم...»
یعنی می شود خدا عاشقم باشد؟ یعنی چه طعمی دارد معشوق خدا بودن؟!!
«هرکس عاشقم شود، عاشقش می شوم...» معلوم است که می شود معشوق خدا شد، البته با یک شرط! اول باید من عاشق خدا شوم آن وقت بیشتر از آنکه عاشقش باشم، معشوقش خواهم بود...!
راست گفته بود هر کس گفته بود: « لیلی نام تمام دختران زمین است.»
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است و مجنونشان خودِ خود خدا!! شاهدش را هم که آوردم: همین حدیث قدسی.
لیلی اسم قشنگ توست، و مجنونت خدا! البته با یک شرط!! همان شرطی که گفتم.
در قصه زندگی، لیلی باید عاشق مجنون باشد آن هم از آن عشق های رسوا!! آخر در قصه نظامی لیلی عشقش را پنهان می کرد، شاید همین بود که آخر هم این عشق بی سرانجام ماند!!
اما در قصه زندگی، لیلی باید عاشق مجنون باشد آن هم از آن عشق های هویدا!! یعنی مجنون هر چه گفت لیلی باید بگوید «چشم» آن وقت لیلی هنوز چیزی نگفته مجنون می گوید «چشم».
لیلی جان!
تو اگر بدانی خدا چقدر عاشق توست، هیچ وقت دنبال مجنون دیگری نمی گردی.
لیلی جان!
تو اگر بدانی خدا جواب چشم گفتن هایت را چطور می دهد دیگر هیچ وقت به نفس چشم نمی گویی.
لیلی جان!
نمی دانی چه عطری توی فضا می پیچد وقتی چادرت را سفت می گیری و می گویی: فقط به خاطر مجنون.
نمی دانی وقتی زیبائیت را پشت حریر چادرت پنهان می کنی، مجنون تو را با چه شوقی نشان می دهد به آن همه ملک که گردش به سجودند و قیام.
لیلی جان!
 نمی دانی چقدر زیباتر می شوی، چقدر دوست داشتنی تر، چقدر لیلی تر وقتی چشم های مهربانت مثل ستاره توی سیاهی چادرت برق می زند.
لیلی جان!
کاش بدانی، اینها را که گفتم، کاش قدر خودت را بدانی، کاش بدانی که تو لیلی هستی و مجنونت خود خود خدا...!!


[ پنج شنبه 28/2/91 ] [ 2:14 عصر ] [ ملیحه سادات ]

دوست عزیزی نوشته بود:


سلام
دختری هستم اصلا اعتقادی به حجاب ندارم. به نظر من حجابی که شما ازش حرف میزنین تو جامعه ی امروزی کاربرد نداره و به قولی حجاب مال قدیماست  .
من میگم حجاب اونقدر که شما بزرگش کردین مهم نیست، فقط یه امر شخصیه که هر کس هر طور بخواد میتونه باهاش برخورد کنه، اصلا حجاب یه سلیقه ی شخصیه مثل غذا خوردن، یکی غذای شور دوست داره و یکی غذای بی نمک .
موفق باشید.


متن زیر پاسخ منه به نامه این خواهر گلم:


دوست پاک و مهربانم سلام
عزیزم خیلی خوب شد که آخر حرف دلت را زدی، آخر تا کی من و تو فقط توی چشم هم نگاه کنیم و نه من بفهمم چرا تو چادر سرت نیست و نه تو بفهمی چرا من چادرم را اینهمه دوست دارم!!!
نوشته بودی دختری هستم... خوب شد این را گفتی! می دانستم دختری، عزیزم، اما این تأکیدِ خودت حواس مرا جمع کرد، حواسم را جمع کرد که من با یک گل طرفم، پس باید واژه واژه کلامم توأم با لطافت و محبت باشد؛ آخر مولای ما فرموده: دختر گل است (نهج البلاغه نامه31)، خوب شد این را گفتی حواسم جمع شد! حواسم جمع شد که با وجودی بلورین طرفم، پس باید حواسم باشد، مبادا با حرفهایم روی این بلور خط بیندازم، یا خدای ناکرده قلب مهربانش را بشکنم،آخر مولای ما فرموده: دختر بلورین است، یعنی زیبا و دوست داشتنی اما شکننده!
گفته بودی اصلا به حجاب اعتقاد ندارم، آفرین عزیزم به حجاب نباید اعتقاد داشت! به حجاب باید عشق ورزید، کدام مروارید را می شناسی که عاشق صدفش نباشد؟! آخر مروارید این را خوب می داند که اگر صدف نباشد یا هیچ وقت مروارید نمی شود یا اگر هم شد به غارت می رود، آخر صدف خوب می داند هزاران چشم پر از طمع برایش کمین گرفته اند!
آفرین عزیزم به حجاب نباید اعتقاد داشت! به حجاب باید عشق ورزید، آخر کدام مشک خوشبویی است که عاشق مشکدان نباشد؟! آخر مشک این را خوب می داند که اگر مشکدان نباشد دیگر مشکی نخواهد بود.
آفرین عزیزم به حجاب نباید اعتقاد داشت! به حجاب باید عشق ورزید، آخر کدام گل بلورین را می شناسی که نخواهد همیشه همانطور بماند؟ همانطور زیبا و دوست داشتنی؟! کدام دختر را می شناسی که بداند کیست و چیست و عاشق چادرش نباشد؟!
گفته بودی: « به نظر من حجابی که شما ازش حرف میزنین تو جامعه ی امروزی کاربرد نداره و به قولی حجاب مال قدیماست» عزیزم! چرا باید حجاب مال قدیمها باشد؟! نکند صدفها تمام شده اند، یا مشکها روی زمین ریخته اند، یا دیگر گلی نمانده است؟! هر وقت توانستی ثابت کنی که اینها دیگر نیستند میپذیرم که حجاب هم دیگر لازم نیست! اما اگر نتوانستی؛ تو بپذیر که دنیا هر چه هم عوض شود باز هم از ارزش گوهر کم نمی شود، باز هم مشک بدون مشکدان دوام نمی آورد و باز هم گل در معرض باد پرپر می شود.
 و اما این را هم گفته بودی: «من میگم حجاب اونقدر که شما بزرگش کردین مهم نیست.» احسنت! هر وقت دیدی چیزی را ما بزرگ کرده ایم مایی که یکی مثل خودت هستیم، اصلا نپذیر، اتفاقا مقابلش بایست، تسلیم نشو، من چه کاره ام که برای تو چیزی را بزرگ یا کوچک کنم؟!! اما این وسط یک حرف می ماند! به نظرت حجاب را ما بزرگ کرده ایم؟! یا...؟! راستی حجاب را چه کسی بزرگ کرده؟!
همان کسی که تو را بزرگ کرده است! همان خدایی که تو را آنقدر بزرگ کرده که تو شده ای جانشین او روی زمین، حالا همین خدایی که تو را اینهمه عزت و کرامت داده است، تو را اینهمه بزرگ کرده است، همین خدا توی کتابش گفته حتی دوست ندارد من و تو طوری حرف بزنیم که بیماردلی بلغزد، چه رسد به پوششی که هزار و یک طمع را در ما بیندازد!! ببین این خدا چقدر تو را دوست دارد؛ چقدر هوای تو را دارد، چقدر نگران توست که مبادا نگاه کثیفی بر تو بلغزد.
از محبت خدا نسبت به تو تا صبح حرف برای گفتن دارم اما از این مطلب بگذریم، عزیزم در ادامه حرفهایت گفته بودی: « حجاب فقط یه امر شخصیه که هر کس هر طور بخواد میتونه باهاش برخورد کنه، اصلا حجاب یه سلیقه ی شخصیه مثل غذا خوردن، یکی غذای شور دوست داره و یکی غذای بی نمک
.
»
باشد گیرم که حق با تو باشد! حجاب یک امر شخصی است! یک امر سلیقه ای است، عزیزِمن، کدام سلیقه سلیم را می شناسی که برای گلش بهترین گلدان و برای عطرش بهترین مشکدان را نپسندد؟! عزیزدلم تو حتی اگر با این قضیه کاملا شخصی و سلیقه ای هم برخورد کنی، اگر خوش سلیقه باشی باز هم حجاب را انتخاب می کنی، جدای از خدا و پیغمبر و دین و واجب و حرام، خودت با انتخاب خودت حجاب را برمی گزینی.
آخر گلم کدام گل می پسندد که باد پرپرش کند؟! حتی اگر انتخاب با خودت هم باشد، اگر خودت را گل بدانی من مطمئنم که حجاب را انتخاب می کنی جدای از اینکه حجاب نه سلیقه ایست و نه شخصی!
عزیزم ببخش اگر حرفهایم طولانی شد! امیدوارم جوابت را گرفته باشی اما اگر هنوز هم ابهامی برایت ماند من و دوستانم با کمال میل همراهت هستیم.
فقط این یادت باشد که مولای ما فرموده تو گلی...


[ پنج شنبه 28/2/91 ] [ 1:29 عصر ] [ ملیحه سادات ]

ایرادی ندارد! بیچاره ها همیشه همینطورند!
تو از بچگیت همینطور بودی! همینطور موش! همینطور بی دست و پا! همینقدر بدبخت!
یادت هست؟! همیشه کم که می آوردی تنها کاری که بلد بودی همین بود! همین که دهن کثیفت را باز کنی و آشغالهای توی دل نحست را بریزی بیرون!
بدبخت! دیدی آخرش هم طعمه شدی؟!
نمی فهمی! دهن کثیفت را ببند تا برایت توضیح دهم! تو هر چه هم داد و بی داد راه بیندازی برای ما فرقی نمی کند! آنها دارند از تو بهره می کشند. بی چاره! بفهم.


البته چرا! برای ما هم فرق می کند!


خیلی وقت بود گریه پای گنبد برایم عادت شده بود! خیلی وقت بود تکان خوردنهای دلم به پای رقص پرچم آرام و منظم شده بود! بی تلاطم و بی غوغا! خیلی وقت بود رفاقت من و کبوترها پشت دلم جا مانده بود! خیلی وقت بود یادم رفته بود چقدر امام رضائیم!...


اما نحسی ِ تو عادت گریه هایم را برد! دلم دوباره غوغا شد! دلم دوباره هم پرواز کبوترها شد! تازه یادم افتاد که من چقدر امام رضائیم...


دیدی بدبخت! باز هم باختی...


تنها بهره توی از این بازی کثیف همان باختن همیشگیت بود! اما ما دوباره بازی را بردیم!
تکان خوردیم! همه مان تازه یادمان آمد چقدر دیوانه این صحن و سراییم! تازه یادمان آمد چقدر عادت کرده ایم به عاشق بودنمان! خوب شد تکانمان دادی! تازه یادمان آمد چقدر غیرت داریم روی حب و بغض هایمان!!


حالا همه مان غیرتی شده ایم! هر گوری هستی همانجا بمیر! وای به روزت اگر دستمان به نحسی ِ وجودت برسد!  


حالا از دل و زبان و قلم و نگاه همه مان دارد عشق بیرون می زند! ما انگار تازه عاشق شده باشیم! عاشقی هایمان دوباره جوان شده است و بغض هایمان دوباره تازه! غبار عادت کنار رفت! روزمرگی ها تکان خورد! یادمان افتاد چقدر امام رضایی، چقدر حضرت زهرائی ایم!


حالا از دل و زبان و قلم و نگاه همه مان دارد عشق بیرون می زند!


این یک سنت الهی است! خدای ما – همان که تو اصلا نمی دانی کیست!_ خودش وعده داده هر وقت امثال تویی دست درازی کنند تنها ثمرش پاشیدن نور خدا در همه جاست « یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون.»[1]


دهن کثیفت را ببند! فوت نکن! هرم جهنم نمی تواند نور خدا را خاموش کند « یُریدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ. »[2]     


حالا از دل و زبان و قلم و نگاه همه مان دارد عشق بیرون می زند!


شاهین! دهن کثیفت را ببند! فوت نکن! هرم جهنم نمی تواند نور خدا را خاموش کند!








[1]   . سوره صف آیه 8




[2]   . سوره توبه آیه 32




[ چهارشنبه 27/2/91 ] [ 12:8 عصر ] [ ملیحه سادات ]

روزهاست که هی دارم این قلم را روی کاغذ فشار می دهم، روزهاست که هی دارم با این واژه ها کلنجار می روم! روزهاست که هی دارم با مخ نداشته ام وَر می روم!
صفحه کلید داغ کرده از بس هی تایپ کردم و باز به دلم نشد و باز دیلت! سطل زباله های کاغذیم پر شده از آنهمه نامه هایی که برای تو نوشتم و نشد حرف دلم! نامه ای که نتواند حرف دلم را برای تو بگوید باید برود روی گاری ِ « نون خشکیه»!!
هفته مادر دارد تمام می شود و من هنوز نتوانسته ام چیزی بنویسم که لایق تو باشد...!


کلی با خودم و تمام متعلقاتم - یعنی همین دل و همین قلم -  کلنجار می روم و آخر سر هم دوباره به همان نتیجه همیشگیم می رسم: « هر گاه نسیم محبت ما اهل بیت در دلتان وزیدن گرفت برای مادرتان بسیار دعا کنید. (حضرت امام صادق ع)  »


اعتراف می کنم که من هر چه از عشق دارم از این خانه دارم! از تو و از پدر...
اعتراف می کنم که هیچ چیز لای اینهمه نوشته هایم پیدا نشد که لایق تو باشد...


اعتراف می کنم که من تمام عاشقی هایم را از تو و از پدر به ارث برده ام...


اعتراف می کنم که باید پاهایت را ببوسم...


نتیجه تازه ای هم انگار گرفته ام: « الزم رجلها فان الجنة تحت اقدامها (حضرت فاطمه زهرا س)  » باید به جای اینهمه قلم زدن فقط یک لحظه بیایم پیش پایت و بیفتم روی آن بهشتی که زیر آن قدم هاست...


اعتراف می کنم که فقط باید پایت را ببوسم...


قلم دلم را آرام نمی کند فقط باید پایت را ببوسم...


[ سه شنبه 26/2/91 ] [ 11:57 صبح ] [ ملیحه سادات ]


روی خاکریزهای طلاییه راه می‌روم. می‌روم جلوتر و در مرز میان دو هور قرار می‌گیرم. هوری که پر از آب است و در مشت سیم خاردار گرفتار و در کنارش ستون‌هایی با پرچم سرخ به نشانه‌ی قد قامت و هوری که بی‌آب مانده در کنار مسجدی با گنبدی پرتو افشان.


طلائیه


باز منطقه زبان به روایت می‌گشاید. می‌گوید و می‌گوید. سه راه شهادت از آن طرف. هور از این طرف و تانک‌های به جا مانده از طرفی دیگر. نگاهم در پهنه دشت سعی می‌کند و قلبم مبهوت فریاد گونه می‌پرسد: چرا "من" خوانده شدم؟ این بار انگار صدای شهیدی می‌آید که می‌آید که می‌گوید: به هور نگاه کن! پر از مانع است. بسترش گلی است و پا در آن فرو می‌رود. عمق آب خیلی کم است. نه می‌شود با قایق از آن عبور کنیم و نه با پای پیاده از آن بگذریم. در این فرصت کم نمی‌شود مین‌ها را خنثی کنیم و حتی نمی‌توانیم سیم خاردارها را قطع سازیم. چه کنیم؟


داوطلب چند نفر به قد بخوابند و معبر دیگران بشوند. بچه‌ها سریعتر! منوری روشن شده و شب را به روز مبدل ساخته است.


من این‌گونه جنگیدم و آنچه را وظیفه‌ام بود انجام دادم. تو چگونه می‌جنگی؟ آیا وقتی برگشتی تغییری در رفتارت حاصل می‌شود؟


[ سه شنبه 26/2/91 ] [ 11:50 صبح ] [ سیده فاطمه ]

تقدیم به آن مادر جاویدالاثری که شب میلاد بی بی س به آسمان پر کشید...


آن آخرین باری که پیشانیت را بوسیدم، تو فقط آرام گفتی: برو پسرم به سلامت... و نگاهت را دوختی به آسمان تا مبادا آنهمه مهری که توی آن چشمها موج می زد، پای رفتنم را سست کند، می دانم به دلت الهام شده بود، می دانم بوی شهادت می دادم! اما تو مرا نذر حسین ع کرده بودی، می دانم دلت مرا می خواست اما تو مرا برای خدا می خواستی نه برای دل خودت....
کوله پشتی ام را برداشتم و گفتم: دعایم کن مادر و تو فقط چشم هایت را به نشانه پاسخ روی هم گذاشتی...خم شدم و برای بار آخر لبهایم را روی گرمی دستانت گذاشتم، و تو آرام، بی هیچ حرفی فقط صبوریت را به رخم کشیدی... سرم را بالا که گرفتم دوباره گفتی برو پسرم به سلامت! همانجا بود که فهمیدم دیگر از من دل کنده ای...
قرآن را گرفتی بالای سرم، آینه را دادی توی دستم و من از آینه می دیدم که داری تماشایم میکنی... و من از آینه می دیدم که چقدر برایت عزیزم...
 - خداحافظ مادر...
آب را ریختی پای یاسهای جلوی خانه و من قدمهایم را تند و پر شتاب از زمین کندم تا مبادا دلم بماند پیش دستهای مهربانت...نگاهت مرا در پیچ و خم کوچه گم کرد و من رفتم...
و تو هنوز هر روز آب می ریزی پای ان یاسها، پشت پای رفتن ِ آن روزم!
من رفتم و حتی لااقل گوشه گلزار هیچ سنگ قبری به نام من نیست تا تو دلتنگی هایت را روی آن گریه کنی... من رفتم و برای تو از من حتی یک پلاک، تکه ای پیراهن یا که حتی استخوانی نیامد، من رفتم و تو هنوز هر صبح برای قامت من اسپند دود می کنی، همان قامتی که تمام دلخوشی تو در آن گره خورده بود، همان قامتی که برایش هزار و یک آرزو ردیف کرده بودی...
من رفتم و تو هنوز هم چشم در انتهای آن کوچه داری، همانجایی که برای نگاه آخر تماشایم کردی...
من رفتم و تو ماندی مادر...
.
.
.
مادر!
یادت هست با حوصله کنارم می ایستادی تا من وضو بگیرم؟! آن وقت مهربان تر از همیشه به من لبخند می زدی و محکم مرا بغل می کردی و راه می افتادی سمت مسجد...راستش مادر! من توی همان مسجد محله مان خدا را پیدا کردم! همان مسجدی که تو همیشه مرا می بردی همان مسجدی که تو ی دعای کمیل هایش همیشه هق هق گریه ات بلند بود...
هنوز گرمی دستانت را توی دستهایم حس میکنم...آن شبها که دستانم را می گرفتی و با هم می رفتیم هیئت! زنجیر کوچکم را یادت هست؟! چقدر ذوق می کردی وقتی من وسط هیئت زنجیر می زدم...
عاشورا که می شد چقدر بی تابی می کردی، چقدر گریه می کردی، چقدر این اشکهایت برایم ناب بود...راستش مادر! من از این اشک هایت، من از این هیئت رفتن هایت عاشق حسین ع شدم...
این روزها غوغایی است در بهشت، مثل همان روزها که تو، توی خانه مان مولودی به پا می کردی! یادش بخیر چه برو و بیایی می شد، خانه را برق می انداختی، آنقدر گل و بلبل به در و دیوار می زدی و انقدر مشک و عنبر و اسپند دود می کردی که خانه مان می شد بهشت! زنهای همسایه، اقوام، دوستان...همه بودند خانه چقدر شلوغ می شد...آن وقت جشن می گرفتی!...یادش بخیر... توی این جشن ها انگار جوان می شدی! انگار دوباره جان می گرفتی...یادت هست؟! همیشه میلاد بی بی س که می شد تو دیگر سر از پا نمی شناختی... راستش مادر! من توی همین جشن گرفتن های تو عاشق بی بی شدم...
این روزها غوغایی است در بهشت، مثل همان روزها که تو، توی خانه مان مولودی به پا می کردی! نمی دانی چه برو و بیایی است، فرشته ها بهشت را آذین بسته اند، شنیده بودم قرار است مهمانی عزیز داشته باشیم، مهمانی که حتی پیغمبر برای آمدنش انتظار می کشد... راستش اما نمی دانستم آن میهمان عزیز ِ پیغمبر تویی! تو! مادرم!...
شب میلاد بی بی س تو هم میهمان بهشت می شوی...خبر آمدنت همه جا پیچیده است...
حالا بهشت را دارند آذین می بندد، برای هر قطره اشکی که توی هیئت ریختی اینجا برایت چراغی روشن کرده اند، برای هر لبخندی که توی جشن میلاد بی بی س زدی اینجا برایت باغی به پا کرده اند... برای هر دردی که از دوری من کشیدی اینجا برایت خادمی گذاشته اند... حالا بهشت آماده است... تو هم شب میلاد میهمان پیغمبری...
مادر! آنهمه غصه ات دارد تمام می شود...شب میلاد تو هم می آیی اینجا...
حالا من ایستاده ام جلوی بهشت، حالا من منتظر توام...
حالا بهشت منتظر توست...
شب میلاد بی بی س تو هم میهمان پیغمبر می شوی...


پینوشت:
فاتحه ای بخوانید به روان پاک امام و شهدا


[ دوشنبه 25/2/91 ] [ 3:53 عصر ] [ ملیحه سادات ]

چهل شب است که چشم های آسمانیش جز به روی خدا لبخند نزده اند...چهل روز است که قلب پاک و مهربانش جز برای خدا نتپیده است......
.
.
جبرئیل آمده است...با یک سبد سلام و درود خدا...چیز دیگری هم انگار توی دستانش موج می زند...عطر سیب فضای حراء را پر از بهشت می کند... افطار آخر را خدا خودش از بهشت برای محمد ص فرستاده است... فتم میقات ربه اربعین لیلة...
غار پر می شود از نور... پیامبر میان نور و عطر جان می گیرد...
.
از جبل النور پایین می آید..سیب توی دستانش نور می دهد، عطر می پاشد... انگار ماه را انداخته باشند توی یک دریاچه مشک!... نگاه پیامبر خیره در سیب... عطر سیب مدهوشش می کند و هر لحظه وجودش لبریزتر و لبریزتر می شود... چه رازی است در این سیب؟!....
.
.
 به یک باره صدای در قلب خدیجه را از جا می کند... چهل شبانه روز است که نگاه مهربان خدیجه دوخته بر این در اشک می ریزد...
در را که باز می کند انگار نور است که فواره می زند... انگار مشک است که می پاشد روی جانش...
آری محمد ص آمده است...سیبی از بهشت در دست...چهل شب تهجدش را خدا با این سیب عوض داده است...چهل شب انتظار خدیجه را نیز!
عشق است که در تلاقی دو نگاه موج می زند...خدیجه تازه می فهمد چقدر دلش تنگ محمد ص شده بود...محمد ص تازه می فهمد چقدر عاشق خدیجه است... اینبار نور و عطر و عشق با هم فواره می زنند... آسمان غرق تماشا... فتبارک الله احسن الخالقین...
.
.
  تمام پاکی ها و زیباییها نازل می شوند میان ملکوتِ دستان پیامبر و سیب بهشت دو نیم می شود... نیمی پیامبر، نیمی خدیجه...
شهد سیب جان خدیجه را تازه می کند....خدیجه نورانی تر و نورانی تر می شود... تمام جانش بوی مشک می گیرد...انگار آسمان دارد جا می گیرد در دلش...
انسیه حوراء بر جان خدیجه نازل می شود... آری خدیجه بر بهشت آبستن می شود...
.
.
خدیجه هر روز حس تازه ای دارد...هر روز دلش جوانه می زند...هر روز جوانه های دلش قد می کشند تا آسمان...هر روز نورانی تر و خوشبوتر می شود... هر روز چهره اش بهشتی تر و بهشتی تر می شود...
.
.
پیامبر آمده است...
گل روی خدیجه به صد تبسم شکفته است، انگار دارد با کسی حرف می زند... پیامبر با همان مهر همیشگیش می پرسد خدیجه جان با که سخن می گویی؟! – فدایت شوم طفلی که در درونم است مونس تنهاییهایم شده! با من سخن می گوید...
پیامبر لبخند می زند، با تبسمش انگار تمام درهای بهشت به یکباره به روی خدیجه گشوده می شود، چه نسیم خوشبویی دارد این لبخند، چقدر خدیجه آرام می گیرد به پای این تبسم...چقدر خدیجه دوست دارد لبخند همسرش را...
پیامبر لبخند می زند...پیامبر می داند طفل درون خدیجه کیست....!
پیامبر لبخند می زند...پیامبر جان می دهد برای طفل درون خدیجه....!
.
.
نه ماه از آن شبی که پیامبر مهربان سیب را دو نیم کرد می گذرد...خدیجه تنهاست، تنهاتر از همیشه...زنهای مکه به جرم عاشق شدنش، به جرم همسری محمد ص تنهایش گذاشته اند... خدیجه می فهمد انگار وقتش رسیده است...
غمگین و پر درد از خدایش یاری می خواهد...
.
.
به یکباره خانه پر نور می شود، به یکباره غم از دل خدیجه دور می شود... چهار بانوی بهشت از آسمان آمده اند برای کنیزی خدیجه...
.
.
نوری می تابد و تمام خانه های مکه را پر می کند، آسمان پر می شود از ندای تبارک... بهشت در زمین هبوط می کند...فتبارک الله احسن الخالقین....
.
.
طفل را که می دهند در آغوش خدیجه انگار بهشت را گذاشته اند توی دامنش... طفل سلام می دهد به مادر و چهار کنیز بهشتی اش...مادر نه ماه با این صدا انس گرفته بود...طفل را محکم در آغوش می کشد...طفل به رسالت پدر گواهی می دهد و به وصایت همسر نیز!... خدیجه تازه می فهمد راز آن سیب را... خدیجه تازه می فهمد...
.
.
پیامبر از راه می رسد...چهره اش بهشتی تر از همیشه... تکبیر می گوید و آسمان چشمهایش پر از لبخند است و اشک!...الله اکبر...الله اکبر...
پیامبر خیر کثیرش را به آغوش مهر می کشد....
کوثر و رحمت خیره در چشمان هم...پدر و دختر عشق می گیرند از نگاه هم...
- خداوند او را فاطمه نامید چرا که او و شیعیانش از آتش بریده اند... خدا کوثرش را فاطمه نامید...
 پیامبر خیر کثیرش را می چسباند روی قلبش... فقط خدا می داند چه بهجتی نازل می شود بر قلب پیامبر...
پیامبر خیر کثیرش را  روی دستانش بالا می برد...انا اعطیناک الکوثر... حالا دیگر برای همه فاش می شود راز آن سیب...


[ یکشنبه 24/2/91 ] [ 12:9 عصر ] [ ملیحه سادات ]
   1   2      >
درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : اینجا مدیر خود آقاست...[0]
نویسندگان وبلاگ :
پونه[23]
ملیحه سادات[155]
سیده فاطمه[14]
فاطمه[3]

تو دعای مجیر، خیلی صمیمی به خدا می گه: «سبحانکَ یا رفیق تعالیتَ یا شفیق» می گه خدا رفیقته! اونم نه هر رفیقی، یه رفیق پاک (سبحانک). یه رفیقی که اهل دوز و کلک و نامردی نیست (سبحان). یه رفیقی که بزرگ و عزیز و محترمه (تعالی). یه رفیقی که دلسوزته و همه اش دغدغه تو رو داره (شفیق). یه رفیق همه چی تموم (سبحان و تعالی و شفیق). واقعاً عجب رفیقی... ------------وعده دیدار: ساعت ظهور سپاه آقا عج------------ ---------اینجا دنبالمون بگردین: 05112003334---------------- این وبلاگ دفتر خاطرات ماست ممنونیم که با ذکر عنوان وبلاگ یادداشتهای مارو کپی می کنید. ------------- یاعلی التماس دعا
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 151
کل بازدیدها: 13310