سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

ساعت یک و نیم آن روز

.

بسم الله


قرآن را باز کرده بود و از کلمات - بقول خودش فارغ از اعراب!- آن‌چه را می‌خواست برداشته بود!

تازه کلی هم حال کرده بود و در خلوتش اشک ریخته بود!

خوش بحالش!

بعضی وقتها فکر میکنم دانسته‌ها چقد وبالند!

العلم هوالحجاب الاکبر!

گاهی وقتها دوست دارم اصلا آیه را نفهمم!

مفهومش را، موضوعش را، قصه‌اش را

اصلا حتی درست خواندنش را!

من هم با همان ندانستن بخوانم و با ظاهر کلمات قصه بسازم و همه چیز را به فال نیک بگیرم!

نه مثل الان که انگار تمامِ آیه‌ها بد می‌آیند!

هزار تفسیر و شأن نزول پشت هر کلمه می‌بندم و با هزار تفصیل آخرشم هم نمیفهمم چه به چه شد!!

دانستن خوب است

منتهی دانستنی که بال شود نه وبال!

بعضی دانسته‌ها فقط نگاه را تند می‌کنند!

مثل دانستن ِ دروغهایی که مداح‌ها تحویل مردم می‌دهند!

آن وقت وسط روضه تو فقط حرص میخوری که دارد چرند می‌گوید، حالا ملت دارند با همین چرندیات زار می‌زنند!

بعضی وقتها خوب است آدم نفهمد مداح روضه‌ی بی سند می‌خواند

بعضی وقتها خوب است حرفهای نامعقول مداح را باورکنی و بنشینی وسط جمعیت و های های گریه کنی!

بعضی وقتها خوب است یک آیه بخوانی و کلماتش را به زبان خودت و برای خودت ترجمه کنی!

.

فکر میکنم دانسته‎‌هایم مرا به یک منتقد بزرگ تبدیل کرده است که برای همه چیز دنبال سند می‌گردم و به هیچ چیز با دل نظر نمی‌کنم و از همه‌ی مداح‌ها و منبری‌ها گله‌مندم و از برداشتهای عوامانه به خشم می‌آیم!!

.

راستی که چقدر آن‌ها که نمی‌دانند از من بهترند...

.




نوشته شده در یکشنبه 94 خرداد 3ساعت ساعت 10:29 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله

.

سال‌ها پیش

با شهادت دروغین مجنونی،

محکوم به اعدام شدم!

اما

چون عدد سال‌های عمرم

کمتر از آن بود که بتوانند بر دارم بیاوزند

برایم حبس ابد بریده شد!

.

و من اینک

سال‌هاست

در ابدیتِ این حبس؛ جان می‌کنم

و جان، نمی‎‌دهم!

و صدای قاقاه آن مجنون

تنها صدایی است که در این سیاه‌چال به گوشم می‌رسد!

.

مجنونی،

سال‌هاست

زنجیر بر سر و گردنم انداخته

و با حکمی مجعول مرا،

محروم کرده است،

از نـــــــــــــــور

از رحمتـــــــــــ

از مغفــــــــــــــرت

و از خـــــــــــــــــــــدایی

که بیرون از این سیاه‌چاله است!

.

 

من،

سال‌هاست

در دادگاهِ نفس

محکوم شده‌ام

به حبسی ابدی!

و خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

سال‌هاست

بر در این سیاه‌چاله

به امیدِ نجات من

نور می‌پاشد...

.


نبأ عبادی إنی أنا الْغفــور الرحـــیم/ 49 حجر

با بندگانم بگو

که من بخشنده و مهربانم....

.

رحمت




نوشته شده در چهارشنبه 93 آذر 12ساعت ساعت 1:12 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

الان کاری به آرایش آقایان ندارم، طرف حرفم با خانم هاست.خانم های شب قدری. خانم هایی که سعی دارند با آرایشی آرام یواشکی یا تند عروسکی ظاهرشان را طور دیگری به نمایش بگذارند. کاری ندارم به آنانِی که اسلام را قبول ندارند و نگاهشان از ماهواره و الگوهایش کنده نمی شود. طرف سخنم با آنهایی است که شب های قدر دوست دارند خدا  طور دیگری نگاهشان کند. با همان هایی که دوست دارند کربلا بروند و امام حسین (ع) هم تحویلشان بگیرد:

آیا وقت آن نرسیده است که کمی فکر کنید اثر به نمایش گذاشتن زیبایی تان برای مردان نامحرم و گاه محرم هایی غیر شوهر چیست؟ نمی خواهم که بروید قرآن را با ترجمه یا تفسیر بخوانید .( همان قرآنی که ماه رمضان ختمش می کنید) فقط می خواهم خودتان فکر کنید. نمی گویم این همه الگوهای بد حجاب و بی حجاب و با حجاب آراسته به مواد آرایشی را در صحنه ذهنتان بر قله نشاندید یک بار هم به الگوهای آن طرفی نگاه کنید و پای حرف آنها بنشینید. می گویم فقط قاضی فکر را همراهی کن. فکر کن این که فقط کمی ابروهایت را رنگ کنی و لب هایت را رژی کم حال بکشی و چشمانت را کمی ریمل بزنی و دوشادوش همسرت چرخی در خیابان بزنی ، چه کسانی تو را می بینند؟ خانم ها و آقایان. آقایانی که همسر تو نیستند. و حتما چهره ات با وقتی که آرایشی نداری فرق دارد و گرنه آن را نمی آراستی. آقایانی که همسر خانمی دیگرند. و فکر کن خانم هایی هستند که خود را در خیابان می آرایند برای چشمان همسرت، چه حالی می شوی؟ اگر قصدشان هم همسر تو نباشد اثرش بر همسر تو نیز هست. بدحجابی و بی حجابی و آرایشگرانی که نه تنها در خیابان که حتی گاه در رفت و آمدهایی با فامیل و دوستان دیده می شود.

اصلا شما مجردی و کسی خواهانت نیست. کسی که دلت می خواهد. جواهر چهره  و وجودت را در مخملی رنگین می گذاری تا نگاه ها را خیره  سازی. تو دیگر در آن لحظه توکل و اعتمادی به خدا نداری که صبر پیشه سازی و دعا کنی و به آراستن در مجالس زنانه که خانم های پسر دار نگاهشان آنجا می چرخد بسنده نمی کنی. به این دقت نداری مردان مجردی که چشم چران نیستند و در پی پاکی درون و بیرون با هم اند و زندگی با ایمانی در آینده خواهند داشت به تو که در معرض دید همه ای توجهی نخواهند داشت. تو دیگر به توسل هایت به امام رضا و سایر معصومین توجهی نداری که باید رفتارت متناسب دعاها و توسل هایت باشد. تو در آن لحظه امیدی به خدا نداری. بلکه امیدت به چشم های غیر خداست.

کاش اگر موقعیت فراهم است و خواستگاران خوبی هست دخترانمان را زود شوهر دهیم. اگر شوهر کردیم عشقمان را در او متمرکز کنیم. هر روز سعی کنیم عاشقانه تر از  روز قبل زندگی کنیم. صحنه های عشقولانه ای را بیافرینیم. آینده ای را برای خود به تصویر بکشیم که عشق از آن می بارد. یک زوج پیر و عاشق که هم گام با عشقشان پیر شدند. همان طور که ذره ذره پیر شدند ذره ذره بر عشقشان افزوده شده. عشقی پیر بر چروک های پر مهر چشم ها و گوشه لب هایشان خانه کرده.

و در عشق ورزیدن ها خلاقیت به خرج بدهیم. در جملات. در صدا کردن ها. در عشوه آمدن برای همسرمان تنوع به خرج بدهیم. بعضی از خانم ها زورشان می آید همان چایی که برای همسرشان می آورند با عشق بیاورند:

خانم یه چایی!

چشم عزیزم.

و بعد با یک لبخند و نگاهی پر مهر و لبریز از منظور چایی برایش ببرد. نگاهش در چمنزار نگاه و اعضای همسرش بچرد و خوش بگذراند.



نوشته شده در دوشنبه 93 مرداد 20ساعت ساعت 1:15 عصر توسط سیده فاطمه| نظر

دلم برایت تنگ می شود.

چه زود گذشت. تازه دم گرفته بودم. چقدر حیف شد نشد بیشتر به جام هایت لب بزنم و نوش رحمتت را بنوشم.

نرو. دلم برایت تنگ می شود نرو. دلم می خواست هم شب ها و هم روزهایت بیدار بمانم. دست در دستت قرآن بخوانم.

در سوز سوز شبهای قدر، بر شانه ات تکیه زنم گیتار گلویم را بنوازم و هم نوا با ذرات عالم سبحانک یا ... سر بدهم.

رنگین کمانی شده بود دلهاو نورانی شده بود زبانها. و من انگار غرق در بازی بودم.

در شهر بازی رمضان. از سرسره افطاری ها سر می خوردم و در دریای رنگ های براق عطوفت ها می افتادم.

بر تاب نماز ها سوار می شدم به اوج که می رسیدم تاب را رها کرده و در آغوش آسمان ستاره ها را قلقلک می دادم.

کاش ای قدر سرگرم تماشا نمی بودم. این قدر کودک نفسم را آزاد نمی گذاشتم.

خودم ستاره می شدم به فرق آبی آسمان

به جای تاب قصه ام سوار رحمت زمان

خودم نماز می شدم خودم فراز می شدم

که آسمان به من رسد پی تراز می شدم

تراز حق علی بود حقیقتش جلی بود

اذان به بانگ پر زند: علی علی ولی بود.



نوشته شده در یکشنبه 93 مرداد 5ساعت ساعت 11:26 صبح توسط سیده فاطمه| نظر

فکر می کردم وقتی حرم بروم چشم هایم فرش حرم می شود و بوسه هایم از دور، گل پوش گنبد.

سینه را می شکافم و مرغ دلم را از بند آن رها ساخته در فضای حرم پر می دهم.

و دیگر آن دل به سینه بر نخواهد گشت.

  تمام وجودم، زلال به ضریح آویزان می شود و از میان انگشت های ملتمس دیگران جاری ...

......

وقتی آمدم بی دل بودم دلم زودتر آمده بود.

گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو ببینم.

نور نگاهت را بر دلم بپاش همین.

.......

............

حتی غربتم هم شبیه غربتتان نیست...



نوشته شده در چهارشنبه 93 مرداد 1ساعت ساعت 11:11 صبح توسط سیده فاطمه| نظر

.
نهنگی پیامبری را بلعید.

پیامبر در درون نهنگ به تسبیح و استغفار مشغول شد.

نوای محزون پیامبر، هر روز در بطن نهنگ می‌پیچید و نهنگ از درون می‌لرزید.

انگار تسبیحِ پیامبر در رگ و ریشه‌اش جریان می‌یافت و بر تار‌و‌پودش می‌نشست!

پیامبرِ درونِ نهنگ شب و روز با خدا راز و نیاز می‌کرد و انگار هر روز بندِ تسبیحش پاره می‌شد و دانه‌های تسبیح غلت می‌خورد و از چشم نهنگ روی دریا می‌افتاد!

دانه‌های تسبیح به دریا نرسیده دریا را به‌هم می‌ریخت، طوفان می‌شد و موج می‌زد و دریا احساسِ تازه‌ای می‌یافت!

هر ذکرِپیامبر در جانِ نهنگ شوری تازه به‌پا می‌کرد، نهنگ با تسبیحِ پیامبر جان می‌گرفت، شور می‌گرفت، خیز برمی‌داشت و بر دریا ضربه می‌زد!

نهنگ از درون حس عجیبی داشت! آرام نبود، مثلِ همیشه نبود! خودش این را می‌فهمید!

 نهنگ، عاشق شده بود!

نهنگ شب و روزش را با تسبیحِ پیامبر سر‌می‌کرد، تا اینکه یک روز خدا به نهنگ فرمان داد پیامبر را به ساحل برساند...

حالا سال‌هاست که دریا بر ساحل مشت می‌زند و دنبال پیامبری می‌گردد که با ذکرش جانِ تازه‌ای به دریا بدهد!

حکایتِ آوازِ نهنگ‌ها هم همین است؛ از سرِ دلتنگی برای تسبیحِ پیامبری که اهالی دریا را عاشق می‌کرد...

.



نوشته شده در شنبه 93 خرداد 24ساعت ساعت 9:30 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

.

دعای کمیل که تمام شد اعلام کردند ساعت دوی بامداد حاج سعید حدادیان مناجات خوانی دارد.

و حالا کو تا دوی بامداد!

واویلا یعنی از الان که سرشب است تا ساعت دو، حرم جان دیگر هیچ برنامه‌ای ندارد!!

حالا باید بالاخره یکجوری سرمان را گرم کنیم تا ساعت دو شود به وقت حرم!

حساب کتاب می‌کنم که تا دوی بامداد چکنم؛ نه اینکه برای گذران وقت، برای اینکه مثلا وقتمان تلف نشود لابد!!

مثلا دو رکعت نمازی بخوانیم خب این می‌شود دو دقیقه!

چارتا زیارت بخوانیم نهایت نهایتش خیلی فاز بدهد نیم ساعت!

برای استراحت چارتا پیامی بدهیم به دوستان و رفقا که مثلا ما حرمیم

تجدید وضویی داشته باشیم

حالی دست داد توسلی

ای بابا هر کار کنم تا ساعت دو خیلی راه مانده است!

خلاصه به هر طریقی بود به ساعت دو رسیدیم و خوشحال بدو سمت رواق امام!

از ساعت دو تا اذان هم دو ساعت بیشتر می‌شد؛ حالا آدم خیلی عابد هم باشد دو ساعت مناجات سختش می‌آید بالاخره!

دمدمه‌های اذان حس می‌کردم در ان لحظه از لیله الرغائب، رغائب تمام آدم‌های دور و برم این است که برای یک لحظه هم شده خدام حرم بگذارند سر به زمین بگذارند و لااقل در حد یک چرت حال کنند! شخص شخیص خودم در ان لحظه غایت آمالم این بود که هر چه زودتر ساعت شش شود و با دو بروم و بپرم توی اولین اتوبوسی که استارت بزند و دربست بروم تا خانه

بنظرم می‌رسید آن‌ها که تا ساعتی قبل به غلط کردم از گناهان مشغول بودند حالا به غلط کردم از شب‌بیداری مشغولند!

پیرزنی خادم‌های حرم را نفرین می‌کرد که بیدارش کرده بودند می‌گفت اینها خادم یزیدند!

البته می‌شد درک کرد حال بنده‌خدا را !

خلاصه بالاخره اذان شد و نماز شد و سخنرانی قبل دعای ندبه شد و نهایتا ساعت شش!

و من آنقدر دچار نشاط و فرح شدم که هر که مرا می‌دید گمان می‌کرد لابد رغائبم را گرفته‌ام.

گازم را گرفتم سمت ایستگاه اتوبوس و در آن لحظه فرح بخش نفهمیدم از امام رضا تشکری خداحافظی‌ای دست شمادردنکندی کردم یا نه فقط یک لحظه با ترمز اتوبوس از خواب پریدم و دیدم ای داد بیداد خوابم برده و نفهمیدم کی از ایستگاه رد شده و حالا هاج و واج پیاده شدم تا ایستگاه رد شده را پیاده برگردم سمت خانه!

در آن خنکای صبح چشمهایم به شدت می‌سوخت البته نه از شدت خواب‌زدگی از شدت عبادت شب!!

خلاصه اینکه پیاده‌روی تا خانه هم حال‌گیری خدا بود برای من که لحظه‌شماری می‌کردم برای رسیدن سرم به روی بالشت!

و حالا که حساب می‌کنم می‌بینم با خواب عمیق روز بعد تقریبا با خدا بی‌حساب شده‌ام! چون رغبت دیگری یادم نیست که آن شب از خدا خواسته باشم!

.

 



نوشته شده در دوشنبه 93 اردیبهشت 15ساعت ساعت 11:40 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

.

بسم الله....

.

بابای من توی جیب‌هایش نقل دارد و نبات

نور دارد و صفا

به خانه که می‌آید نقل و نبات‌ها را می‌ریزد توی مشت ما

و همیشه دعوا می‌شود سر ِ شکلات ِ بهترش!

بابا همیشه توی جیبش آدامس هم دارد!

دعوا سر ِ آدامس هم زیاد است!

اما بهتر از نقل و نبات و آدامس

نور ِ باباست

بابا توی جیب‌هایش نور دارد و ایمان

رنگین کمان دارد و باران!

همیشه توی جیب‌هایش حکایتی هست که برای ما بگوید

همیشه توی دست‌هایش روایتی هست که برای ما بخواند

بابا، مفاتیح ِ خانه است!

فضیلت ماه‌ها و ثواب اعمال، نماز و ادعیه‌ی وارده!

بابای من خودش کلید ِ بهشت است!

بابای خوبی که قرآن، خوب، بلد است!

معنی‌اش را خوب‌تر، تفسیرش را خوب‌ترتر!

بابای دانشمندم، برای ما استاد است

استاد ِ خوبی‌ها

استاد ِ قرآن

استاد ِ زیبایی‌ها

.

بابایی

.

حلول ماه رجب رو تبریک میگم.

من عاشق ماه رجبم و این عشق رو پدرم در من بوجود آورده و این بهونه‌ای شد برای نوشتن این مطلب!

.



نوشته شده در چهارشنبه 93 اردیبهشت 10ساعت ساعت 10:55 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

مادر عزیزم، یا فاطمه الزهرا، داشتم خاطره ای از شما را در دفتر تاریخ می خواندم.

 آن وقت که گردنبند خود را به فقیری دادید. (بحار الأنوار (ط - بیروت) ؛ ج‏43 ؛ ص57) گردنبندی که دختر عمویتان به شما هدیه داده بود.

 یکی از یاران رسول خدا (ص) آن را از فقیر خرید و در نهایت آن همراه غلامی به شما بازگشت و شما غلام را آزاد ساختید. مادرجان، من از این کار شما زهد را آموختم. زهد یعنی وابسته نبودن به مال دنیا. یعنی تشییع جنازه دلبستگی ها.

مادر عزیزم، اگر مادرها، خانم ها، مثل شما به مادیات وابسته نباشند کمی خود را به شما شبیه کرده اند. زهد به معنای نداشتن نیست، شما هم گردنبند داشتید اما بخشیدید.

دوست داشتن گردنبند را از دل بیرون کردید تا دوست داشتن خدا جایگزین آن شود.

 من فکر می کردم زشت است هدیه ای که کسی به من داده هدیه دهم آن هم کسی از فامیل که بالاخره چشم تو چشم میفتیم و شاید ناراحت شود. ولی چه قشنگ شما آیه قرآن را با عمل نشان می دهید.

شما را نگاه می کنم انگار قرآن می خوانم. لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون .(آل عمران/92) اگه آدم دنبال خوبیه باید از آنچه که دوست داره بگذره و انفاق کنه. اون وقت خدا هم نه تنها همون مقدار بلکه بیشتر هم بهش بر میگردونه. مثل غلامی که به شما داده شد ولی شما خدمتکار را هم نخواستید. آزادش کردید.

در سخنرانی آقا، امام خامنه ای، سال 69، می دیدم که ایشان جنگ فرهنگی را مطرح می کردند. چند سال است که آقا نمودهای فرهنگی را شعار سال می کنند. مثل فرهنگ مصرف.

 شاید اگر خانم ها اصلاح شوند اکثر قوای جامعه اصلاح شوند. چه زیباست زهد برای یک خانم.

ما خانم ها متوجه نیستیم که چقدر روی مردانمان می توانیم تاثیر بگذاریم. اگر من اصلاح شوم خانواده ام اصلاح می شوند. مادر بافرهنگ، خانواده با فرهنگ.

 مادر مسلمان فرهنگی خانواده ای با فرهنگی اسلامی تربیت می کند.

 

 

 

 



نوشته شده در دوشنبه 93 اردیبهشت 8ساعت ساعت 9:14 صبح توسط سیده فاطمه| نظر

.

بسم الله...

.

می‌آمد

سر راه می‌ایستاد

تماشایت می‌کرد و می‌رفت!

همین!

.

کار هر روزش بود

از دیدنت سیر نمی‌شد که هیچ!

تشنه‌تر هم می‌شد!

.

.

کاش می‌شد

برای یک لحظه هم که شده، (من) جای (او) باشم!

بیایم سر راه بایستم

بعد تو بیایی و با تمام هیبتت از پیش نگاهم گذر کنی!

من تماشایت کنم

مقابل شکوهت در هم شکنم

و بی هیچ‌کلامی

اشک بریزم و فقط تماشایت کنم

بیایی و از آن مسیر که من ایستاده‌ام بگذری

و من با هر قدمی که برمی‌داری

زانوانم بلرزد

پاهایم خم شود

و توان ایستادن از وجودم برود

به خاک بیفتم

و به یکباره

تمام فریادهای عمرم را رها کنم

و تو را که در انتهای مسیر میروی

صدا بزنم

علی!

.

ایوان نجف

.

حتی خیالش هم عجیب دیوانه‌ام می‌کند!

خیال ِ تماشای تو!

 



نوشته شده در یکشنبه 93 اردیبهشت 7ساعت ساعت 11:17 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin