سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ساعت یک و نیم آن روز

می گفت تازه چند روزه چادری شده. خواب امام رضا ع رو دیده بود.
مثل آدم بی کسی بود که مدتها تو یه شهر غریب دنبال یه آشنا بگرده، و حالا که آشناشو پیدا کرده دلش میخواد خودشو بندازه تو بغلشو یه دل سیر گریه کنه.
 وقتی خوابشو تعریف می کرد اشک تو چشماش جمع شده بود، و البته تو چشمای همه مایی که نشسته بودیم پای صحبتش.
گفت: «خواب دیدم اومدم حرم، امام رضا ع جلوی ورودی ها به زائراش خوش آمد می گفت من که وارد شدم آقا پشتشو کرد به من، داشتم از غصه دق می کردم گفتم آقا چرا با من قهری؟»
 امام رضا ع تو جوابش گفته بود: چرا چادر سر نمی کنی؟
گفت هراسون از خواب پریدم اما خوابمو باور نکردم تنها چیزی که گفتم این بود که امام رضا ع اگه واقعا دلت میخواد من چادری بشم همین خوابو چند بار دیگه ببینم.
حالا بعد از اینکه همون خوابو چهار بار دیگه دیده بود اومده بود مشهد تا با امام رضا ع عهد ببنده دیگه هیچ وقت چادرو کنار نذاره.
.
.
.
چادرشو سفت گرفته بود، یه دختر بچه چند روزه بغلش بود، چشماش از سر شوق برق می زد، انگار جلوی ورودی ها امام رضا ع بهش خوش آمد گفته بود، خوشحال بود خیلی زیاد؛ اومده بود حرم تا فقط بگه: اسم دخترمو گذاشتم فاطمه...

تذکر: این مطلب برای یکی از همکلاسی های دانشگاهم اتفاق افتاده بود.



نوشته شده در شنبه 91 فروردین 26ساعت ساعت 12:12 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin