وبلاگ :
ساعت يک و نيم آن روز
يادداشت :
وعده ما امروز بعد از نماز جمعه
نظرات :
6
خصوصي ،
22
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
يك دوست
اين هم ترجمه فارسي كم وزيادش را حلال كنيد
ميدان لولوء من، زندان من است
به نام خداوندي که ترسم از او و اميدم به اوست
و به نام محمد و خاندان پاکان
و پروردگارا به بارگاه تو فروتنانه گريه مي کنم
که در اين سفر کمکم کني و پناهم باشي
نه ... نامه ام را با اشک هايم نمي نويسم
اشک من، زخم زبان دشمنانم را زياد مي کند
از زمان نوشتن شعرم سوال نکنيد
چرا که ديدن خورشيد براي من مثل يک رويا، و روز براي من مثل شب است
اي يوسف صديق! رنج مرا ببين
و همچنين درد شلاق و شوک وارد شده به اعضايم را
زن بودن و وحشت و عذاب و تنهاييم را نگاه کن
زندان من مانند قطعه اي از تاريکي است
اي کاش! من مصلوب بودم، فراموش شده بودم
و پرندگان مرا مي خوردند، از بس که مصيبتم گران است
من نا اميد نيستم. روح من آزاد است
اما جسمم نمي تواند بارم را به دوش کشد