سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

ساعت یک و نیم آن روز

بسم الله...

اصلا من گوش‌هایم نسبت به بعضی کلمات حساسند!

مثلا اگر در یک همهمه‌ی ملیونی

یک نفر

آرام، زیر لب، زمزمه کند

نجف‍‍ـــــــــــــــــ...

یکدفعه تمام حواس من می رود سمتش!

یعنی دارد چه می‌گوید؟

.

.

اصلا من حواسم به آنها نبود

 آن طرف‌تر در عوالم خودم سیر می‌کردم

 نمی‌دانم چه شد که شنیدم یکی‌شان گفت

«ایشون فردا شب نجفند!»

حرفش تمام نشده بود که یک لحظه خودم را دیدم

که در آغوشش رها شده‌ام

و صدایم بلند است به های‌های گریه کردن!

بی آنکه برایم مهم باشد که تا بحال هرگز ندیده‌امش

و بعد از این نیز شاید هرگز نبینمش!

غریبه بود

اما در آن ساعت برای من از هر آشنایی آشناتر

هیچ چیز مهم نبود

مهم این بود که او

مسافر نجف بود...

.

.

دیگر ادعای عاشقی نمی‌کنم!

اما هنوز هم

زانوهایم خم می‌شود

هنوز هم به زمین می‌افتم

هنوز هم با صدای بلند گریه می‌کنم

اگر کسی پیش چشم‌های من

برود

نجفـــــــــــــــــــــ...

.

.

خدا را چه دیدی؟

شاید یک روز قید دنیا را زدم

آمدم نجف

همانجا

پیش چشم‌های خودت

جان دادم...

.

.



نوشته شده در چهارشنبه 95 مهر 28ساعت ساعت 10:7 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسم الله...
.
راستش من در کربلا بیشتر از مرگ، زندگی می‌بینم!

نمی‌دانم چرا مداح‌ها اینهمه اصرار دارند روضه‌ی وداع بخوانند!

همین تکبیر زدن‌های ابی‌عبدالله وسط میدان!

همین‌ها!

دقیقا همین تکبیرهایی که میان چکاچک شمشیرها طنین می‌افکند

همین‌ها خودش روایت یک زندگی است!

همین‌ها عشق یک مــــــــــرد است به همسر و فرزندان!

یعنی وسط جنگ هم حواسش بود که بچه‌ها نگران نشوند!

وسط جنگ هم حواسش به دل‌خوشی آن‌ها بود!

این اگر عشق به اهل و عیال نیست پس اسمش چیست؟!

این اگر اسمش زندگی نیست، پس چیست؟!
.



نوشته شده در دوشنبه 95 مهر 12ساعت ساعت 2:32 عصر توسط اینجا مدیر خود آقاست...| نظر

بسم الله...
.


اول غروب
دمدمه‌های اذان
درست همان دمِ افطار!
.
زانوهایم شل شد
همانجا
یک گوشه از حریمت
افتادم روی زمین
و با تمام وجود
های و های
شروع کردم به گریه!
.

حالا من آمده‌ام
درست همان لحظه‌های نزول هل أتی
درست دمِ خانه شما
.
آمده‌ام
شاید از آمد و شد جبرئیل
چیزی هم به جان من بگیرد!
شاید در هلهله ملائک
در آن شور ملکوت
در آن تبارک‌های بی‌امان
شاید در آن شلوغیِ عرش!
خدا را چه دیدی!
من هم به اشتباه قاطیِ شما شدم!
.
.

تند و بی‌وقفه می‌خوانم
إنما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکورا

الحمدلله که شما عطا می‌کنید
بی آنکه از من چیزی بخواهید

و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا
الحمدلله که شما عطا می‌کنید
بی‌آنکه از من بپرسید آیا تو از ما هستی؟!

.
چقدر خوب شد که هل أتی نازل شد!
اگر هل أتی نبود...

نه!
نمی‌شود که هل أتی نباشد!
.
تا شما هستید
هر روز
بی‌وقفه
بی‌امان
هل أتی
می‌بارد از آسمان
.

این منم که باید
خودم را برسانم
زیر این بارش‌های بی‌امان
و ببندم چتر سیاه گناهم را
تا زیر رحمت شما
خیس شوم
آنقدر خیس
که چادرم روی سرم سنگینی کند
کفش‌هایم سر بخورد
و نتوانم قدم از قدم بردارم!

آن وقت
شمـــــــــــــــــــا
تبسم کنید
و بگویید
حالا کجا می‌خواهی بروی!
همین‌جا
پیش ما
بمــــــــــــــــــــــــــان!
.
.

من شما را
و هل أتی را
عجیب دوست می‌دارم...



نوشته شده در چهارشنبه 95 مهر 7ساعت ساعت 8:19 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسم الله
.
برای شمر بودن لزومی ندارد سر از تن امام جدا کنی!
خدا هر کس را به وسعت امکانات خودش اجر و عقاب می‌دهد!
.
.
.
برای حمالة الحطب بودن نیازی نیست روی سر پیامبر خاکستر بریزی!
در محدوده خودت آتش بیفروز
فتنه کن
هر کجا دستت می‌رسد آشوب بپا کن
مرحبا!
اینگونه تو و أبی لهبت هر روز نزول تبت یدی را تازه می‌کنید!
.
راستش ام جمیل هم پیغمبر را می‌خواست!
یعنی بس که می‌خواستش تحمل نداشت محمد، فرزند دیگری باشد!
آنهمه زیبایی
آنهمه مهربانی
آنهمه محبوبیت
باید در فرزند ام جمیل می‌بود نه در کودک آمنه!
.
راستش ام جمیل آتش حسادتش را به جان خرید!
.
.
تو هم شبیه همو باش
بگذار شعله‌های حسادتت به دامان خودت بگیرد!
أبی لهب بیچاره‌ات را هم در آتش خشم و کین خود بسوزان!
.
.
آن شب آن شبی که خودت می‌دانی چه کردی!
من شیطان را دیدم که در منظر تو هبوط کرده بود
نعره می‌زد، دست تکان می‌داد و جهنمش را بر روی تو تف می کرد!

حرفهایت برای من ارزنی نمی‌ارزد!
لیک یک حرفت بر دلم داغ می‌زند!
« ما مورد تأیید حضرت زهراییم! »

راستش دلم برایت می‌سوزد وقتی اینهمه از خودت مطمئنی!
.

از ما که گذشت!
تو اما حواست به حضرت زهرایت هست؟!
.
.
مخاطب خاص من!
کاری که تو میکنی بنده هم اگر ببخشد
خدا نمی‌بخشد
شک نکن!
.



نوشته شده در دوشنبه 95 مهر 5ساعت ساعت 8:18 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

بسم الله...
.
همین‌ها را اگر یک سال هم تمرین بدهی تا یک بیت شعر هماهنگ بخوانند؛ عمرا که بتوانند!
اگر بخواهی از این‌ها یک گروه سرود دربیاوری سرت را هم بگذاری نمی‌شود که نمی‌شود!
اصلا صداهاشان مگر با هم جور می‌شود؟!
اصلا مگر هماهنگشان می‌شود کرد؟!
.
.
حالا همین‌ها بدون هیچ تمرین قبلی اینطور هماهنگ دارند نوحه می‌خوانند و سینه می‌زنند!
همین هیئتی‌هایی  را می‌گویم که آهنگ صدایشان دلت را می‌لرزاند!
.
.
عشق است دیگر! چه می‌ود کرد؟!



نوشته شده در دوشنبه 95 مرداد 11ساعت ساعت 4:30 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله


قرآن را باز کرده بود و از کلمات - بقول خودش فارغ از اعراب!- آن‌چه را می‌خواست برداشته بود!

تازه کلی هم حال کرده بود و در خلوتش اشک ریخته بود!

خوش بحالش!

بعضی وقتها فکر میکنم دانسته‌ها چقد وبالند!

العلم هوالحجاب الاکبر!

گاهی وقتها دوست دارم اصلا آیه را نفهمم!

مفهومش را، موضوعش را، قصه‌اش را

اصلا حتی درست خواندنش را!

من هم با همان ندانستن بخوانم و با ظاهر کلمات قصه بسازم و همه چیز را به فال نیک بگیرم!

نه مثل الان که انگار تمامِ آیه‌ها بد می‌آیند!

هزار تفسیر و شأن نزول پشت هر کلمه می‌بندم و با هزار تفصیل آخرشم هم نمیفهمم چه به چه شد!!

دانستن خوب است

منتهی دانستنی که بال شود نه وبال!

بعضی دانسته‌ها فقط نگاه را تند می‌کنند!

مثل دانستن ِ دروغهایی که مداح‌ها تحویل مردم می‌دهند!

آن وقت وسط روضه تو فقط حرص میخوری که دارد چرند می‌گوید، حالا ملت دارند با همین چرندیات زار می‌زنند!

بعضی وقتها خوب است آدم نفهمد مداح روضه‌ی بی سند می‌خواند

بعضی وقتها خوب است حرفهای نامعقول مداح را باورکنی و بنشینی وسط جمعیت و های های گریه کنی!

بعضی وقتها خوب است یک آیه بخوانی و کلماتش را به زبان خودت و برای خودت ترجمه کنی!

.

فکر میکنم دانسته‎‌هایم مرا به یک منتقد بزرگ تبدیل کرده است که برای همه چیز دنبال سند می‌گردم و به هیچ چیز با دل نظر نمی‌کنم و از همه‌ی مداح‌ها و منبری‌ها گله‌مندم و از برداشتهای عوامانه به خشم می‌آیم!!

.

راستی که چقدر آن‌ها که نمی‌دانند از من بهترند...

.




نوشته شده در یکشنبه 94 خرداد 3ساعت ساعت 10:29 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله

.

سال‌ها پیش

با شهادت دروغین مجنونی،

محکوم به اعدام شدم!

اما

چون عدد سال‌های عمرم

کمتر از آن بود که بتوانند بر دارم بیاوزند

برایم حبس ابد بریده شد!

.

و من اینک

سال‌هاست

در ابدیتِ این حبس؛ جان می‌کنم

و جان، نمی‎‌دهم!

و صدای قاقاه آن مجنون

تنها صدایی است که در این سیاه‌چال به گوشم می‌رسد!

.

مجنونی،

سال‌هاست

زنجیر بر سر و گردنم انداخته

و با حکمی مجعول مرا،

محروم کرده است،

از نـــــــــــــــور

از رحمتـــــــــــ

از مغفــــــــــــــرت

و از خـــــــــــــــــــــدایی

که بیرون از این سیاه‌چاله است!

.

 

من،

سال‌هاست

در دادگاهِ نفس

محکوم شده‌ام

به حبسی ابدی!

و خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

سال‌هاست

بر در این سیاه‌چاله

به امیدِ نجات من

نور می‌پاشد...

.


نبأ عبادی إنی أنا الْغفــور الرحـــیم/ 49 حجر

با بندگانم بگو

که من بخشنده و مهربانم....

.

رحمت




نوشته شده در چهارشنبه 93 آذر 12ساعت ساعت 1:12 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

دلم برایت تنگ می شود.

چه زود گذشت. تازه دم گرفته بودم. چقدر حیف شد نشد بیشتر به جام هایت لب بزنم و نوش رحمتت را بنوشم.

نرو. دلم برایت تنگ می شود نرو. دلم می خواست هم شب ها و هم روزهایت بیدار بمانم. دست در دستت قرآن بخوانم.

در سوز سوز شبهای قدر، بر شانه ات تکیه زنم گیتار گلویم را بنوازم و هم نوا با ذرات عالم سبحانک یا ... سر بدهم.

رنگین کمانی شده بود دلهاو نورانی شده بود زبانها. و من انگار غرق در بازی بودم.

در شهر بازی رمضان. از سرسره افطاری ها سر می خوردم و در دریای رنگ های براق عطوفت ها می افتادم.

بر تاب نماز ها سوار می شدم به اوج که می رسیدم تاب را رها کرده و در آغوش آسمان ستاره ها را قلقلک می دادم.

کاش ای قدر سرگرم تماشا نمی بودم. این قدر کودک نفسم را آزاد نمی گذاشتم.

خودم ستاره می شدم به فرق آبی آسمان

به جای تاب قصه ام سوار رحمت زمان

خودم نماز می شدم خودم فراز می شدم

که آسمان به من رسد پی تراز می شدم

تراز حق علی بود حقیقتش جلی بود

اذان به بانگ پر زند: علی علی ولی بود.



نوشته شده در یکشنبه 93 مرداد 5ساعت ساعت 11:26 صبح توسط سیده فاطمه| نظر

فکر می کردم وقتی حرم بروم چشم هایم فرش حرم می شود و بوسه هایم از دور، گل پوش گنبد.

سینه را می شکافم و مرغ دلم را از بند آن رها ساخته در فضای حرم پر می دهم.

و دیگر آن دل به سینه بر نخواهد گشت.

  تمام وجودم، زلال به ضریح آویزان می شود و از میان انگشت های ملتمس دیگران جاری ...

......

وقتی آمدم بی دل بودم دلم زودتر آمده بود.

گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو ببینم.

نور نگاهت را بر دلم بپاش همین.

.......

............

حتی غربتم هم شبیه غربتتان نیست...



نوشته شده در چهارشنبه 93 مرداد 1ساعت ساعت 11:11 صبح توسط سیده فاطمه| نظر

.
نهنگی پیامبری را بلعید.

پیامبر در درون نهنگ به تسبیح و استغفار مشغول شد.

نوای محزون پیامبر، هر روز در بطن نهنگ می‌پیچید و نهنگ از درون می‌لرزید.

انگار تسبیحِ پیامبر در رگ و ریشه‌اش جریان می‌یافت و بر تار‌و‌پودش می‌نشست!

پیامبرِ درونِ نهنگ شب و روز با خدا راز و نیاز می‌کرد و انگار هر روز بندِ تسبیحش پاره می‌شد و دانه‌های تسبیح غلت می‌خورد و از چشم نهنگ روی دریا می‌افتاد!

دانه‌های تسبیح به دریا نرسیده دریا را به‌هم می‌ریخت، طوفان می‌شد و موج می‌زد و دریا احساسِ تازه‌ای می‌یافت!

هر ذکرِپیامبر در جانِ نهنگ شوری تازه به‌پا می‌کرد، نهنگ با تسبیحِ پیامبر جان می‌گرفت، شور می‌گرفت، خیز برمی‌داشت و بر دریا ضربه می‌زد!

نهنگ از درون حس عجیبی داشت! آرام نبود، مثلِ همیشه نبود! خودش این را می‌فهمید!

 نهنگ، عاشق شده بود!

نهنگ شب و روزش را با تسبیحِ پیامبر سر‌می‌کرد، تا اینکه یک روز خدا به نهنگ فرمان داد پیامبر را به ساحل برساند...

حالا سال‌هاست که دریا بر ساحل مشت می‌زند و دنبال پیامبری می‌گردد که با ذکرش جانِ تازه‌ای به دریا بدهد!

حکایتِ آوازِ نهنگ‌ها هم همین است؛ از سرِ دلتنگی برای تسبیحِ پیامبری که اهالی دریا را عاشق می‌کرد...

.



نوشته شده در شنبه 93 خرداد 24ساعت ساعت 9:30 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin