سفارش تبلیغ
صبا

ساعت یک و نیم آن روز

حسین سه علی دارد و امّا این علی-علیِ بزرگتر- برایش هم علی است و هم پیامبر!
"علی" پیامبرِ حسین است... راه که می رود، صدای قدم های مهربان پیامبر در گوش حسین می پیچد، حرف که می زند انگار این پیامبر است که صدایش از بهترین روزهای حسین می آید...
حسین بر پیامبر عجیب عاشق بود؛ پیامبر که رفت آرام و قرار نداشت، دلش نبودن پیامبر را تاب نمی آورد... حالا خدا اجر آن همه بی تابیش در فراق پیامبر را داده است: "دوباره پیامبر"
حالا حسین همه آن عشقش به پیامبر را به قامت علی اش بسته است.
.
.
.
عباس چند بار آمده است تا اذن میدان بگیرد، اما هر بار پاسخ یک حرف است: "نه"
برای هر کدام از بنی هاشم که می آیند باز هم پاسخ همین است: "نه"
این بار اما پیامبرِ کربلا آمده است... و پاسخِ بی درنگِ پدر: برو...
برو................ - فتبارک الله احسن الخالقین...-
برو اما پیش از رفتن برای پدر چند قدمی راه برو، تا پدر باری دیگر قامت پیامبر گونه ات را با تمام وجود به تماشا بنشیند.
.
.
.
اسبِ علی یادگار پیامبر است و علی سوار بر این اسب به پیامبر شبیه تر می شود.
علی می رود و قلب حسین از جا کنده می شود...
پیامبرِ حسین به میدان آمده است، نقاب از ماهِ رخش کنار که می رود ناگاه یزیدیان به هم می ریزند:
- خدا لعنتت کند ابن سعد ما را به جنگ پیامبر آورده ای؟!
- من با چشمان خودم پیامبر را دیده ام، مطمئنم این جوان خودِ پیامبر است!
- پیامبر زنده شده است و به کمک فرزندش آمده است! وای برما!
- خدا بکشد شما را پیامبر پنجاه سال پیش از دنیا رفته است، بروید این جوانِ حسین است، مگر رجزهایش را نمی شنوید؟!

علی در میدان است و هنوز کسی جرأت ستیز با پیامبر را ندارد!!
و آخر با برق سیم و زر سپاه بر علی، نه! بر پیامبر حمله می برند...!
.
.
.
اسب های جنگی تربیت یافته اند تا هر گاه سوارشان زخم برداشت او را سوی خیمه گاه بازگردانند؛ اما خونِ علی چشم اسب را بسته است و اسب راه را به غلط می رود؛ لشکر راه باز می کند و اسب در میانه ی لشکر می تازد؛ و هر کس با هر چه به دست دارد بر قامت علی فرود می آورد...!
.
.
.
و این صدای علی است که حسین را از هنگامه ای عظیم آگاه می کند: یا أبتاه علیک منی السلام هذا جدی رسول الله قد سقانی و هذا جدی امیرالمؤمنین...
.
.
.
حسین افتان و خیزان خویشِ خود را بر پیکر پسر می رساند، این جزر و مد قامت حسین حتی لشکریان ابن سعد را به گریه وا داشته!!
... علی از اسب که بر زمین افتاد در دم جان داد...!
دلِ حسین حتی به اندازه جمله ای، به اندازه حرفی، به اندازه نگاهی، حتی برای لحظه ای دوباره ی پیامبرش را دوباره ندید...!
حسین که رسید همه چیز تمام شده بود؛ آینه پیامبر هزار تکه بر زمین افتاده بود...
- فتبارک الله احسن الخالقین... _
پدر خویش را بر پیکر صد چاک پسر می اندازد و صدای گریه اش ولوله یزیدیان را آرام می کند! حسین بلند بلند گریه می کند! الان است که آسمان بر زمین افتد، الان است که پدر کنار پسر جان دهد...
پدر لبانش را به طواف لبان پسر می برد و آرام می شود: یا علی و علی الدنیا بعدک العفا!
.
.
.
دیگر از این دردناک تر، نه زیباتر نمی شود!
لااقل جانِ علی لحظه ای در تن صد چاکش درنگ می کرد تا پدر لااقل به اندازه یک نگاه دیگر نگاه در نگاهِ علی اش اندازد!
-... فتبارک الله احسن الخالقین... _

راستی چه رازی است در عشق این پدر و پسر؟

.

 

پ.ن: تا به حال چند بار نه از سر احساس که از سر درک بر این پدر و پسر گریسته ای؟
پ.ن: فتبارک الله احسن الخالقین... این آیه شد ترجیع بند نوشته ام... راستی که در این میدان عشق خدا به خودش تبارک می دهد...
پ.ن:شاید این نوشته منو قبلا خونده باشید...این از اون دست نوشته هامه که تا برسم به آخرش نفسم بند اومد، خودم باهاش کلی گریه کردم... من حضرت علی اکبر رو خیلی عجیب دوست دارم...

 



نوشته شده در دوشنبه 91 تیر 12ساعت ساعت 6:35 صبح توسط ملیحه سادات| نظر

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin