سفارش تبلیغ
صبا

ساعت یک و نیم آن روز

قرار شد به مناسبت نهم ربیع  سالروز آغاز امامت امام زمان به اهالی خوابگاه شیرینی بدیم.

شیرینی ها رو کانون مهدویت تهیه کرده بود....

یک عالمه شیرینی ... و چون فصل امتحاناست بدون هیچ نیروی انسانی برای تقسیم شیرینی ها!!

و تنها نیروهای داوطلب سمانه و من...

سمانه از اونجا که خیلی ماهه داوطلب شد و من از اونجا که کلا سرم درد می کنه واسه اینجور کارا !

جعبه های شیرینی ها رو بین خودمون تقسیم کردیم!

خوابگاه ها رو هم همینطور: سمانه! این فاز مال تو اون فاز مال من!

شیرینی ها رو می بردیم نوی فاز می ذاشتیم زمین و بعد داد می زدیم بچه ها شیرینی شیرینی:)

بچه هایی که عمیق در درس فرو رفته بودند و حتی با زلزله هم نمی شد  اونها رو از کتابها جدا کرد با شنیدن فریاد شیرینی شیرینی  یکهو می ریختند بیرون:)

و اونوقت ما از فرصت استفاده می کردیم و می گفتیم نه ربیع آغاز امامت امام زمان مبارک:)

باز جلوی فازها من و سمانه به هم می رسیدیم و سایر فازهای خوابگاه رو تقسیم می کردیم

- تو برو اونطرف من اینطرف....

پذیرایی خوابگاه ها که تموم شد هنوز شیرینی اضافه مونده بود...

و این بهترین فرصت بود برای برآورده شدن آرزوی دیرین من!!

همیشه از بچگیم دلم می خواست نیمه شعبان ها پسر بشم! و برم تو خیابون جلو ماشین ها رو بگیرم و شیرینی بهشون بدم!

اول این مطلب رو داخل پرانتز بگم دانشگاه ما خیلی بزرگه و فضای دانشگاه خیابون کشی هست و بچه ها با اتوبوس و تاکسی و یا ماشین شخصی رفت  و آمد می کنند خلاصه اینکه دانشگاه فردوسی خودش یه شهره!

خب حدس زدید چی کار کردم؟! :)

رفتیم وایستادیم کنار خیابون جلوی خوابگاه...

سمانه با گوشیش مولودی گذاشت و من شیرینی به دست جلوی ماشین ها رو می گرفتم و بهشون شیرینی تعارف می کردم:)

برخوردها متفاوت بود بعضی ها از صد کیلومتر اونطرف تر می گفتن عیدتون مبارک!

بعضی ها می پرسیدن چه خبره مگه؟!

 شیشه هر ماشینی که پایین می رفت فوری میگفتم آغاز امامت امام زمان مبارک بفرمایید شیرینی:)

بعضی ها تا اسم امام زمان رو میشنیدن اشک تو چشماشون جمع می شد

بعضی ها ذکر یا صاحب الزمانی به لب می آوردند

بعضی ها لبخند می زدند و بعضی ها اصلا نمی فهمیدن من چی دارم میگم!

و حتی یک نفر پرسید إ ظهور کرد؟! ..... :)))))

خعلی نافرم خوش گذشت:)

کلی انرژی گرفتیم! کلی به ملت انرژی دادیم:)) شیرینی هم که دادیم:)

انگار این ساعتی که وقت گذاشتیم برای این کار اصلا از عمرم حساب نشد

خیلی حس خوبی داشتم پر از نیروی معنوی پر از عشق پر از محبت و لبخند و حتی اشک!

.

خلاصه اینکه به برکت کانون مهدویت به برکت سمانه جونم به برکت عنایت آقا امام زمان...

امروز از بهترین روزهای عمرم شد.

.

.

امام زمان! نوکرتم به مولا خدا میدونه چقد میخوامت آقا

کاش ی روز ظهورت رو به هم دیگه تبریک بگیم

 نوکرتم به مولا، مولا!

بفرمایید شیرینی :)

 

پینوشت: عکس : خودم در حال پخش کردن شیرینی:دی



نوشته شده در دوشنبه 91 بهمن 2ساعت ساعت 12:16 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin