سفارش تبلیغ
پیشنهاد نام دامنه هاست ایران

ساعت یک و نیم آن روز

 از آن  فیلم هایی بود که آنقدر که تعریفش را شنیده بودم خیلی دلم می خواست در سینما ببینمش,البته نشد و آن را در خانه دیدم,چند بار...

از بازی روان بازیگران و سبک فیلم خیلی لذت بردم,در پایان فیلم واقعا بغض سنگینی بر گلویم نشسته بود,سؤالاتی هم در ذهنم موج می زد که کمتر جوابی برایشان می یافتم...

حالا می شنویم: 69 امین مراسم اهدا جوایز گلدن گلوب بامداد دوشنبه در هتل بورلی هیلتون لس آنجلس برگزار شد و  فیلم ایرانی "جدایی نادر از سیمین" ساخته اصغر فرهادی به عنوان بهترین فیلم خارجی حاضر در این مراسم انتخاب شد.

فرهادی که به همراه پیمان معادی (بازیگر نقش نادر) به روی سن رفت,بعد از دریافت جایزه اش از مدونا, پشت تریبون رفت و در صحبتی کوتاه گفت: (وقتی به اینجا می‌آمدم داشتم فکر می‌کردم چه باید بگویم. از پدر و مادرم تشکر کنم، از همسر مهربانم، از فرزندانم، از گروهم، اما اینجا می‌خواهم از مردمم حرف بزنم. آن‌ها واقعا مردمی صلح‌دوست هستند.)

حالا من موندم و چند سؤال که خوشحال میشم اگر جوابی براش دارید نظراتتون روبدونم.

چرا باید این فیلم تو "لس آنجلس" برنده بشه؟,این فیلم چه پیام پنهانی داشت که اونوریا گرفتنو به مذاقشون خوش اومد؟واینکه یه کارگردان ایرانی با خبرنگار بی بی سی مصاحبه می کنه چه پیامی می تونه واسه ما داشته باشه؟

نمی دونم ,واقعا نمی دونم میشه با دید خوشبینانه نگاه کرد و گفت:شاید اونا در انتخاب این فیلم فقط به سبک فیلم و بازی قشنگ بازیگراش و...توجه کردن؟!...

ولی سخت میشه باور کرد.به نظر نمیاد اونا بخوان ایران و ایرانی رو تشویق کنن مگر زمانی که براشون سودی داشته باشه!به نظر نمیاد خبرنگار بی بی سی انقدر مشتاق مصاحبه با یک ایرانی باشه مگر اینکه...

نظر شما چیه؟خوشبینید یا بد بین یا واقع بین؟!


 مصاحبه ی خبر نگار بی بی سی با اصغر فرهادی

آنجلینا جولی و فرهادیاصغر فرهادی و پیمان معادی بازیگر نقش(نادر)

اصغر فرهادی



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 5:45 عصر توسط پونه| نظر

 

توجه                                             توجه

کانون انتظار عضو می پذیرد:

 

مدارک لازم جهت ثبت نام:

دو قطعه چشم منتظر

اصل دل به همراه کپی تمام صفحات پاک و بی ریایش

مبلغ چهارده صلوات جهت تعجیل در فرج آقا

 



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 12:29 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

 

شعری از آقا  تقدیم به حضرت بهار (عج) 

 

دل را زبی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوا ی از قفس تن پریدن است


از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیده است 


دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است 


شامم سیه تراست ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است 


سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است 


بگرفت آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل دراین چمن که سزاوار دیدن است

 

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه ی دل من ناشنیدن است

 

آن را که لب به دام هوس گشت آشنا
روزی امین سزا لب حسرت گزیدن است

(امین : تخلص رهبری در غزل)

صلواتش یادت نره!!!



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 12:26 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

سوره عصر: فرمول سعادت                                                            

ایمان +عمل صالح +سفارش به حق +سفارش به صبر = سعادت

سوره نصر:فرمول پیروزی

پیروی از دین خدا +تسبیح وحمد وثنای خدا +استغفار+توبه =پیروزی

سوره ماعون :فرمول دین

قبول دین +یتیم نوازی +حفظ مال یتیم +نماز خواندن +ریانداشتن +زکات دادن = دین 



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 12:23 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

تقصیر تو نیست،مقصر منم.

تقصیر تو نیست که تو نیامدی مقصر منم.

اگر همان اولین جمعه که به غروب رسید و از آمدنت خبری نشد من از غصه مرده بودم

واگر هر هفته چند جنازه مثل من روی دست جمعه می ماند...

                                                                                                      تو تا حالا آمده بودی...



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 12:18 عصر توسط ملیحه سادات| نظر بدهید

روی تخته سیاه جهان

زنگ خورد

ناظم صبح آمد سر صف

توی برنامه صبح گاهی

 رو به خورشید گفت:

باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد

و کتاب شب پیش را

ماه با خودش برد

آی خورشید !

روی این آسمان

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس :

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمیزاد , هرگز

دانش آموز خوبی نبود.



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 12:17 عصر توسط ملیحه سادات| نظر بدهید

 

فقط یک سری الفاظ یادمان داده اند که جمعه ها،نیمه ی شعبان ها و شاید گاهی وقت هایی جز این دو تکرارشان کنیم؛اما کداممان صاحب این الفاظ را درست می شناسیم؟!

یادمان داده اند که خال لبی دارد و مه رویی،گیسوی سیاهی و چشمان زیبایی،شاید هم کمی از قد و بالایش گفته باشند و خنده ی دلربایش...

بس است دیگر،نمی خواهم بشنوم،این ها که می گویید چیزی نیست که صاحبش بتواند منجی بشر باشد

این ها را در مردم کوچه و بازار هم می توان یافت.

برایم از رحمت محمدیش بگویید، از صولت حیدریش ،از هیبت زهرائیش،از سخاوت حسنیش بگویید و از عزت حسینیش...

 یادمان داده اند که این مه روی در پرده پنهان با شمشیر می آید وگردن می زند و خون می ریزد و خود بر اریکه ی قدرت تکیه می زند.

اینها که می گویند را در کتاب تاریخ دبستانم خوانده ام؛منتهی نام آن مردزیبارویی که آمد و کشت و قدرت به دست گرفت اسکندر بود نه مهدی اینها وصف اسکندر مقدونی است نه مهدی فاطمه-عج الله تعالی فرجه-

چرا نمی گویید که او برای صلح می آید و آشتی،او منجی بشر است از آن رو که انسان را از این همه ظلم وبیداد نجات می دهد.

او با شمشیر می آید لیک نه شمشیر قتل که شمشیر عدالت ، گردن می زند نه هر که را سر راهش باشد ونه همان لحظه که ظهور کند؛ می آید با امان زیبایی که از جدش به ارث برده است همه را دعوت به پاکی می کند و ایمان به همه هم مهلت می دهد و در نهایت با آنها که به هیچ صراطی مستقیم نیستند و سرکشی می کنند می جنگد.

چرا چهره ی این مرد آسمانی را همان طور که هست به ما نمی شناسانند از اینکه عاشقش شویم می ترسند لابد!

به گمانم که غایب تر از خودش اوصافش است،اوصاف مردی که هر که او را شناخت آسمانی شد و...

کاش روزی برسد که من و تو هم آسمانی شویم...

 



نوشته شده در چهارشنبه 90 دی 28ساعت ساعت 12:16 عصر توسط ملیحه سادات| نظر

اربعین است کربلا به بلوغ رسیده است. جوشش خون شهید خاشاک ستم را به بازی گرفته و طوفان اعتراضی که با تندر فریاد زینب و خروش پرشور زین‌العابدین (ع) آغاز شده،‌ارکان جنایت و قساوت را به لرزه افکنده است. چهل روز است آسمان در سوگ قربانیان کربلا خون می‌گرید. چهل روز است هستی داغدار حسین است؛

بکی علیه الارض و السماء بکی علیه الجن‌فی‌الظلماء.

چهل روز است هر سبزه می‌روید، هر گل می‌شکفد، ‌هر چشمه می‌جوشد و حتی خورشید در طلوع و غروب سوگوار مظلوم قربانگاه عشق است. چهل روز است که انقلاب از زیر خاکستر قلب‌ها شراره می‌زند.

آنان که رنج بزرگ پیمان‌شکنی بر جانشان پنجه می‌کشد و همه آنان که شاهد مظلومیت کاروان تازیانه و اشک و اندوه بودند، و همه آنان که وقتی به کربلا رسیدند که تنها غبار صحنه جنگ و بوی خون تازه و دود خیمه‌های نیم‌سوخته دیدند اینک برآشفته‌اند، بر خویش شوریده‌اند، شلاق اعتراض بر قلب خویش می‌کوبند و اسب جهاد زین می‌کنند.

چهل روز است که یزید جز رسوایی ندیده و جز پتک استخوان‌کوب فریاد نشنیده. چهل روز است استبداد بر خود می‌پیچد و حق در سیمای کودکانی داغدار و دیدگانی اشکبار و زنانی سوگوار رخ نموده است.

اینک هنگامه بلوغ ایثار است. هنگامه برداشتن بذری است که در تفتیده‌ترین روز در صحرای طف در خاک حاصلخیز قتلگاه‌ افشانده شد.

نهال نورس اصغر به ثمر نشسته است. درخت تناور قامت عباس میوه‌های معطر و ناب صدق و صفا و وفا به رهگذران و رهروان می‌بخشد.

اربعین است. کاروان به مقصد رسیده است. تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهی چاک خورده است. آفتاب از پس ابر شایعه و تهمت و دروغ و فریب سر برآورده و پشت پلک‌های بسته را می‌کوبد و دروازه دیدگان را به گشودن می‌خواند.

اربعین است. هنگامه کمال خون‌، باروری عشق و ایثار، فصل درویدن، چیدن و دوباره روییدن. هنگامه میثاق است و دوباره پیمان بستن و کدامین دست محبت‌خیز است تا دستی را که چهل روز از گودال به امید فشردن دستی همراه برآمده بفشارد؟ کدامین سر سودای همراهی این سر بریده دارد و کدامین همت ذوالجناح بی‌سوار را زین خواهد کرد و در کربلایی که امروز به وسعت جهان دامن گسترده،‌ حسین را یاوری و همراهی خواهد نمود؟

***
آن روز که خونین‌ترین حماسه تاریخ در سرزمین طوفانی طف رقم زده شد و خلوص و ایثار و عرفان در زیباترین تجلی رخ نمود، ذهن حقیر و باور بسته حق ستیزان این بود که همه چیز تمام شده و حاصل تلاش رسول‌الله، رنج‌های امیرالمؤمنین، حلم حسن و پاکبازی صحابه و انصار پاک پیامبر به زاویه نسیان و فراموشی سپرده خواهد شد.

کوفه و دمشق پایگاه جشن و سرور جلادان و صحنه عربده مستانه خونخواران شد. هزاران نوازنده، پایکوبان و شادی‌کنان در مدخل ورودی شهر دمشق با لباس گرانقیمت و زنان با تمامی زیورآلاتشان به تماشا ایستاده بودند.

همه را اندیشه این است که با فرونشستن غبار میدان کربلا، قیام و جهاد و حماسه مرده است و با بلعیدن گودال‌ خون حسین (ع)،‌همه سرها فرو شکسته است. اما خروش رعدگونه زینب (ع)، تندر خشم سجاد (ع) و ترنم و نجوای حسین بر نیزه،‌همه چیز را منقلب کرد. نطفه قیام و اعتراض بسته شد. شهر یکپارچه ضجه و ناله و اشک شده بود و باران کلام زینب جان‌ها را می‌شست. نقاب‌ها برمی‌افکند و دشمن را در رسواترین و خوارترین شکل ممکن در منظر نگاه مردم می‌نشاند.

از آن روز تا کنون شیعه این وارث بلافصل کربلا، این عاشق همیشه حسین (ع) دمی از تکاپو نیاسود. آخرین فریاد حنجر خونین حسین را لبیک گفت. رنج و شکنجه و تبعید و زندان و شهادت دید. تازیانه و توهین و تمسخر، خفقان و تنگنا و اسارت، گرسنگی و تشنگی و آوارگی در کنار خود احساس کرد و با این همه نستوه و استوار، پرشکوه چون کوه، جاری چون دریا، یکرنگ و رفیع چون آسمان،‌ در مقابل حوادث و مصائب پایمردی کرد. شیعه با سلاح اشک، این بهترین و زیباترین سلاح مظلومیت به رسوایی دشمن پرداخت.

روضه و مرثیه‌خوانی، عزاداری و سوگواری حافظ حریم اسلام بوده است. اینها قلب‌ها را به کربلا گره می‌زند. گریه و اشک، سینه‌ها را مستعد دریافت هر پیام و کلام می‌سازد.

اشک صادقانه‌ترین و صامت‌ترین و در عین حال گویاترین زبان درون انسان است. اشک ترجمان اندوه عقب افتادن چهارده قرنه ما از قافله حسین است و چه چیز جانسوزتر از آن که حسین‌مان بخواند، یار بطلبد و خیامش غارت گردد و ما برای همراهی و یاوری نباشیم؟

محمدرضا سنگری

منبع: خبر آنلاین

 



نوشته شده در دوشنبه 90 دی 26ساعت ساعت 4:22 عصر توسط | نظر بدهید

 

شب اربعین به مجلسی دعوت شدم,مداح محترم مجلس بین نوحه خوانی هایش و در حالی که مردم به شدت در حال گریه بودند با همان لحن مداحی اش از قول حضرت زینب (س) به امام حسین(ع) گفت:(برادر,اگر نا محرمان نبودند خودم را .... می کردم,تا جای شلاق هایی را که بر بدنم زده اند,ببینی.) به خدا شرم دارم کلمه ای که آن مداح گفت را بنویسم.من که همان جا اشک برچشمم خشک شد. بماند که خودش بعد از زدن این حرف,عوض تمام کسانی که اشک بر چشمشان خشک شده بود, گریه و ناله کرد!!!خیلی دلم می خواست یک مرد تو اون مجلس پیدا می شد می گفت: آخه آقای مداح محترم,به فرض نبود نامحرم هم,مگه حضرت زینب(س) خودشو جلوی برادرش .... می کنه؟ اصلا به چه منظور؟ به منظور اینکه بگه: برادر, ببین که من به خاطر یاری دین خدا چقدر شلاق خوردم؟!! مگه حضرت زینب(س) دست پرورده ی حضرت فاطمه (س) نیست؟همون بانویی که حتی همسرش هم تا آخرین لحظه ی حیاتش بازوی ورم کرده اش رو ندید؟ اصلا این حرف,چطور میتونه حرف دخت علی(ع) باشه؟! مگر نه اینکه ایشون همون بانوییه که کلامش کاخ نامردمان و نا محرمان رو به لرزه در میاره: ما رأیت إلا جمیلا...

 



نوشته شده در دوشنبه 90 دی 26ساعت ساعت 2:31 صبح توسط پونه| نظر بدهید

اینجا مردمی سیاه پوش, با قلبی مالامال از درد و حسرت و فریاد, تو را بدرقه می کنند.

ما را ملامت نکن. آخر ما چه کنیم که این همه دل تنگ رفتنت هستیم؟؟؟

راستی جه حس غریبی است وقتی میان همه ی درد و اندوهی که نزدیک است جانمان را بگیرد, بی اختیار لبخند میزنیم!...

آن گاه که تصور می کنیم ملائک, بال در بال ,شادی کنان و کف زنان بهشت را آذین بسته و آمدنت را به انتظار نشسته اند و تو براستی چه سرافراز و شکوهمند از میانشان می گذری.آری آنجا که رسول خدا(ص) به استقبال تو آمده است و از این پس برای همیشه میهمان خاص خدا خواهی بود.

وه که چه بی عقل است آنکه پنداشت تو را کشته است!

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون‏

ای بزرگ مرد عرصه ی علم و ایمان,شهید احمدی روشن, تولدت مبارک...

 



نوشته شده در یکشنبه 90 دی 25ساعت ساعت 3:32 صبح توسط پونه| نظر بدهید

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin